تاریخ جهان

مقالاتی در باره تاریخ!

تاريخ جهان History of World أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الأرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ وَأَشَدَّ قُوَّةً وَآثَارًا فِي الأرْضِ فَمَا أَغْنَى عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَكْسِبُونَ قرآن كريم؛ سوره 40.غافر؛آيه 82 تاريخ معلّم انسان‌ها است. امام خميني رحمة‌اللّه عليه
تحلیلى از انگیزه هاى مخالفت خوارج
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کليدي: تاریخ اسلام و ایران پس از اسلام

تحلیلى از انگیزه هاى مخالفت خوارج

علل مخالفت خوارج با امیر مؤمنان علی (ع) با انگیزه ى مخالفت معاویه با آن حضرت کاملاً متفاوت بود. معاویه از دوران خلافت عمر مقدمات خود مختارى ولایت شام را آماده ساخته بود و خود را رئیس مطلق شام مى دانست. پس از قتل عثمان، وقتى دریافت که امیر مؤمنان علی (ع) مى خواهد دست او را از ولایت شام قطع کند، به مخالفت برخاست و با تحریک طلحه و زبیر و سپس به راه انداختن نبرد صفین در برابر امیر مؤمنان علی (ع) ایستاد و در واپسین لحظات با سیاست شوم بر نیزه کردن قرآن دو دستگى عمیقى در میان یاران امام پدید آورد و سرانجام امیر مؤمنان علی (ع) قربانى همین دو دستگى شد.
اما خوارج افرادى قشرى و ظاهر بین و به اصطلاح امروز خشکه مقدسانى بودند که به جهت جهل و سطحى نگرى و نا آگاهى از مبانى اسلامى با امیر مؤمنان علی (ع) به مخالفت برخاستند و با تشبث به علل واهى در برابر مصباح هدایت الهى صف آرایى کردند و در خاموش ساختن آن حتى به بهاى نابودى خود از پاى ننشستند.
به سبب همین تفاوت میان معاویه و خوارج، امیر مؤمنان علی (ع) پس از پیروزى بر آنها فرمود:
''لا تقاتلوا الخوارج بعدى، فلیس من طلب الحق فاخطاه کمن طلب الباطل فادرکه''.[ نهج البلاغه، خطبه ى 58 "طبع عبده". ] پس از من با خوارج جنگ مکنید، زیرا آن کسى که جوینده ى حق باشد ولى به عللى راه خطا برود با آن کس که جوینده ى باطل باشد و به آن برسد یکسان نیست.
تحلیل انگیزه هاى مخالفت خوارج ثابت مى کند که این گروه، برخلاف شامیان، هرگز در طلب جاه و مقام نبودند، بلکه اعوجاج و عقب ماندگى فکرى خاصى بر آنها حکومت مى کرده است. اینک مهمترین اعتراضهاى خوارج را نقل مى کنیم.


حاکمیت اشخاص بر دین

آنان پیوسته این اعتراض را بر لب داشتند که چگونه ممکن است دو نفر از دو گروه مخالف، بر طبق سلیقه هاى شخصى خود، سرنوشت مسلمانان را به دست بگیرند و نظر خود را بر رأى رهبر شناخته شده ى مسلمین حاکم سازند. دین و سرنوشت مسلمانان بالاتر از آن است که اشخاص با عقول ناقص خود بر آن حکومت کنند آنان پیوسته مى گفتند: ''حکم الرجال فى دین الله''. یعنى: على اشخاص را در دین خدا حاکم قرار داده است.
این اشکال حاکى از آن است که آنان از شرایط پذیرش داورى حکمین آگاه نبودند و تصور مى کردند که امیر مؤمنان علی (ع) دست آن دو را درباره ى سرنوشت مسلمانان باز گذاشته است که به هر نحو بخواهند تصمیم بگیرند و اعمال غرض کنند. امام در پاسخ این اعتراض مى فرماید:
انا لم نحکم الرجال و انما حکمنا القرآن. هذا القرآن انما هو خط مستور بین الدفتین لا ینطق بلسان و لابد له من ترجمان. و انما ینطق عنه الرجال. و لما دعانا القوم الى ان نحکم بیننا القرآن لم نکن الفریق المتولى عن کتاب الله سبحانه و تعالى، و قد قال الله سبحانه: ''فان تنازعتم فى شى ء فردوه الى الله و الرسول'' فرده الى الله ان نحکم بکتابه، و رده الى الرسول ان ناخذ بسنته، فاذا حکم بالصدق فى کتاب الله فنحن احق الناس به، و ان حکم بسنة رسول الله (ص)فنحن احق الناس و اولاهم بها''. [ نهج البلاغه، خطبه ى 121. ]
ما هرگز اشخاص را حاکم قرار ندادیم، بلکه قرآن را در میان خود حاکم ساختیم. اما قرآن نوشته اى است در میان دو جلد که خود سخن نمى گوید و کسى باید سخن او را بازگو کند. واشخاص معینى "مى توانند" درباره ى آن سخن گویند. وقتى مردم شام از ما خواستند که قرآن را در میان خود حاکم قرار دهیم ما گروهى نبودیم که از کتاب خدا رویگردان باشیم، که خداوند سبحان مى فرماید: ''اگر در مسئله اى دچار نزاع شدید، آن را به خدا و رسول او ارجاع کنید''. ارجاع به خدا این است که با قرآن او داورى کنیم و ارجاع به پیامبر این است که سنت او را برگیریم. هرگاه داوران طبق کتاب خدا داورى کنند ما شایسته ترین مردم هستیم که آن را باز گیریم و اگر مطابق سنت پیامبر داورى کنند باز هم ما شایسته ترین مردمیم که از آن پیروى مى کنیم.
امیر مؤمنان علی (ع) در خطبه اى دیگر همین پاسخ را به عبارت دیگر بیان مى کند و مى فرماید:هر دو حکم براى این برگزیده شدند که آنچه را قرآن زنده کرده است زنده سازند و آنچه را که قرآن میرانده است بمیرانند "= حق را احیاء و باطل را نابود سازند" احیاء قرآن گرد آمدن بر آن، و اماته ى قرآن دورى از آن است. اگر قرآن ما را به سوى شامیان سوق دهد باید از آن پیروى کنیم و اگر آنان را به سوى ما سوق دهد باید از ما پیروى کنند. من شرى را به سوى شما نیاوردم و شما را گول نزدم و مشتبه نساختم. [ نهج البلاغه،خطبه ى 123 و نیز خطبه ى 17. ]

