تاریخ جهان

مقالاتی در باره تاریخ!

تاريخ جهان History of World أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الأرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ وَأَشَدَّ قُوَّةً وَآثَارًا فِي الأرْضِ فَمَا أَغْنَى عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَكْسِبُونَ قرآن كريم؛ سوره 40.غافر؛آيه 82 تاريخ معلّم انسان‌ها است. امام خميني رحمة‌اللّه عليه
فارسی در هند و عثمانی
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠  کلمات کليدي: تاریخ اسلام و ایران پس از اسلام

از اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری تشکیل دهندگان دولت غزنوی که نمی توانستند از جانب مغرب، قلمرو خود را توسعه دهند، می کوشیدند که اراضی وسیع و پرنعمتی را که در مشرق و جنوب شرقی متصرفات آنان قرار داشت، به چنگ آورند. این سرزمین های آبادان عبارت بود از ولایات اطراف رودخانة سند. در نتیجة مهاجمات متعدد سبکتکین و محمود غزنوی به این ناحیه، بسیاری از هندوان قبول اسلام کردند یا تحت قیمومت حکومت غزنوی در آمدند و تابع غزنین که خود در آن ایام به صورت یکی از قوی ترین مراکز ادبی زبان فارسی در آمده بود، گردیدند. دسته های سپاهیان غزنوی که از خراسانیان و اهل مشرق فلات ایران ترتیب می یافت، به سرداری رجال بزرگ مشرق در این جنگ ها شرکت داشتند و در تصرف اراضی جدید و نگهداری آن دخیل بودند و همراه خود دین اسلام و زبان پارسی را به نواحی مفتوحة جدید می بردند. از این رو زبان پارسی در متصرفات غزنوی هند به صورت یک زبان سیاسی و دینی نفوذ یافت و در آنها خانه کرد و باقی ماند و بعدها همراه دین به دیگر نواحی هند پیش رفت.


بعد از فوت سلطان محمود در سال 421 ق، حکومت غزنوی همچنان در اراضی جدید باقی ماند و بعضی از سلاطین این سلسله کوشیدند که نواحی جدید را بر متصرفات خود بیفزایند و به همین سبب از اواسط قرن پنجم هجری به بعد در مراکز حکومت سند و پنجاب و ولایت های نزدیک به این نواحی زبان فارسی رایج بود و شاعرانی بدین زبان از بلاد آن حدود بر می خاستند. بعضی از خاندان های خراسانی و شرقی ایران هم، خواه آنها که سمت امارت و حکومت و یا مشاغل اداری دیگر داشتند و خواه آنها که برای غزو همراه سپاهیان محمودی و مسعودی و دیگر سلاطین به هند می رفتند و در سرزمین های جدید رحل اقامت افکندند و اهل آن دیار شدند و از میان این گونه خاندانهاست که بعدها نویسندگان و شاعرانی ظهور کردند.
مثلاً در اواخر قرن پنجم از یکی از خاندان ها که در لاهور اقامت گزیده بود، مسعود بن سعد بن سلمان لاهوری (1) که در دستگاه غزنویان سمت امارت داشت، در شمار شاعران بزرگ پارسی گوی در آمد و از استادان مسلم شعر فارسی گشت.
بعد از زوال حکومت غزنویان، تمام متصرفاتشان در افغانستان امروزی و در هندوستان به دست سلسلة سلاطین شنسبانی غور افتاد و مخصوصاً در عهد سلطنت غیاث الدین بن سام (متوفی به سال 599 ق) و برادرش معز الدین محمد سام (متوفی 602 ق) قسمت های بزرگی از نواحی شمالی هندوستان ضمیمة متصرفات آنان شد و بسیاری از هندوان در عهد آنان قبول اسلام کردند تا به جایی که به قول مورخ معروف منهاج سراج: “از مشرق هندوستان و از سرحد چین و ماچین” ربقة اطاعت آنان را بر گردن نهاده بودند (2) بعد از معز الدین محمد سام متصرفات غوریه در سند و هند، به دست ممالک آنان افتاد و مخصوصاً قطب الدین ایبک از میان آنان موفقیت بیشتری یافت و بعد از فوت او در سال 607 ق، ممالک هند بین چهار تن از ممالک غوری تقسیم شد: سند به ناصرالدین قباجه رسید، دهلی به شمس الدین التتمش، ممالک لکنهوتی به ملوک خلج، و لاهور به تاج الدین یلدوز.
