تاریخ جهان

مقالاتی در باره تاریخ!

تاريخ جهان History of World أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الأرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ وَأَشَدَّ قُوَّةً وَآثَارًا فِي الأرْضِ فَمَا أَغْنَى عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَكْسِبُونَ قرآن كريم؛ سوره 40.غافر؛آيه 82 تاريخ معلّم انسان‌ها است. امام خميني رحمة‌اللّه عليه
مرگ در جزیره اسرارآمیز
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠  کلمات کليدي: تاریخ اروپا ، اشخاص

مرگ مشکوک ناپلئون بناپارت با افسانه و شایعه درهم آمیخته است
  بعد از سال ها زندگی در تبعید هر روز حالش بدتر و بدتر می شد. در روزهای آخر ، حالش رو به وخامت گذاشته بود و دکترها فقط برای او آرام بخش تجویز می کردند. هیچ دارویی به درمان او کمک نکرد. چند روز بعد، سرانجام جزیره «سنت هلن» در اقیانوس آرام شاهد مرگ مرد عجیبی بود، مردی که زندگی اش تمام اروپا را تکان داد و هنوز هم اسرارآمیز به نظر می رسد. از آن تاریخ تا به امروز نظریه های زیادی در مورد مرگ «ناپلئون» بیان شده است.
خیلی از آنها تا سال ها به نظر منطقی می آمدند اما بعد از مدتی دلایل جدید آن نظرها را رد می کردند.
اسرار مرگ امپراتور فرانسه هنوز هم برای خیلی از مردم جذابیت دارد.
او یکی از بزرگ ترین فرماندهان نظامی تاریخ و امپراتور فرانسه بود. ناپلئون بناپارت بیشتر اروپا را فتح کرد، دوبار تبعید شد و بار دوم همان جا در تبعید جانش را از دست داد. او در طول انقلاب کبیر فرانسه، ژنرال و فرمانروای اولین کنسول جمهوری فرانسه بود. ناپلئون در کورسیکا متولد شد؛ جایی که هزاران کیلومتر از محل مرگ او فاصله داشت.شاید وقتی در این شهر کوچک به دنیا آمد ،هیچ کس فکرش را هم نمی کرد که او چنین پرآوازه شود. ناپلئون در 15 سالگی پدرش را از دست داد و مادرش او را بزرگ کرد و به مدرسه نظام فرستاد. ظاهراً این بهترین انتخاب او بود، چون به سرعت در آنجا پیشرفت کرد. او در سال 1792 زمانی که فقط 23 سال داشت، شاهد سقوط سلطنت بوربون ها بود و به جنگ های انقلابی فرانسه پیوست و نامی برای خودش دست و پا کرد اما در گیر و دار انقلاب و اختلافات انقلابیون، به دلیل دوستی با برادر یکی از سران انقلاب مدتی هم زندانی شد اما بالاخره از زندان آزاد شد و با تلاش زیاد به سمت فرماندهی ارتش فرانسه در ایتالیا رسید. او موفق شد اتریش و متحدانش را وادار به صلح با جمهوری فرانسه کند. به این ترتیب فرانسه روی جنگ با انگلستان متمرکز شد. در سال 1798، ناپلئون به مصر که تحت فرمان حکومت عثمانی بود لشکر کشید و آنجا را فتح کرد. او تلاش کرد ناوگان تجاری انگلستان را در مسیر هند از بین ببرد اما نتوانست، کشتی های تحت امرش در یک نبرد سخت به وسیله نیروی دریایی بریتانیا در رود نیل از بین رفتند.