تعیین مدت

دومین اعتراض آنان این بود که چرا براى داوران مدتى تعیین گردید و قرار شد که هر دو داور در نقطه اى بى طرف "دومةالجندل" تا پایان ماه رمضان نظر خود را درباره ى اختلاف دو گروه صادر کنند و چرا این کار در همان صحراى صفین در روزهاى بلند کردن قرآنها بر نیزه انجام نگرفت؟!
به راستى آیا این نوع اشکال تراشى از جهالت آنها حکایت نمى کند؟ مگر چنین قضاوت خطیرى، آن هم در هنگامى که دست هر یک از دو گروه تا مرفق در خون دیگرى فرو رفته بود کار آسانى بود که در ظرف یک یا دو روز انجام گیرد و طرفین نیز آن را بپذیرد؟ یا آنکه هر چه در این کار صبر و حوصله اعمال مى شد امکان بیدارى جاهل و استوارى علم فزونى مى یافت و زمینه ى بازگشت صلح به میان امت آماده تر مى شد؟
امیر مؤمنان علی (ع) در پاسخ این اعتراض مى فرماید:
''و اما قولکم: لم جعلت بینکم و بینهم اجلا فى التحکیم؟ فانما فعلت ذلک لیتبین الجاهل و یتثبت العالم و لعل الله ان یصلح فى هذه الهدنة امر هذه الامة''. [ نهج البلاغه، خطبه ى 121. ]
اینکه مى گوئید چرا میان شما و آنان مدتى معین کردم و به امر داورى سرعت نبخشیدم، من این کار را انجام ندادم مگر براى اینکه افراد نادان آگاه شوند و دانایان استوار بمانند تا شاید خدا در این فاصله کار امت را اصلاح کند.

تعارض حاکمیت انسان با حصر حاکمیت خدا

خوارج در طول مدت مخالفت خود با امیر مؤمنان علی (ع) بر آیه ى ''لا حکم الا لله''تکیه کرده و کار آن حضرت را مخالف نص قرآن قلمداد مى کردند و در شعارهاى خود مى گفتند: ''لا حکم الا لله لا لک و لا صحابک یا على''. یعنى: حاکمیت مخصوص خداست نه از آن تو و نه از آن یاران تو. شعار یاد شده، چنان که گذشت، اقتباس از قرآن کریم است که در سوره ى یوسف آیه هاى 40 و 67 و غیره وارد شده است و مفاد آن از اصول توحید به شمار مى رود و حاکى از آن است که حاکمیت و فرمانروایى، به عنوان یک حق اصیل، از آن خداست و هیچ انسانى چنین حقى بر انسان دیگر ندارد. ولى انحصار حق حاکمیت بر خدا مانع از آن نیست که گروهى، با ضوابط خاصى که اهم آن اذن خداست در جهان حکومت کنند و تجلیگاه حق حاکمیت خدا گردند. و هیچ انسان خردمندى نمى تواند بگوید که زندگى اجتماعى بدون حکومت امکان پذیر است، چه انجام وظایف و حل تضادها و برخوردها تنها در سایه ى یک حاکمیت تحقق مى پذیرد.
امیر مؤمنان علی (ع) وقتى شعار آنها را شنید، فرمود: آرى درست است که حق حاکمیت از آن خداست ولى از این سخن حق هدف باطلى تعقیب مى شود:
''کلمة حق یراد بها الباطل. نعم انه لا حکم الا لله و لکن هولاء یقولون لا امرة الا لله و انه لابد للناس من امیر بر او فاجر یعمل فى امرته المؤمن و یستمتع فیها الکافر''. [ نهج البلاغه، خطبه ى 40. ]
آرى حق حاکمیت از آن خداست "و هیچ بنده اى بدون اذن الهى حق حکومت ندارد" ولى خوارج از شعار خود هدف دیگرى دارند و آن اینکه اصلاً در جامعه نباید حکومتى باشد "خواه مأذون از خدا یا غیر آن". در حالى که براى مردم وجود حاکمى، خواه نیکوکار و خواه بدکار، ضرورى است، تا در سایه ى حکومت او مؤمن به کارهاى شایسته ى خود بپردازد و کافر نیز از زندگى مادى بهره مند شود.
فقدان حکومت مایه ى فقدان امنیت است، و در آن صورت، نه مؤمن به کارهاى خیر موفق مى گردد و نه کافر از زندگى دنیوى بهره مند مى شود. اگر به راستى هدف نفى تأسیس حکومت است، در این صورت حکومت پیامبر (ص)و شیخین را چگونه مى توان توجیه کرد؟ خوارج در عقیده و عمل پیوسته در کشمکش بودند. از یک طرف مى دانستند که حیات اجتماعى بدون یک مدیر نافذ امکان پذیر نیست و از طرف دیگر، بر اثر کج فهمى، اقامه ى هر نوع حکومت را مخالف انحصار حاکمیت خدا مى انگاشتند.
شگفت آنکه خوارج، خود در آغاز کارشان براى حزب خویش رئیس برگزیدند! طبرى مى نویسد:
در ماه شوال سى و هشت هجرى گروهى از خوارج در منزل عبدالله بن وهب راسبى به دور هم گرد آمدند و عبدالله در سخنرانى خود گفت: شایسته نیست که گروهى به خدا ایمان بیاورند و به حکم قرآن تن در دهند و زندگى دنیوى در نظر آنان گزیده تر از امر به معروف و نهى از منکر باشد. پس از او حرقوص به زهیر و حمزة بن سنان نیز سخن گفتند و سومى در پایان کلام خود گفت: ''فولوا امرکم رجلاً فانه لابد لکم من عماد و سناد و رایة تحفون بها و ترجعون الیها''. [ تاریخ طبرى، ج 6، ص 55. ]