بعد از اندک مدتی شمس الدین التتمش پنجاب و سند را در تصرف آورد و یک حکومت مقتدر در دهلی تشکیل داد و به تکمیل متصرفات خود در نواحی شمالی هند پرداخت و بعد از آنکه جانشینانش مدتی در دهلی حکومت راندند، قدرت در دست شعبه دیگری از ممالیک مذکور یعنی غیاث الدین بلبن و پسرش افتاد و سپس قدرت به خاندان ممالیک خلجی رسید. از میان سلاطین خلجی دهلی علاء الدین محمد ملقب به “سکندر ثانی” (695- 716 ق) ناحیه گجرات و راجپوت و بعضی از نواحی دیگر را بر ممالک خود افزود و از چند حمله مغولان بر هندوستان به سختی جلوگیری کرد.
بعد از شعبة خلجیه، شعبه دیگری به نام تغلقیه حکومت اسلامی هند را در دست گرفت و از 721 تا نزدیک صد سال بر اریکة قدرت مستقر بود. از این خاندان “محمد بن تغلق” که پادشاهی مدبر بود، بر متصرفات حکومت دهلی افزود و چون در عهد او دولت اسلامی هند تا شبه جزیره دکن پیش رفته بود، ناگزیر پایتخت خود را از دهلی به “دیوگیری” که بعداً به دولت آباد معروف شد، و در نزدیکی اورنگ آباد فعلی قرار دارد، منتقل نموده و در دوره ضعف همین سلسله تغلقیه بود که تیمور به سال 801 ق به هندوستان حمله برد.
در عهد این سلسله های مختلف که همه را اجمالاً “ممالیک غوری” یا “سلاطین مسلمان هند” نام می گذاریم، ایران دچار انقلابات بزرگ بود، دولت خوارزمشاهی و دولت غوری در حال مبارزه بودند و سپس فتنه مغول در گرفت و مهاجرت های بزرگ ایرانیان مشرق به هندوستان به صورت روزافزونی آغاز شد و مدت های مدید ادامه یافت. سلاطین مذکور هم که تربیت ایرانی داشتند و زبان رسمی شان فارسی بود و در حقیقت ایرانی شده و در میان ایرانیان و به رسم و سنت این ملت تربیت یافته بودند، همة مهاجران و گریختگان ایرانی را که بدانان پناه می بردند به مردی و مردانگی می پذیرفتند و در دستگاه های خود به مقامات بلند می رسانیدند؛ اگر شاعر و نویسنده بودند با آنان به محبت و جوانمردی رفتار می کردند و برای آنان محیط های مساعد زندگی تربیت می دادند؛ تمام مراسم ایرانی را در ممالک متصرفات خود معمول و مجری می داشتند و مثلاً غیاث الدین بلبن عادت داشت که “در روز سواری پانصد سیستانی و غوری و سمرقندی و کرد و لر و عرب و شمشیرهای برهنه بر دوش نهاده، به وضع مهیب پیاده به های و هوی در رکاب او می رفتند و مجلس جشن را نیز به کلف آراستی و ایام عید نوروز را به طرز پادشاهان عجم به سر بردی و در ایام جشن تا آخر روز به مجلس نشستی و پیشکش های خوانین و امرا از نظر گذاشتی... (3)
در عهد این سلاطین به همان میزان که قلمرو تسلط دولت مسلمانان دهلی و دولت آباد در هندوستان توسعه می یافت، به همان نسبت هم زبان فارسی و فرهنگ ایرانی و اسلامی در آن دیار رواج می گرفت و هرچه بر میزان ثروت این دولت ها افزوده می شد، توجه شاعران و نویسندگان و علما و مشایخ از ایران به سرزمین پهناور هند افزایش می یافت.
توسعه روز افزون تصوف ایرانی در هند نیز از جمله مسائلی بود که به نشر زبان و ادب فارسی به وضع خاصی مساعدت می کرد. تمام مشایخ بزرگ تصوف در قرن هفتم و هشتم که در هندوستان به سر می بردند، ایرانی بودند و از ایران به هند رفته و یا از خاندان های ایرانی که به مصر مهاجرت کرده بودند، برخاسته و یا زیردست مشایخ ایرانی در هند تربیت شده و از همه جهات ناشر افکار ایرانیان بودند.