زندگی ناپلئون
 

او به فرانسه برگشت و با کودتایی تبدیل به امپراتور فرانسه شد. ناپلئون موفق شد که قدرت فرانسه را در اروپا تثبیت کند و با همسایگانش صلح کرد. او بین سال های امپراتوری و تبعید دومش تقریباً به همه جای اروپا لشکر کشید، تقریباً روسیه را فتح کرد اما حریف سرما نشد و با یک شکست بد به خانه اش بازگشت. بعد از آن او جز یک دوره کوتاه روی خوش ندید. در سال 1813 تقریبا همه قدرت های اروپا علیه او متحد شدند. امپراتوری پروس (آلمان فعلی قسمتی از این امپراتوری قدیمی است)، روسیه، ایتالیا، اتریش و سوئد علیه فرانسه با یکدیگر متحدشده بودند. بنابراین ناپلئون در نبرد لایپزیک کاملا شکست خورد. او قدرتش را از دست داد و به جزیره آلب در مدیترانه تبعید شد اما این تبعید ،پایان کار او نبود. دو سال بعد امپراتور از تبعید گریخت و دوباره به فرانسه برگشت. او سپاهی تشکیل داد اما در هجدهم ژوئن در نبرد مشهور واترلو شکست خورد. دوره دوم سلطنت او چیزی نزدیک به 100 روز طول کشید و سرانجام او به جزیره کوچک سنت هلن در اقیانوس اطلس تبعید و زندانی شد؛ البته نه زندان که خود جزیره یک زندان بزرگ بود. او دو ماه اول تبعیدش را در منطقه «بریارس»که متعلق به «ویلیام بالکومب» بود، گذراند و دریک چادر صحرایی زندگی می کرد. ناپلئون انسان عجیب و جذابی بود که کاریزمای فوق العاده ای داشت، به همین دلیل خیلی زود با خانواده بالکومب صمیمی شد. او بیشتر از همه با الیزابت که دختر جوان خانواده بود، صمیمی شد. هر روز با او از خاطراتش حرف می زد؛ خاطراتی که بعدها الیزابت آنها را به صورت یک کتاب منتشر کرد اما این دوستی بعد از چند سال تمام شد، چون حاکمان انگلیسی جزیره به ویلیام بالکومب مشکوک شدند و فکر می کردند او واسطه میان ناپلئون و پاریس است. در دسامبر سال 1815 ناپلئون به زندان «wood House Long» منتقل شد.
در زندان جدید طرز رفتار زندانبان با زندانیان خیلی بد بود. ناپلئون و همراهانش از اوضاع و عدالت حاکم در زندان راضی نبودند. در سال های اول، او ملاقات کنندگان زیادی داشت اما به تدریج محدودیت های او بیشتر شد تا اینکه زندگی او در انزوای کامل قرار گرفت. طبق دستور انگلیسی ها همه می بایست او را با لقب ژنرال بناپارت، امپراتور سابق فرانسه صدا می زدند، حتی سربازان انگلیسی ای که در جزیره خدمت می کردند. همچنین ناپلئون برای اسب سواری در جزیره می بایست یک افسر انگلیسی را همراه خودش می برد اما او از حضور انگلیسی ها متنفر بود و به همین دلیل بیشتر مواقع به گردش نمی رفت. بعد از مرگش، دولت انگلستان طوری وانمود کرد که ناپلئون در اثر سرطان روده اثنی عشر(مثل پدرش) جان خود را از دست داده اما این طور نبود و این مساله رازی است که سال ها برای گشودن آن تلاش شده است.

همزاد ناپلئون
 

خیلی ها ادعا می کنند که امپراتور به مرگ طبیعی نمرده است بلکه به ضرب گلوله از پای درآمده است؛ یعنی شخصی که به عنوان ناپلئون بناپارت در تبعیدگاه «سنت هلن» به مرگ طبیعی درگذشته، ناپلئون واقعی نبوده است. دلیل این ادعا مدارکی است که «پیترمک رون»-مورخ و یکی از بزرگ ترین کارآگاهان «اسکاتلند یارد»-آنها را جمع آوری کرده. مدرک رنگ و رو رفته ای که در دهکده «بالی مور» فرانسه پیدا شد، باعث این شایعات شد.
روی این صفحه از کاغذ که آمار مرگ و میر دهکده در آن نوشته شده است، نام مردی به چشم می خورد به اسم «فرانسوا اوژن ربو»که در این دهکده به دنیا آمده و در سنت هلن جانش را از دست داده است؛ اینکه چرا یک مرد دهاتی از این دهکده باید به سنت هلن برود، سوالی است که ذهن همه را به خودش مشغول می کند.
ظاهرا این مرد شباهت زیادی به ناپلئون داشته و همین موضوع کلید این ماجراست .ناپلئون که یک بار از آلب فرار کرده بود، تمام عوامل لازم را برای فرار خود در اختیار داشت؛ یعنی هم پول داشت، هم کمک دوستانی که حاضر بودند جان خود را فدای او کنند. بنابراین در سال 1881 که ژنرال «گورگار» از مقام فرماندهی سنت هلن برکنار شد و ژنرال «برتراند» به جای او منصوب شد، شرایط برای فرار امپراتور آماده شد. به روایت تاریخ دو ماه بعد از ورود گوکار به پاریس، یک کالسکه زیبا وارد دهکده بالی مور شد. کالسکه ران به دنبال فرانسوا اوژن ربو بود. هرگز معلوم نشد چه کسی داخل کالسکه نشسته بود و چرا به دنبال فرانسوا می گشتند. بعد ازآن ماجرا همزاد امپراتور به همراه خواهرش زندگی عادی خود را پشت سر می گذاشت تا اینکه در یکی از شب های پاییز همان سال فرانسوا به همراه خواهرش به طرز عجیبی گم شد. بعدها خواهر فرانسوا را دیدند که در شهر دیگری در آسایش و ثروت زندگی می کند. او در مورد برادرش می گفت که به سفر دریایی رفته است و از او خبری ندارد. در زمستان سال 1818 یک ما ه پس از ناپدیدشدن فرانسوا، همسر ژنرال «برتراند» به یکی از دوستانش نوشت: «ما موفق می شویم، ناپلئون از جزیره گریخته است».