حکمیت، آخرین امید
در میان مسلمانان، پیش از نبرد صفین و پس از آن، مسائل ریشه دارى مطرح بود که یکى از طرق حل آن انتخاب داورانى بود که مسائل را با واقع بینى بررسى کنند و درباره ى آن نظر دهند. این مسائل عبارت بودند از:
1- قتل عثمان.
2- اتهام یاران امیر مؤمنان علی (ع) به قتل خلیفه.
3- ادعاى معاویه که ولى الدم عثمان است.
اساساً همین مسائل بود که به نبرد صفین منتهى شد و حل این مشکلات دو راه داشت:
راه نخست اینکه طرفین نزاع، اختلاف خود را نزد امام برگزیده ى مهاجران و انصار ببرند و او، در یک دادگاه کاملاً آزاد، حکم الهى را درباره ى آنان اجرا کند و این همان راهى بود که امیر مؤمنان علی (ع) پیش از نبرد صفین بر آن تأکید داشت و در نامه ى خود به معاویه نوشت:
''و قد اکثرت فى قتله عثمان فادخل فیما دخل فیه الناس ثم حاکم القوم الى احملک و ایاهم على کتاب الله''. [ نهج البلاغه، نامه ى 64. ]
درباره ى قاتلان عثمان زیاد سخن گفتى. در آنچه مردم وارد شدند و با من بیعت کردند تو نیز وارد شو و بیعت کن و آن گاه شکایت خود را مطرح ساز، و من همگى را به سوى کتاب خدا سوق مى دهم.
این راه، به سب لجاجت معاویه و علاقه ى او به فرمانروایى شام کاملاً مسدود شد و منتهى به نبرد صفین گردید و....
دومین راه صحیح حل اختلافات، ارجاع آنها به یک دادگاه صالح بود که در آن داوران بى طرف و واقع بین گره را بگشایند و در امر داورى از مصالح واقعى اسلام و مسلمانان چشم نپوشند و از هر نوع سودجویى امثال عمروعاص و کینه توزى امثال ابوموسى فارغ باشند. در چنین دادگاهى امیر مؤمنان علی (ع) مى توانست به اهداف واقعى خود برسد و مشکلات مطرح و حل و فصل شود.
قتل خلیفه مسئله ى پیچیده اى نبود. انگیزه هاى آن از سالیان قبل وجود داشت و رو به افزایش بود. تا اینکه شدت فشار و اختناق و ضرب صالحان و شکنجه ى خیرخواهان، مایه ى انفجارشد؛ انفجارى که امیر مؤمنان علی (ع) نیز نتوانست جلو آن را بگیرد و خلیفه را از قتل نجات بخشد.
ادعاى معاویه و وابسته هاى دستگاه خلافت عثمان باید در یک دادگاه صالح مطرح شده و حق از باطل بازشناسى مى شد. در هیچ جاى جهان براى گرفتن خون مقتول، لشگرکشى را روا نمى دانند چه رسد به اینکه مایه ى قتل قریب به شصت و پنج هزار انسان گردد.
دادگاه ''دومةالجندل''، اگر به درستى عمل مى کرد، مى توانست به این مسائل رسیدگى کند و وظیفه مسلمانان را در برابر جریانها روشن سازد. ولى، با کمال تأسف، چیزى که در آن دادگاه مطرح نشد ریشه هاى اختلافات بود. عمروعاس در فکر ربودن عقل و رأى رقیب بود که امضاى خلع امیر مؤمنان علی (ع) را از او بگیرد تا بتواند خلافت معاویه را امضا کند و ابوموسى در این فکر بود که همفکر خود عبدالله بن عمر را به خلافت برساند، زیرا دست او آلوده به خون هیچیک از دو طرف نشده بود! وقتى رأى دادگاه اعلام شد، امیر مؤمنان علی (ع) آن را به رسمیت نشناخت و گفت داوران بر خلاف تعهد خود عمل کردند و تصمیم گرفت که با تنظیم سپاهى عازم شود، اما حادثه ى خوارج او را از تعقیب معاویه بازداشت.