بحث درباره سیر تصوف ایرانی در هندوستان فعلاً از موضوع گفتار ما بیرون است و فقط به اختصار باید بدانیم که در قرن هفتم و هشتم که بهترین دوره تصوف ایرانی در هند است، دو سلسلة بزرگ در آن دیار وجود داشت که بسیاری از بزرگان این عهد بدان و سلسله منسوب اند: یکی سلسله سهروردیة مولتان و دیگر سلسلة چشتیة اجمیر و دهلی.
سلسله سهروردیه مولتان را شیخ بهاء الدین زکریای مولتانی تأسیس کرد. اجداد این بهاء الدین از خوارزم به مولتان رفتند و او که در سال 578 ولادت یافته بود، مدتها در خراسان و ماوراء النهر و عراق به سر برد و سرانجام در شهر بغداد به خدمت شیخ شهاب الدین سهروردی، عارف بسیار معروف ایرانی، رسید و در نزد او تربیت یافت و سپس مدمور ارشاد در بلاد هند شد و به مولتان بازگشت و در همین جا بود که عارف و شاعر مشهور ایرانی به نام فخرالدین عراقی همدانی (متوفی 688 ق) را تربیت کرد و نیز عارف و شاعر معروف دیگری که از خراسان بدانجا رفته بود، یعنی امیر حسینی هروی سادات (متوفی به سال 718 ق) در همین جا نزد بهاء الدین زکریا و پسرش صدرالدین و نواده اش رکن الدین کار کرد و نام آنان را در آثار خود آورد. این خاندان (یعنی خاندان مشایخ سهروردیة مولتان) دیرگاه سرگرم کار در نشر تصوف و عرفان و همراه آن ترویج زبان فارسی و فرهنگ ایرانی بوده است.
سلسله مشهورتر دیگری که عده زیادی از مشایخ ایرانی ویا تربیت یافتگان ایرانیان آن را اداره کرده و در نشر تعلیمات آن شرکت داشته اند، از سلسله چشتیه هند است. مشایخ چشتیه از پیروان خواجه ابواحمد ابدال چشتی (متوفی 355 ق) و از قرن چهارم هجری به بعد در خراسان و نواحی شرقی ایران سرگرم کار بودند. یکی از پیروان این سلسله به نام معین الدین محمد بن حسن سجزی در اوان حمله مغول به هندوستان رفت و تا سال 633 در آن سامان به تبلیغ مرام خود مشغول بود و دیری نکشید که عده ای از مشاهیر صوفیه که غالباً از ایران گریخته بودند، بر گرد او جمع شدند و حتی پیر و مراد او- شیخ عثمان هارونی- هم که در گیرودار حمله مغول به هندوستان گریخته بود؛ نزد او به اجمیر رفت و سپس در دهلی رحل اقامت افکند. بعد از معین الدین مذکور، پیشوایی سلسله چشتیه هند به یک ایرانی دیگر به نام خواجه قطب الدین مسعود کاکی (متوفی 634 ق) و بعد از او به فردین الدین گنج شکر (متوفی 670 ق) و بعد از او به سلطان الاولیا نظام الدین بداؤنی دهلوی (متوفی 725 ق) که خاندان او از ماوارء النهر به بداؤن هند گریخته و آنجا سکونت گزیده بودند، رسید. در خدمت مشایخ این سلسله که مدتها در دهلی و سپس در دولت آباد به ارشاد اشتغال داشتند، عده زیادی مشایخ که غالباً ایرانی و یا از اصل ایرانی بودند، و همچنین گروهی از شعرای فارسی الاصل هند مسکن مانند امیر خسرو دهلوی و حسن بن علاء سجزی دهلوی و نویسندگانی از قبیل سید محمد مبارک علوی کرمانی و فرزندانش تربیت شدند.
ملاحظه می کنید که متصوفان ایرانی که به هند رفتند، از حیث نشر زبان و ادب فارسی چه تأثیرات بزرگ در آن دیار داشتند و اگر بخواهید بر میزان این تأثیر واقف شوید، باید کتابهایی از قبیل “سیرالاولیاء” سید محمد مبارک علوی کرمانی و “وقایع” شاه معین الدین چشتی و “دلیل العارفین” قطب الدین بختیار کاکی و “اسرار اولیاء” و نظایر این کتابها را به دقت بخوانید.