مرگ در شب تابستان
 

اما سرنوشت ناپلئون چه شد و او بعد از فرار به کجا رفت. گویا در همان روزها مرد ناشناس و شیک پوشی که خود را «ریوار» معرفی می کرد، وارد ورونای ایتالیا شد. ریوار خودش را بازرگانی از شمال فرانسه معرفی می کرد که همسرش فوت کرده و قصد دارد تجارت کوچکی را در زمینه خرید و فروش الماس آغاز کند.
او شریکی داشت به اسم «پتروچی» که ریوار را امپراتور صدا می کرد، چون او شباهت عجیبی به ناپلئون داشت. همه چیز عادی بود تا اینکه بعدازظهر روز گرم 23 آگوست سال 1823، ریوار پیغام لاک و مهر شده ای را دریافت کرد، نامه ای که او از خواندن آن بسیار آشفته شد و به شریکش گفت: مجبور است برای انجام مأموریت مهمی به جایی برود. قبل از رفتن او، نامه لاک و مهر شده را به پتروچی داد و از او خواست که اگر ظرف سه ماه از او خبری نشد، آن را به پادشاه فرانسه برساند. 12شب پس از آن واقعه، اندکی بعد از ساعت 11 شب چهارم سپتامبر سال 1823 ،همه چراغ های قصر«شونبرون» در اتریش روشن بود و پسر ناپلئون بناپارت در آتش تب می سوخت.
یکی از نگهبانان که در آن وقت شب در بیرون قصربه نگهبانی مشغول بود، ناگهان صدای به هم خوردن برگ های درخت توجهش را جلب کرد. او دید که سایه ای به طرف قصر می دود، شلیک کرد و یکی از گلوله ها، آن شخص را از پای درآورد. بنا به درخواست همسر «ناپلئون بناپارت» جسد مرد ناشناس در آرامگاه خانوادگی دفن شد.
ریوار دیگر در ورونا دیده نشد و شریکش نامه را به پادشاه فرانسه داد. در جزیره سنت هلن هم مرگ به سراغ کسی رفت که شبیه ناپلئون بود. او نه مثل ناپلئون نوشتن بلد بود و نه می توانست مثل ناپلئون حرف بزند هرچند بعضی ها می گفتند شرایط تبعید و اقامت در جزیره او را به چنین روزی انداخته است، آنها که او را می شناختند و می دانستند که ناپلئون نوشتن و سخنوری را در خون خود دارد و مدارک و فرمان های او این موضوع را کاملاً اثبات می کند. یکی از شگفت انگیزترین نکته های این معمای تاریخی، وجود تابوتی در موزه مخصوص ناپلئون بناپارت است.
در این موزه علاوه بر دست نوشته ها و فرامین مختلف و نقشه های جنگی ناپلئون ، تابوتی وجود دارد که روزانه افراد مختلفی از آن دیدن می کنند. این همان تابوتی است که با آن شخص مورد نظر همسر ناپلئون بناپارت- که در باغ قصر شونبرون با تیر نگهبان از پا درآمد -تا مزار خانوادگی بناپارت تشییع شده است. این تابوت در سال 1963 توسط یکی از بازماندگان بناپارت به موزه اهدا شده است.