برکندن ریشه فساد
روش امیر مؤمنان علی (ع) در برخورد با خوارج، روش ملایمت و نرمش بود و در سخنان وى خطاب به آنان، جز تحبیب و تذکرات هدایتگرانه، چیز دیگرى شنیده نمى شد. آن حضرت درست بسان پدرى که بخواهد فرزندان عاق و سرکش خود را به راه بیاورد با آنان معامله مى کرد و حقوق آنان را از بیت المال مى پرداخت و به داد و فریادشان در مسجد و اطراف آن اعتنا نمى کرد و تمام همت او این بود که، از طریق رام ساختن این گروه وحدت کلمه را به جامعه باز آورد و غده ى سرطانى شام را، که خوارج نیز زاییده ى آن بود، ریشه کن سازد و پیمان صفین نیز این حق را به امیر مؤمنان علی (ع) مى داد، زیرا در متن قرار داد قید شده بود که اگر حکمین بر خلاف قرآن و سنت پیامبر (ص)داورى کردند امیر مؤمنان علی (ع) در موضع نخست خود باقى خواهد بود. [ در متن پیمان چنین آمده است: ''و ان کتاب الله سبحانه و تعالى بیننا عن فاتحته الى خاتمته، نحیى ما احیى القران و نمیت ما امات القرآن. فان وجد الحکمان ذلک فى کتاب الله اتبعناه و ان لم یجداه اخذا بالسنة العادلة و غیر المفرقة''. شرح نهج البلاغه ى ابن ابى الحدید، ج 2 ص 234. ] امیر مؤمنان علی (ع) براى روشن ساختن مردم، که از سرگرفتن نبرد با معاویه بر خلاف پیمان صفین نیست بلکه بر طبق آن باید نبرد تجدید گردد تا دشمن از پاى در آید، سخنرانیهاى متعددى انجام داد. در یکى از سخنان خود چنین گفت:
''و قد سبق استثناؤنا علیهما فى الحکم بالعدل و العمل بالحق سوء رایهما و جور حکمهما. و الثقة فى ایدینا بانفسنا حین خالفا سبیل الحق و آتیا بما لا یعرف من معکوس الحکم''. [ نهج البلاغه ى عبده، خطبه ى 172. ]شرط ما با آنان این بود که به عدل و داد داورى کنند و به حق عمل نمایند، و هر دو نفر شرط ما را، پیش از داورى ظالمانه ى خود، پذیرفته بودند. اکنون با راه حق مخالفت ورزیده وحکم به باطل داده اند. حجت با ماست و باید براى خاموش کردن فتنه جهاد را از سر گیریم.
در اندیشه ى امیر مؤمنان علی (ع) و یاران او مسئله اى جز بر انداختن شجره ى خبیثه و در آوردن غده ى فساد نبود و تمام تلاش و همت او صرف همین مى شد. اما ناگهان صفحه ى تاریخ ورق خورد و جریان بر خلاف این اندیشه ها و طرحها پیش رفت و به جاى نبرد با معاویه، نبرد با خوارج به صورت یک مسئله ى قطعى ولى مقطعى رخ نمود. اکنون باید دید چه شد که جام صبر و حوصله ى امیر مؤمنان علی (ع) لبریز شد و او را بر نبرد با آنان مصمم ساخت. علل مسئله را مى توان در مطالب زیر به دست آورد:
1- گزارش رسید که خوارج در خانه ى عبدالله بن وهب راسبى به دور هم گرد آمده اند و به عنوان امر به معروف و نهى از منکر تصمیم بر قیام مسلحانه گرفته اند و به این منظور نامه اى به همفکران خود در بصره نوشته و از آنان دعوت کرده اند که هر چه زودتر به اردوگاه خوارج در کنار ''خیبر'' نهروان بپیوندند و خوارج بصره نیز اعلام آمادگى کرده اند. [ الامامة و السیاسة، ج 1، ص 132. ]
2- رأى دادگاه دومةالجندل، که در آن با کمال وقاحت امیر مؤمنان علی (ع) را از منصب خود عزل و معاویه بر جاى او منصوب شده بود، امام را بر آن داشت که افکار عمومى را در این مورد روشن سازد. از این رو، امیر مؤمنان علی (ع) در کوفه بر منبر قرار گرفت و پس از ستایش خدا فرمود:
مخالفت با انسان آگاه و خیرخواه مایه ى حسرت و موجب پشیمانى است. من درباره ى مسئله ى تحکیم و داورى این دو نفر نظر منفى داشتم ولى شما نظر مرا نپذیرفتید و تن به حاکمیت آن دو دادید و آنان بر خلاف تعهد خود آنچه را که قرآن میرانده بود زنده کردند و آنچه را که احیاء کرده بود میراندند؛ از هوى و هوس خود پیروى کردند و بدون حجت و دلیل رأى دادند. از این جهت، خدا و پیامبر او و مؤمنان از هر دو داور برى هستند. آماده ى جهاد و حرکت به سوى شام باشید و در روز دوشنبه در پادگان نخیله به دور هم گردآیید. به خدا سوگند من با این گروه "شامیان" مى جنگم، هر چند احدى جز من در میان نباشد.