هنگامی که سلطنت تغلقیة هند تشکیل یافته و به وسیله محمد ابن تغلق به اوج قدرت خودر رسیده بود، اراضی پهناور هند که بیشتر آن در دست امرای مسلمان بود، آبستن وقایع مهم گردید. این وقایع عبارت بود از تجزیه های پیاپی که درست از اواخر عهد محمد شاه بن تغلق (725-752 ق) آغاز شده و به سرعت در دوره اخلاف او راه توسعه گرفته بود؛ چنان که در دولت های متعدد محلی که بیشتر آنها مسلمان بودند، در هند تشکیل یافت و موقعی که تیمور در سال 801 به هند تاخت، این تقسیم و تجزیه در حال پیشرفت بود و خونریزی تیمور در شمال هندوستان جز مساعدت بیشتر بدین امر نتیجه دیگری نداد.
این تجزیه ها، خوب یا بد، به حال زبان و ادب فارسی زیان آور نبود و به هیچ روی از توسعه و رواج آن نمی کاست و وقتی ظیهرالدین بابر، بعد از یأس از پیشرفت کار خود رد ماوراء النهر، به افغانستان و سپس به هندوستان تاخت، زبان و ادب فارسی در شبه قاره هند جای خود را به تمام و کمال باز کرد. بابر از سال 932 تا 937 سرگرم فتح شمال هند بود و بعد از او در عهد جانشینی همایون (937- 963ق) و مخصوصاً در عهد جلال الدین اکبر (963- 1014ق) و پادشاهان دیگری از قبیل جهانگیر و شاه جهان و اورنگ زیب (متوفی به سال 1118 ق) به تدریج تمام هندوستان، جز قسمتی کوچک از جنوبی ترین ناحیه شبه جزیره دکن،تحت تصرف خاندان مغول هند (یعنی جانشینان بابر) درآمد.
دوره عظمت خاندان بابری در هند دوره عظمت واقعی زبان و ادب فارسی در آن سرزمین، و عهد اجتماع عده کثیری از شاعران و نویسندگان پارسی گوی، اعم از ایرانی یا هندی، در آن دیار بود و بعد از اورنگ زیب اگرچه عهد سستی و ضعف این سلسله فرا رسید و دولت های کوچک دیگری در هند سر برآوردند، و یا آنکه دولت هند دچار حملات ایرانیان و افغانیان و سرانجام انگلیسی ها گردید، ولی زبان و ادب توسعه یافته پارسی در هندوستان به همان نیروی قدیم و به صورت یک زبان سیاسی و ادبی و ارتباطی رایج در آنجا باقی ماند، ولی طبعاً تسلط دولت بریتانیا بر آن سامان، در قبال رواج زبان وادب انگلیسی آهنگ فترت و سستی کرد، لیکن با نفوذ معنوی که از خود در زبان و ادب اردو در میان مسلمانان هندوستان گذاشته، هنوز آمادگی ترویج و اشاعه مجدد دارد.

فارسی در آسیای مرکزی
 

رواج زبان و ادبیات فارسی در آسیای مرکزی از عهد سامانیان و حکومت آنان در ماوراء النهر آغاز شد. بر اثر تشویقی که این سلسله ایران دوست از شعرا و نویسندگان پارسی گوی می کردند و ترویجی که از زبان پارسی معمول می داشتند، به زودی عده زیادی شاعر و نویسنده در اقصای ماوراء النهر شروع به سخنوری به پارسی کردند. درست است که در عهد سامانیان هنوز ساکنان بلاد و قراء ماوراء النهر از بقایای اقوام ایرانی آن سامان بودند، ولی چنان که می دانیم، بیشتر آنان در قلمرو لهجه های کهن سکایی، سُغدی، تُخاری و خوارزمی می زیستند و پارسی دری مستقیماً زبان و لهجه آنان نبود. در بعضی از نواحی دیده می شد و شاید اگر دولت ایرانی پارسی دوستی مانند سامانیان در آن سرزمین حکومت نمی داشت، رواج پارسی دری در آن سامان بدین آسانی صورت نمی گرفت. به هرحال در عهد سامانیان از سراسر ماوراء النهر و خوارزم ولایات حوضة علیای جیحون و سیحون چندین شاعر و نویسندة استاد برخاستند و در شمار بنیان گذاران ادب فارسی در آمدند و از میان آنان می توان کسانی از قبیل ابوالعباس ربنجنی، ابواسحاق جویباری، شاکر بخاری، طاهر بن فضل چغانی، آغاجی، محمد عبده و ترکی کشی ایلاقی را ذکر کرد که همگی در قرن چهارم می زیستند.