هیچ وقت کسی نفهمید که بر سر ناپلئون واقعی چه آمد
 

مرگ ناپلئون سنت هلن
 

بعد از مرگ او، فرانسوی ها ادعا کردند که ناپلئون را انگلیسی ها کشته اند، البته نه به شکل مستقیم، آنها می گفتند که امپراتور بر اثر شرایط نامساعد آب و هوایی به بیماری کبدی دچار شده بود. آنها برای اثبات حرفشان به نامه هایی اشاره می کنند که در آنها ناپلئون از دولت انگلیس خواسته تا او را برای معالجه به اروپا بفرستند. گویا انگلیسی ها از مرگ او بدشان نمی آمده، به همین دلیل با درخواست او موافقت نکرده بودند؛ البته استدلال آنها این بود که ناپلئون به خاطر سابقه بدش، ممکن بوده از این فرصت استفاده کند و دوباره بگریزد اما ماجرا به همین سادگی ها هم نبوده و بحث و جدل تا مدت ها ادامه پیدا کرده است. بعدها یک پزشک سوئدی در اظهار نظری جالب ادعا کرد که ناپلئون بر اثر بیماری نمرده است. دکتر «استن فورشوفود» متخصص علم سم شناسی بود و همین طور عشق و علاقه زیادی به شخصیت افسانه ای ناپلئون داشت. ماجرا به سال 1955 برمی گردد؛ یعنی وقتی که دفتر خاطرات لوئی مارشان- پیشخدمت مخصوص امپراتور-منتشر شد. دکتر فورشوفود از خواندن آن دفترچه بسیار تعجب کرد؛ چون همه آثار و علائم بیماری امپراتور که مارشان با دقت تمام به آنها اشاره کرده بود، همان علائمی بودند که در مسمومیت با سم آرسنیک دیده می شود. با خواندن این مطلب فورشوفود تصمیم گرفت پرده از این راز بردارد. بعد از آزمایش های زیادی که انجام شد، اثر مقداری سم آرسنیک در موهای او پیدا شد. بنابه نظر این پزشک امپراتور بناپارت را با سم آرسنیک به تدریج مسموم کرده بودند تا اینکه کلیه های او از کار افتاده و درگذشته بود. سال ها بعد از این ادعا یک پزشک بازنشسته دانمارکی ادعا کرد که امپراتور فرانسه نه بر اثر سم دشمنان بلکه بر اثر ابتلا به بیماری مزمن کلیوی جانش را از دست داده است. او در کتابش نوشته که ناپلئون بر اثر ناراحتی های کلیوی و ادراری که سال ها او را آزار می داد، در گذشته است، نه بر اثر سم آرسنیک. او ادعا کرد که این، نتیجه مطالعاتش درباره 50 سال از زندگی ناپلئون از کودکی تا مرگ است. بنا بر نوشته های دکتر «سورنسن»، درد ناشی از این مسئله به قدری ناپلئون را آزار می داد که او روزی گفته بود که بالاخره او را می کشد.سورنسن گفت که این نشانه ها از سال های 1790 تا زمان درگذشت ناپلئون در سن 51 سالگی (در سال 1821) او را رها نکرده است. این پزشک 82 ساله می گوید گزارش های پزشکی و مربوط به کالبد شکافی امپراتور فرانسه را به دقت مطالعه کرده و به این نتیجه رسیده که ناپلئون در نبردهای خود در ایتالیا، روسیه و نبرد واترلو در سال 1815بیمار بوده است اما ماجرا ادامه پیدا کرده تا اینکه بعد از سال ها بحث و جدل ،نزدیک به 200 سال پیش، تیمی از دانشمندان از سراسر جهان اعلام کردند ناپلئون بر اثر سرطان معده مرده است. به گفته دکتر «روبرت جنتا» و به نقل از نشریه هپاتولوژی و مطالعات بیماری معده و روده نیچر، حتی اگر فرض کنیم که فرمانروای فرانسه از جزیره تبعیدی خود آزاد شده یا فرار کرده است، وضعیت سلامت او اجازه نمی داده است که دوباره اهدافش را پیگیری کند. بنا بر گزارش این گروه، کالبد شکافی جسد هیچ گونه علامتی از مسمومیت را نشان نداده است بلکه مشخص کرده که او به سرطان معده دچار بوده است. ناپلئون احتمالا به دلیل مصرف زیاد کنسرو و عدم مصرف میوه و سبزیجات به سرطان مبتلا شده بود.
منبع:نشریه همشهری سرنخ شماره 52


 
 
 
 

سرور و قالب: پرشین بلاگ
تمامي حقوق اين وبلاگ متعلق به بلاگ تاريخ جهان است.