3- امیر مؤمنان علی (ع) تصمیم گرفت که هر چه زودتر کوفه را به عزم صفین ترک کند. برخى از یاران وى یادآور شدند که بهتر است خوارج را که از ما فاصله گرفته اند نیز به شرکت در جهاد دعوت کنید. از این رو، امیر مؤمنان علی (ع) نامه اى به سران خوارج نوشت و در آن یادآور شد:
عمروعاص و ابوموسى دچار خطا شده، با کتاب خدا مخالفت کرده و از هوس خود پیروى کرده اند؛ نه به سنت عمل کرده اند نه به قرآن. خدا و رسول او و مؤمنان از کرده ى آنان برى هستند. وقتى نامه ى من به شما رسید به سوى من بشتابید تا براى نبرد به سوى دشمن مشترک برویم.
4- نامه ى امیر مؤمنان علی (ع) کوچکترین اثرى در روحیه ى خوارج نگذاشت و به پیشنهاد آن حضرت پاسخ رد دادند. از این رو، امام از آنان مأیوس شد و تصمیم گرفت که در انتظار شرکت آنان ننشیند و با سپاهى که در اختیار دارد یا مى تواند گردآورد به سوى صفین بشتابد. پس به ابن عباس، استاندار بصره، نامه نوشت و از او درخواست کمک کرد. وقتى نامه ى امیر مؤمنان علی (ع) به استاندار بصره رسید او نامه را بر مردم خواند، ولى با کمال تأسف جز هزار و پانصد نفر، به فرماندهى اخنف بن قیس، کسى به نداى امیر مؤمنان علی (ع) پاسخ مثبت نگفت.
ابن عباس از کمى داوطلبان سخت متأثر شد و در اجتماع با شکوهى سخنرانى کرد و گفت:
نامه اى از امیر مؤمنان به من رسیده و در آن به من دستور داده است که گروهى را به سوى او، براى شرکت در جهاد، گسیل دارم. من فرمان شرکت و حرکت را صادر کردم، ولى فقط هزار و پانصد نفر موجود است. هر چه زودتر حرکت کنید و از عذرتراشى بپرهیزید و هر کس با دعوت امام خود مخالفت ورزد پشیمانى سختى خواهد داشت. من به ابوالاسود دستور داده ام که برنامه ى حرکت شما را ترتیب دهد.
با تمام تلاشى که ابوالاسود و دیگران کردند فقط هزار و هشتصد نفر به گروه نخست پیوست و سرانجام لشگرى مرکب از سه هزار و دویست نفر رهسپار کوفه شد.امیر مؤمنان علی (ع) از کمى سپاه بصره در تأثر فرو رفت و در میان مردم کوفه براى سخنرانى ایستاد و رو به آنان کرد و گفت:
اى مردم کوفه، شما برادران و یاران من در امر حق هستید. من به کمک شما کسى را که به حق پشت کند مى کوبم. امیداوارم که شما پاسداران حق در این راه ثابت و استوار باشید. بدانید که از مردم بصره فقط سه هزار و دویست نفر به سوى ما آمده اند بر شماست که مرا خالصانه و به دور از غل و غش یارى کنید و رؤسا و قبایل به عشیره هاى خود بنویسند و از آنان که توانایى جنگ دارند بخواهند که در این نبرد شرکت جویند.
اشخاصى مانند سعد بن قیس همدانى و عدى بن حاتم و حجر بن عدى و بزرگان قبایل،فرمان را به جان پذیرفتند و نامه هایى به قبایل خود نوشتند و بدین طریق چهل هزار نفر رزمنده با هفده هزار نوجوان و هشت هزار غلام وارد کوفه شدند و لشگر بصره نیز به آن ضمیمه شد و سرانجام سپاهى چشمگیر و دشمن شکن در زیر لواى امیر مؤمنان علی (ع) گرد آمد.
گروهى اصرار ورزیدند که پیش از نبرد با معاویه کار خوارج را یکسره سازند. امیر مؤمنان علی (ع) به پیشنهاد آنان اهمیت نداد و فرمود: آنان را رها سازید و سراغ گروهى بروید که مى خواهند در روى زمین شاهان ستمگر باشند و مؤمنان را به بردگى بگیرند. در این هنگام از هر نقطه ى سپاه ندا بلند شد و خطاب به امیر مؤمنان علی (ع) گفتند: ما را به هر جا که مصلحت مى دانى سوق بده، که قلوب جملگى ما همچون قلب یک نفر است و براى نصرت و پیروزى تو مى تپد.