عهد سامانیان در ماوراء النهر یک دوره ایرانی کامل محسوب می شد؛ زیرا همچنان که گفتیم مردم آن ناحیه بازماندگان قبایل و اقوام قدیم ایرانی و مخصوصاً دنبالة اقوام مهمی از قبیل خوارزمیان و سغدیان بودند و تأثیرات قبایل زردپوست آسیای مرکزی در آن نواحی تا پایان قرن چهارم چندان نبود که بتواند در برابر سنت های ایرانی و یک زبان ادبی جدید ایرانیان مقاومت کند؛ اما از اواخر قرن چهارم دوران تسلط قبایل و امرای زردپوست بر ماوراء النهر آغاز شد و نخستین دسته ای که بر این سامان تسلط یافتند؛ سلسلة سلاطین آل افراسیاب بودند. آل افراسیاب (باایلک خانیان یا آل خاقان یا خاقانیان یا خانیه یا قراخانیان) سلسله ای از سلاطین هستند که در سال 389حکومت سامانی را برانداختند و جای آنان را در ماوراء النهر گرفتند. اینها اصلاً از نژاد چگلی بودند و مدتها در کاشغر و بلاساغون و ختن و سپس در ماوراء النهر حکومت کردند و احیه وسیعی از آسیای مرکزی را در تصرف داشتند و اگرچه غیر ایرانی بودند، لیکن به زودی خوی ایرانی گرفتند و ناشر زبان و ادب فارسی در آسیای مرکزی شدند. نخستین مطلبی که درباره این سلسله می بینیم، آن است که برای اطاعت از سنت ایرانیان، به جعل نسب برای خود پرداختند و مدعی شدند که از نسل افراسیاب هستند که بنابر روایات ایرانی از اعقاب تور – پسر فریدون – است و بنابراین مدعی شدند که از نژاد شاهان قدیم ایران اند و این برای آن بود که حکومت بر قسمتی از نواحی ایران نشین آن روزگار را برای خود مباح و مجاز سازند. آل افراسیاب در تخلق به اخلاق ایرانیان از این هم فراتر رفتند و شروع به ترویج زبان و ادب فارسی کردند؛ چنان که هم عده ای از میان آنان شعر فارسی گفتند و هم گروهی بزرگ از شاعران و نویسندگان پارسی گوی را در دربارهای خود به عزت و احترام نگه داشتند و با آنان حشر و نشر کردند.