5- در چنین اوضاع حساسى گزارش رسید که خوارج عبدالله بن خباب را در کنار نهر همچون گوسفند سر بریده اند و به این نیز اکتفا نکرده همسر او را نیز کشته و فرزندى را که در رحم داشته از شکم او بیرون کشیده و او را نیز ذبح کرده اند.
ابن قتیبه در ''الامامة و السیاسة'' در این باره مى نویسد:
وقتى خوارج با عبدالله روبرو شدند گفتند: تو کیستى؟ گفت: بنده مؤمن به خدا.گفتند: نظرت درباره ى على چیست؟ گفت: او امیر مؤمنان و نخستین مؤمن به خدا و رسول اوست گفتند: اسم تو چیست؟ گفت: عبدالله بن خباب بن الارت. گفتند: پدر تو همان صحابى پیامبر است؟ گفت: آرى. گفتند: تو را ناراحت کردیم؟ گفت: آرى. گفتند: حدیثى را که از پدرت و او از پیامبر شنیده است براى ما نقل کن. گفت: پدرم نقل کرد که پیامبر (ص)فرمود: ''پس از من فتنه اى رخ مى دهد که قلب مؤمن در آن مى میرد؛ شب را با ایمان مى خوابد و روز کافر مى شود''. گفتند: هدف این بود که این حدیث را از تو بشنویم. به خدا سوگند تو را به گونه اى مى کشیم که تا کنون کسى را چنان نکشته ایم. پس فورا دست و پاى او را بستند و همراه زن باردارش به زیر نخلى آوردند. در این هنگام دانه اى خرما از درخت افتاد و یکى از خوارج آن را به دهن خود نهاد. فوراً اعتراض همفکران او بلند شد که از مال مردم، بدون رضایت یا بدون پرداخت بها، بهره مى گیرى؟! فوراً خرما را از دهان خود در آورد و به دور انداخت! همچنین خوکى که متعلق به یکى از مسیحیان بود و از آن نقطه عبور مى کرد با تیر یکى از خوارج از پاى درآمد. در این وقت اعتراض دیگران بلند شد که این عمل فساد در زمین است و از این رو از صاحب آن رضایت طلبیدند! آن گاه عبدالله را که در بند کشیده شده بود به سوى نهر آب آوردند و بسان گوسفند سر بریدند و به این اکتفا نکردند و همسر او را نیز به قتل رساندند و شکم او را دریدند و جنین را نیز سربریدند. باز به این هم اکتفا نکردند و سه زن دیگر را، که یکى از آنان صحابیه و به نام ام سنان بود،نیز کشتند. [ الامامة و السیاسة، ص 136. ]
خباب بن الارت، پدر عبدالله، از سابقان در اسلام بود و نشانه ى شکنجه هاى قریش تا روز مرگ بر بدن او بود. او پیش از بازگشت امیر مؤمنان علی (ع) از صفین در کوفه درگذشت و امام در بازگشت خود از صفین بر کنار قبر او ایستاد و بر او ترحم کرد و او را ستود.
مبر در ''کامل'' خود وضع قتل فجیع عبدالله راآورده و یادآور شده است که چون قاتل او را گرفتند او گفت: من از شما درخواست مى کنم که آنچه را قرآن زنده کرده زنده کنید و آنچه را میرانده است بمیرانید. آن گاه پس از نقل داستان روایت عبدالله از پدرش از پیامبر، مى نویسد: خوارج براى بهره گیرى از ثمر نخلى به صاحب آن پیشنهاد کردند که بهاى آن را بگیرد. او گفت که میوه ى درخت خود را به آنها بخشید ولى آنان نپذیرفتند و گفتند: حتماً باید بهاى آن را بپذیرى. در این موقع فریاد مسیحى بلند شد که شما از ریختن خون مسلمانى هراس ندارید، اما از خوردن میوه ى درختى که صاحب آن اعلام رضایت کرده است خوددارى مى کنید؟! [ الکامل، ص 560؛ شرح نهج البلاغه ى ابن ابى الحدید، ج 2، ص 282. ]
6- امیر مؤمنان (ع) چون از قتل عبدالله آگاه شد، حارث بن مره را روانه پادگان خوارج کرد تا گزارش صحیحى از جریان بیاورد. وقتى حارث وارد جمع آنان شد تا از جریان به طور صحیح آگاه گردد، بر خلاف تمام اصول اسلامى و انسانى، او را کشتند. قتل سفیر امام بسیار بر تأثر آن حضرت افزود. در این موقع گروهى به حضور امام رسیدند و گفتند: آیا صحیح است که با وجود چنین خطرى که پشت گوش ما وجود دارد به سوى شام برویم و زنان و فرزندان خود را در میان آنان بگذاریم؟

تصمیم بر تنبیه قاتلان عبدالله
وحشت و رعبى که قتل عبدالله در میان مردم ایجاد کرد امیر مؤمنان علی (ع) را بر آن داشت که ریشه ى جهالت و شقاوت را بر کند. از این جهت مصمم شد که به سوى حروراء یا نهروان حرکت کند. به هنگام حرکت، یکى از یاران او که در علم نجوم سرآمد روزگار بود امیر مؤمنان علی (ع) را از حرکت در آن ساعت بازداشت و گفت: اگر در این ساعت از روز حرکت کنى آسیب شدیدى به تو مى رسد. امیر مؤمنان علی (ع) به سخن او اعتنا نکرد و از به کارگیرى علم نجوم در کشف این مسائل انتقاد کرد و فرمود:
از نجوم به عنوان راهنما در تاریکیهاى بیابان و دریا باید استفاده کرد. از قضا در این سفر امیر مؤمنان علی (ع) به پیروزى عظیمى دست یافت. امام مقدارى از کوفه دور شده بود که یکى از یاران او دوان دوان به سوى او آمد و گفت: اى امیرمؤمنان، بشارت بده که گروه خوارج از حرکت شما آگاه شدند و پا به فرار گذاشته، از نهر عبور کرده اند.
امیر مؤمنان علی (ع) فرمود: تو با دیدگان خود دیدى که از آب عبور کردند؟ گفت: آرى. امام او را سه بار سوگند داد و او در هر سه بار سوگند یاد کرد که با چشم خود عبور خوارج را از آب و پل مشاهده کرده است. امیر مؤمنان علی (ع) فرمود:
''و الله ما عبروه و لن یعبروه و ان مضارعهم دون النطفة و الذى خلق الحبة و برا النسمة لن یبلغوا الاثلاث و لا قصر بوازن''. [ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 2، ص 272: ''مضارعهم دون النطفة و الله لا یفلت منهم عشرة و لا یهلک منکم عشرة''. "خطبه ى 58". ] سوگند به خدا که از آب عبور نکرده اند و هرگز عبور نخواهند کرد و قتلگاه آنان در کنار آب است. به خدایى که دانه را شکافت و انسان را آفریده است به منطقه ى ''اثلاث'' و ''قصربوازن'' نیز نمى رسند.
سخن این فرد را دو نفر دیگر با همان مضمون تأیید کردند، ولى امام سخن آنان را نیز نپذیرفت. چگونه بپذیرد در حالى که پیامبر معصوم به او گزارش داده بود که با سه گروه نبرد خواهد کرد؟ با دو گروه نبرد کرده بود و گروه سوم، مطابق نشانه هایى که در سخن پیامبر (ص)آمده بود همین گروه بودند.
در این میان جوانى در شک و تردید قرار گرفت که آیا سخن شاهدان عینى را بپذیرد یا گزارشهاى غیبى امام را. سرانجام با خود تصمیم گرفت که اگر سخن امام خلاف از آب در آمد به دشمنان او بپیوندد.امیر مؤمنان علی (ع) بر اسب خود سوار شد و سپاه نیز به دنبال او حرکت کرد. وقتى به اردوگاه آنان رسیدند روشن شد که آنان غلافهاى شمشیر خود را شکسته و اسبها را رها کرده و همگى آماده ى جنگ شده اند. در این هنگام جوان ساده لوح به حضور امام رسید و از نیت بد خود پوزش طلبید.
تاریخ یادآور مى شود که امیر مؤمنان علی (ع) از مدائن گذشت و در نهروان فرود آمد و به آنان پیام داد که قاتلان عبدالله و همسر و فرزند او را تحویل دهند تا قصاص شوند. خوارج پیام دادند که ما همگى قاتل او بوده ایم و خون او را حلال شمرده ایم. امیر مؤمنان علی (ع) به نزدیک آنان آمد و گفت:
اى گروه ''متمرد''، من به شما هشدار مى دهم که مبادا فردا مورد لعنت امت اسلامى قرار گیرید و در کنار آب، بدون دلیل روشن کشته شوید.
... من شما را از تن دادن به حکمیت بازداشتم و گفتم که بنى امیه نه دین دارند و نه قرآن مى خواهند. من آنان را، از روزى که کودک بودند تا اکنون که بزرگ شده اند، به خوبى مى شناسم. آنان بدترین کودکان و بدترین مردم هستند. ولى شما به سخن من گوش فرا ندادید و با من مخالفت کردید. و من براى چنین روزى از هر دو داور پیمان گرفتم که آنچه را که قرآن زنده کرده زنده کنند و آنچه را که میرانده است بمیراند. اکنون که آنان بر خلاف هر دو حکم کرده اند ما بر سخن نخست و راه و روش اول خود هستیم. [ به خطبه ى 36 مراجعه فرمایید. ]
خوارج در برابر منطق استوار امیر مؤمنان علی (ع) پاسخى جز تکرار سخنان بیهوده نداشتند و اصرار مى ورزیدند که: همگى در سایه ى پذیرفتن حکمیت کافر شده ایم و ما توبه کردیم، تو نیز بر کفر خود گواهى بده و از آن توبه کن، که در این صورت ما با تو هم گامیم و در غیر این صورت ما را رها کن و اگر قصد نبرد دارى ما آماده ى نبرد هستیم.
امیر مؤمنان علی (ع) فرمود: آیا پس از ایمان و جهاد در رکاب با رسول خدا (ص)بر کفر خود شهادت دهم؟ آیا تن دادن به حکمیت سبب مى شود که شما شمشیرهاى خود را بر شانه نهاده و آنها را بر فرق مردم فرود آورید و خون مردم را بریزید؟ این است خسران آشکار.