از میان شاعران پارسی گوی قراخانی یکی “امیر علی بوری تکین” است. پدر او بوری تکین همان است که به نام ابواسحاق ابراهیم بن نصر مدتی در سمرقند و بخارا سلطنت کرد و شرح منازعات پسر علی تکین با دولت مسعود بن محمود غزنوی در تاریخ بیهقی آمده است. علی بوری تکین از شاعران مشهور قرن پنجم است و آثار او در قرن پنجم و ششم شهرت داشته و “رادویانی” مقدرای از آنها را در کتاب معروف ترجمان البلاغه شاهد آورده است. (4) دیگر جلال الدین قلج طمغاج خان ابراهیم سلطان سمرقند و دیگر نصره الدین قلج ارسلان خان عثمان که هر دو شعر می سرودند و به شعرا و نویسندگان توجه خاص می نمودند. (5) از پادشاهان معروف این سلسله که به شعر و ادب پارسی تمایل فراوان اظهار می کردند و شاعران استادی در خدمت خود داشتند، یکی خضرخان بن ابراهیم ممدوح شهاب الدین عمعق بخارایی و سید الشعرا ارشیدی سمرقندی است. نظامی عروضی در کتاب خود “چهار مقاله” دربارة او می نویسد که: “شاعر دوست عظیم بود، استاد رشیدی و امیر عمعق و نجیبی فرغانی و نجار شاغرجی و علی پانیذی و پسر درغوش و پسر اسفراینی و علی سپهری در خدمت او صلت های گران یافتند و تشریف های شگرف ستدند؛ و امیر عمعق امیرالشعرا بود و از آن دولت حظی تمام گرفته و تجملی قوی یافته، چون غلامان و کنیزکان خوب و اسبان راهوار و ساخت های زر و جام های فاخر و ناطق و صامت فراوان، و در مجلس پادشاه عظیم محترم بود”. (6)
این نمونه ای از کیفیت توجه سلاطین آل افراسیاب به شعر و شعر است. علاوه بر کسانی که نظامی سمرقندی در سطور پیشین برشمرده، شاعران و نویسندگان استاد دیگری را می شناسیم که در خدمت آل افراسیاب نام برآورده و ناشر زبان و ادب پارسی در آسیای مرکزی شده بودند؛ مانند ظهیری سمرقندی کاتب معروف و نویسندة تحریر جدید سندبادنامه، دقایقی مروزی نویسنده و شاعر صاحب کتاب راحه الارواح و انیس المفراح یعنی بختیارنامه، سوزنی، رضی الدین نیشابوری، شمس طبسی، شهاب الدین احمد بن موید نسفی سمرقندی، شمس خاله (شمس الدین محمد حدادی بغدادی از بغدادک خوارزم)، ضیاء خجندی و سیف اسفرنگی. (7)
شاهان آل افراسیاب بر اثر تجزیه و تفرقه زود ضعیف شدند و به اطاعت آل سلجوق و سپس به اطاعت ختائیان در آمدند؛ ولی همچنان به سلطنت خود ادامه دادند تا در سال 607 یا 609 به دست سلطان محمد خوارزمشاه از میان رفتند. جانشینان آن در آسیای مرکزی یعنی گورخانیان یا ختائیان و خوارزمشاهیان آل اتسز همچنان به شیوه سلاطین ایران به حمایت از شاعران و نویسندگان پارسی گوی سرگرم و زبان رسمی درباری شان پارسی بود و مخصوصاً در دستگاه حکومت خوارزمشاهیان به نام عده ای از نویسندگان و گویندگان بزرگ باز می خوریم که در رأس آنان رشیدالدین وطواط کتاب اتسز خوارزمشاه و دوست و معاشر و مجالس او قرار دارد. سلسله خوارزمشاهی آل اتسز بر اثر فتوحاتی که در آسیای مرکزی داشت، طبعاً ناشر زبان فارسی در آن حدود بود و علاوه بر این شاهان این سلسله، اگرچه دوران کوتاهی برای قدرت داشتند، و در این مدت کوتاه نیز غالباً در زد و خورد و کشمکش با دولت های اطراف خود بودند، لیکن به هر تقدیر به شعر و ادب فارسی توجهی داشتند و میان آنان بعضی مانند اتسز بن محمد و علاء الدین تکش بن ایل ارسلان و سلطان شاه بن ایل ارسلان و سلطان محمد بن تکش و علیشاه بن تکش همه به فارسی شعر می سرودند و قطعاتی از اشعار آن به فارسی بر جای است. (8)
بعد از حمله مغول بر اثر آنکه گروه بزرگی از مردم خراسان و ماوراء النهر به نام “پیشه ور” و “حشر” به اسارت به قلمرو مغولان در دشت های آسیای مرکزی انتقال یافتند، زبان فارسی همراه آنان تا نواحی شمالی چین پیش رفت و به خصوص به صورت زبان دینی باقی ماند.
از تمام انقلاباتی که بعد از حمله مغول تا دوره تسلط تزارهای روس بر آسیای مرکزی در آن نواحی رخ داد، هیچ یک قادر به برانداختن نفوذ زبان پارسی در آن نواحی نگردید، چنان که در طول دوران تیموری و صفوی و بعد از آن عده زیادی شاعر و نویسندة پارسی گوی در آن نواحی به وجود آمدند و آثاری ایجاد کردند و حتی در قسمتی ماوراء النهر باقی ماندگان ایرانیان آن نواحی با کشور پارسی زبان خود به نام تاجیکستان هنوز ناشر زبان و ادب پارسی در آن سامان اند.