آخرین اتمام حجت  
امیر مؤمنان علی (ع) از مذاکره با آنان مأیوس شد و به آرایش سپاه پرداخت. فرماندهى بخش راست سپاه را به حجر بن عدى و بخش چپ را به شبث بن ربعى واگذار کرد و ابوایوب انصارى را فرمانده سواره نظام و ابوقتاده را فرمانده پیاده نظام قرار داد. در این نبرد هشتصد تن صحابى مدتى در رکاب امیر مؤمنان علی (ع) شرکت داشتند و از این رو، فرماندهى آنان را به قیس بن سعد بن عباده واگذار کرد و خود نیز در قلب لشکر قرار گرفت. آن گاه در بخش سواره نظام پرچم امانى برافراشت و به ابوایوب انصارى دستور داد که فریاد زند که راه بازگشت باز است و کسانى که به دور این پرچم گرد آیند توبه ى آنان پذیرفته مى شود و هرکس که وارد کوفه گردد یا از این گروه جدا شود در امن و امان است. ما اصرار به ریختن خون شما نداریم. در این موقع گروهى دور پرچم گرد آمدند و امیر مؤمنان علی (ع) توبه ى آنان را پذیرفت. [ الاخبار الطوال، ص 210. ] برخى مى گویند هزار نفر از خوارج راه بازگشت را در پیش گرفتند و در گرداگرد پرچم قرار گرفتند. عده اى از سران خوارج که به سوى امام بازگشتند عبارتنداز: مسعر بن فدکى، عبدالله طائى، ابومریم سعدى، اشرس بن عوف و سالم بن ربیعه. در حقیقت جز عبدالله بن وهب راسبى، شخص سرشناسى با آنان باقى نماند. [ مقالات الاسلامیین، ج 1، ص 210. ]
طبرى مى نویسد که پس از بازگشت این گروه به سوى امام، سپاه خوارج را دو هزار و هشتصد نفر سپاهى تشکیل مى داد، [ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 346؛ تاریخ طبرى، ج 4، ص 64. ] در حالى که ابن اثیر تعداد آنان را هزار و هشتصد نفر مى داند.
امیر مؤمنان علی (ع) به یاران خود دستور داد که تا دشمن نبرد را آغاز نکرده آنان آغاز به نبرد نکنند. در این هنگام مردى از صفوف خوارج بیرون آمد و بر یاران امام حمله کرد و سه نفر را از پاى درآورد. پس، امیر مؤمنان علی (ع) نبرد را با حمله ى خود آغاز کرد و نخست آن فرد را از پاى درآورد و سپس به یاران خود فرمان حمله داد و فرمود: به خدا سوگند که جز ده نفر از شما کشته نمى شود و جز ده نفر از آنان جان سالم به در نخواهد برد. [ شرح نهج البلاغه ى ابن ابى الحدید، ج 2، صص 273 تا 272. ]
در این موقع عبدالله بن وهب راسبى به میدان آمد و گفت: اى فرزند ابوطالب، از تو دست بر نمى دارم تا تو را از پاى درآورم یا بر من دست یابى. امیر مؤمنان علی (ع) در پاسخ او گفت: خدا او را بکشد؛ چه مرد بى حیایى است! مى داند که من دوست شمشیر و نیزه ام.
و افزود: او از زندگى مأیوس شده و طمع کاذب بر من دوخته است. سپس با یک ضربه او را به یارانش ملحق ساخت. [ الامامة و السیاسة، ص 138. ]در این نبرد، در کمترین ساعات، پیروزى نصیب امیر مؤمنان علی (ع) شد. رزمندگان امام از راست و چپ و آن حضرت خود از قلب لشگر بر دشمن زبون حمله بردند و چیزى نگذشت که اجساد بى جان خوارج به روى خاک افتادند. در این نبرد همه ى خوارج از پاى در آمدند و فقط نه نفر از آنان جان سالم به سلامت بردند؛ دو نفر به خراسان، دو نفر به عمان، دو نفر به یمن، دو نفر به جزیره ى عراق و یک نفر به ''تل موزن'' پناهنده شدند و در آنجا زاد ولد کردند و به نسل خوارج بقا بخشیدند. [ کلمات قصار، شماره ى 315. ]
امیر مؤمنان علی (ع) در پایان نبرد در برابر اجساد بى روح آنان ایستاد و با حالتى پر از تأثر فرمود:
''بوسا لکم. لقد ضرکم من غرکم. فقیل له: من غرهم یا امیر المؤمنین؟ فقال: الشیطان المضل و الانفس الامارة بالسوء. غرتهم بالامانى و فسحت لهم بالمعاصى و وعدتهم الاظهار فافتحمت بهم النار''. [ کشف الغمة، ج 1، ص 267. ]
بدبختى بر شما باد. آن کس که شما را فریب داد زیان بزرگى بر شما وارد ساخت.از امام پرسیدند: چه کسى آنان را فریب داد؟ فرمود: شیطان گمراه کننده و نفسهاى سرکش. آنان را با آرزوهایى فریب دادند و راههاى طغیان را بر آنان گشودند و وعده ى پیروزى به آنان دادند و سرانجام آنان را به آتش سوزان در افکندند.
یاران امیر مؤمنان علی (ع) تصور کردند که نسل خوارج منقرض شده است، ولى امام در پاسخ آنان گفت: ''کلا، و الله انهم نطف فى اصلاب الرجال و قرارات النساء کلما نجم منهم قرن قطع حتى یکون آخرهم لصوصا سلابین'' [ نهج البلاغه، خطبه ى 59. ]
نه، چنین نیست، آنان به صورت نطفه هایى در صلب مردان و رحم زنان به سر مى برند. هرگاه شاخى از آنان بروید، "از طرف حکومتها" بریده مى شود "و شاخ دیگرى در جاى آن مى روید" تا سرانجام به صورت گروههاى غارتگر و ربایندگان اموال در مى آیند. آن گاه یادآور شد: پس از من سرگرم جنگ با خوارج نباشید، که دشمن اصلى شما معاویه است و من براى حفظ امنیت به نبرد با آنان اقدام کردم. اقلیتى از آنان باقى مانده و شایسته ى جنگیدن نیستند.
امیر مؤمنان علی (ع) از غنائم جنگى اسلحه و چهار پایان را در میان یاران خود تقسیم کرد و لوازم زندگى و کنیزان و غلامان ایشان را به وارثانشان باز گرداند. آن گاه در میان سپاه خود قرار گرفت و از عمل آنان تقدیر کرد و دستور داد که از همین نقطه رهسپار صفین شوند و ریشه فساد را بکنند. ولى آنان در پاسخ امیر مؤمنان علی (ع) گفتند: بازوان ما خسته شده و شمشیرهاى ما شکسته و تیرها پایان یافته است. چه بهتر که به کوفه بازگردیم و بر نیروى خود بیفزاییم.
اصرار آنان بر بازگشت، مایه ى تأسف امیر مؤمنان علی (ع) شد و ناچار به همراه آنان به پادگان کوفه در نخیله بازگشت. آنان به تدریج به کوفه مى رفتند و از زن و فرزند خود دیدار مى کردند و دیرى نگذشت که فقط گروهى اندک در پادگان باقى ماندند، گروهى که هرگز نمى شد با آنان به نبرد شامیان رفت.

تاریخ پایان فتنه خوارج  
نطفه ى اندیشه ى خروج بر امیر مؤمنان علی (ع) در سرزمین صفین در ماه صفر سال سى و هشت هجرى بسته شد و به مرور زمان اندیشه ى مخالفت حکمیت با کتاب خدا شدت گرفت. خوارج کوفه در دهم ماه شوال همان سال در خانه ى عبدالله بن وهب راسبى اجتماع و با او بیعت کردند و تصمیم بر ترک کوفه گرفتند و از آنجا به حروراء و سپس به نهروان رفتند. امیر مؤمنان علی (ع) در مسیر خود به شام مجبور به تغییر برنامه و نبرد با خوارج شد و طبق نقل مورخان در نهم ماه صفر سال سى و هشتم ریشه ى فساد کنده شد. [ تاریخ طبرى، ج 3، ص 98. ]
کتاب فروغ ولایت - تألیف آیت الله حسن سبحانیماهنامه شبکه

 

نقل از راسخون


 
 
 
 

سرور و قالب: پرشین بلاگ
تمامي حقوق اين وبلاگ متعلق به بلاگ تاريخ جهان است.