فارسی در آسیای صغیر و متصرفات عثمانی
 

از جمله کشورهای وسیع و مهم که روزگاری دراز قلمرو زبان و ادب پارسی و یکی از بهترین مراکز آن شده، آسیای صغیر یا “روم” است. از اوایل دوره سلاجقه یعنی از اواسط قرن پنجم هجری چند سلسله از سلاطین در حدود شام و آسیای صغیر تشکیل شد؛ مانند دولت “امرای دانشمندی” در سیواس و قیساریه و ملطیه که از حدود 490 تا 560 هجری حکومت داشتند؛ “سلسله سقمانیان” اولاد سقمان غلام قطب الدین اسماعیل حکمران سلجوقی مرند آذریابجان که از سال 493 شهر خلاط را در ارمنستان از بنی مروان گرفت و اعقاب او تا سال 604 در آن ناحیه حکومت داشتند. دنبال این سلسله ها سلسله “سلاطین سلجوقی” آسیای صغیر اولاد سلیمان بن قتلمش بن اسرائیل سلجوقی، و سلاجقه شام اولادتنش بن الب ارسلان تشکیل شد و به وجود سلسله های دیگر در آن نواحی خاتمه داد. در همان حال که این سلسله ها در شام و آسیای صغیر فرمانروایی داشتند، سلسله های دیگر نیز مانند “سلسلة شدادیان” (که تا پایان قرن ششم بر قسمتی از ارمنستان و سرحداث روم حکومت می کرد) و سلسله “شروانشاهان” که ناحیه شروان را در جمهوری آذربایجان کنونی در اختیار داشت، در نواحی نزدیک به آسیای صغیر به حمایت از شعر و ادب پارسی مشتغل بودند.
این دولتها که برشمردیم، مانند بسیاری از دولت های جزء دیگر که در داخل ایران بودند، همگی از سلاجقة بزرگ اطاعت می کردند و مرکز دولت پهناور سلجوقی خراسان و همة رجال و گردانندگان اصلی دستگاه حکومتی آنان ایرانی و بالاخص از رجال خراسان بودند و زبان رسمی درباری این دولت نیرومند، فارسی بود و از این روی طبعاً تمام دولت های تابع آن یا منشعب از همین زبان را به عنوان زبان رسمی به کار می بردند و منشیان و دبیران آنان از پارسی زبانان بودند؛ چنان که اگر به کتاب های مربوط به سلطنت سلاجقة روم مراجعه کنیم، به نام بسیاری از آنان که بعضی ایرانی و بعضی از نواحی مجاور ایران بوده اند، باز می خوریم.
در حمله مغول یکی پناهگاههای بزرگ ایرانیان سرزمین آسیای صغیر قلمرو سلجوقیان آن سامان بود. اینان تا چندگاه از دورة ایلخانان با قبول ایلی در حکومت خود باقی ماندند و عمال حکومت ایلخانی ایران فقط در اواخر عهد آنان توانستند تصرفی در امور آسیای صغیر حاصل کنند و به هرحال پیش از سال 672 که کریم آقسرایی آن را مبدأ اغتشاش احوال روم می داند (9) تسلط مغول اثر شدیدی در مردم نکرد و مخصوصاً در عهد سلاطینی مانند علاء الدین کیقباد و عز الدین کیکاوس و غیاث الدین کیخسرو امن و امان بر آسیای صغیر سایه افکنده بود و به همین سبب شهرهای مختلف آن کشور ملجأ عده کثیری از ایرانیان، که گاه بنه کن به آنجا می گرفتند، شده بود.
از میان این افراد بعضی جزو رجال بزرگ ادب و تصوف و حکمت اند، مانند؛ بهاء الدین محمد بلخی معروف به بهاء الدین ولد پدر مولوی که با خاندان خود به آسیای صغیر رفت و سرانجام در قونیه ساکن شد؛ و شمس الدین محمد تبریزی، برهان الدین محقق ترمذی، شیخ الاسلام ترمذی، سیف الدین محمد فرغانی، قاضی سراج الدین ارموی، قاضی عزالدین ارموی، قاضی تاج الدین خویی، قاضی امین الدین تبریزی، سعد الدین قزوینی، بدرالدین قزوینی، نجم الدین رازی معروف به دایه، فخر الدین ابراهیم همدانی معروف به عراقی، و ملک الشعرا امیر قانعی طوسی و بسیاری از این گونه مردان بزرگ و خاندانهای آنان.
بسیاری از این بزرگان در روم هریک صاحب مرتبت و مقامی در امور دینی و دنیاوی بودند و وضعشان از لحاظ زبان و فرهنگ و زندگانی مادی به نحوی بود که گفتی در سرزمین اصلی خود زندگی می کنند و سرگرم ایجاد آثار گرانبهای خود هستند.
در قرن هفتم و هشتم بر اثر عوامل مذکور فارسی در سرزمین آسیای صغیر چنان رواج یافته بودکه عارف و عامی با آن آشنایی داشتند و بسیاری از کسان که همانجا زاد و تربیت یافته بودندآثاری به نظم و نثر پارسی ایجاد می کردند و یا به استنساخ آثار شاعران و نویسندگان برزگ ایرانی مشغول بودند؛ چنان که از آن عهد مقدار کثیری آثار در کتابخانه های ثروتمند ترکیه امروزی باقی است.
وجود چنین فرهنگ ریشه داری از ایران در آسیای صغیر از حدود قرن پنجم تا اواخر قرن هشتم هجری باعث شد که چون دولت عظیم عثمانی به تدریج در قرن هشتم هجری پا گرفت و حکومت های محلی را مقهور کرد، مانند اسلاف خود به حفظ و ادامة فرهنگ و ادب فارسی بپردازد و آن را تا پایان حیات سیاسی خود همراه داشته باشد و به همین سبب است که در عهد تسلط آن سلسله نیرومند بدان همه شاعر و نویسندة پارسی گوی ایرانی و غیرایرانی در امپراتوری عثمانی و در دربار سلطنتی و حتی در خاندان سلاطین آن دولت باز می خوریم و ملاحظه می کنیم که کتابخانه های گوناگون دولت عثمانی از نسخ معتبر پارسی انباشته و دربارها و دستگاه های قدرت رجال به ادبا و شعرای پارسی گوی آراسته است تا به جایی که بحث درباره آن خود به گفتاری خاص حاجت دارد.

پی نوشت ها :
 

1) پدر مسعود یعنی سعد بن سلمان که از مستوفیان دولت غزنوی بود. در سال 427 همراه مجدود بن مسعود باسمت استیفا به هندوستان رفت و گویا از همین تاریخ با خاندان خود در لاهور اقامت نمود و مسعود بعد از این تاریخ در آن شهر بزاد و از آن در اشعار خود چندگانه به صورت محبوب ترین شهر و دیار خود نام برد؛ اما اصل این خاندان از خراسان و ریشة قدیمی تر آن از همدان بود و ازینجاست که مسعود سعد خود را اصلاً همدانی دانسته و گفته است:
گردل به طمع بستم شعر است بضاعت
ور احمقیی کردم اصل از همدان است
وفات مسعود در سال 515 ق اتفاق افتاد.
2) طبقات ناصری، به تصحیح عبدالحی، حبیبی، ج1، ص425.
3) تاریخ فرشته،چاپ هند،ج2،ص128.
4) رجوع شود به آن کتاب، صفحات، 17، 48، 100، 101
5) تاریخ ادبیات در ایران، ج2، چاپ اول، ص 8 و 9
6) چهار مقاله، منظامی عروضی، چاپ لیدن، ص 46.
7) راجع به سلسله خانیه و مداحان آنان رجوع شود به حواشی تاریخ بیهقی از مرحوم سعید نفیسی، از صفحة 1160 به بعد.
8) تاریخ ادبیات، در ایران، ج2، چاپ اول، ص 35-37
9) مسامره الاخبار، چاپ آنکارا به سال 1943 میلادی، ص 119.
 

منبع: یزدان پرست، حمید؛ (1388) نامه ایران: مجموعه مقاله ها، سروده ها و مطالب ایران شناسی، تهران، اطلاعات، چاپ نخست.


 
 
 
 

سرور و قالب: پرشین بلاگ
تمامي حقوق اين وبلاگ متعلق به بلاگ تاريخ جهان است.