تاریخ جهان

مقالاتی در باره تاریخ!

تاريخ جهان History of World أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الأرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ وَأَشَدَّ قُوَّةً وَآثَارًا فِي الأرْضِ فَمَا أَغْنَى عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَكْسِبُونَ قرآن كريم؛ سوره 40.غافر؛آيه 82 تاريخ معلّم انسان‌ها است. امام خميني رحمة‌اللّه عليه
غزوه خندق
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸  کلمات کليدي: تاریخ اسلام و ایران پس از اسلام

از حوادث مهم سال پنجم هجرت که به قول معروف در ماه شوال آن سال اتفاق افتاد جنگ خندق بود،که با توجه به کثرت سپاه و تجهیز لشکریان قریش،و محاصره طولانى و نبودن آذوقه کافى در شهر مدینه،و دشوارى وضع اقتصادى،کارشکنى‏هاى داخلى که از ناحیه یهود بنى قریظه و منافقین مى‏شد و به سختى مسلمانان را تهدید مى‏کرد،براى پیغمبر اسلام و پیروان آن بزرگوار یکى از سخت‏ترین جنگها و دشوارترین درگیریهایى بود که با دشمن داشتند و مانند گذشته به کمک و یارى خداى تعالى و ایمان و فداکارى و استقامت،بر همه این مشکلات پیروز شده و همه دشمنان را مغلوب ساختند و از این کارزار سخت و دشوار نیز فاتح و سربلند و پیروز بیرون آمدند.


 

در پایان غزوه بدر صغرى گفته شد که چون مشرکین به دستور ابو سفیان در بدر صغرى حاضر نشدند و آن سال را مناسب براى جنگ ندیدند مورد شماتت و سرزنش بزرگان قریش و مردم مکه قرار گرفته و قبایل عرب بازگشت آنها را حمل بر ترس و فرار از برابر مسلمانان کردند،و از این رو ابو سفیان تصمیم گرفت لکه این ننگ را از دامن خود بشوید و بار دیگر شوکت و عظمت خود را به رخ مسلمانان و ساکنان شبه جزیره عربستان بکشد و به همین منظور نزدیک به یک سال،یعنى از ذى قعده سال چهارم تا شوال سال پنجم در صدد تهیه سربازان جنگى و ابزار و اسلحه کافى براى چنین جنگ بزرگى بر آمده و توانستند روزى که از مکه به سمت مدینه حرکت کردندبیش از ده هزار مرد جنگى را با تمام تجهیزات بسیج کنند به شرحى که در ذیل خواهید خواند.

عامل دیگرى که در بسیج این لشکر زیاد و ترتیب دادن این جنگ مهم بسیار مؤثر بود،تحریکات جمعى از بزرگان یهود بنى نضیر و بنى وایل مانند حیى بن اخطب و هوذة بن قیس بود که چون به دستور پیغمبر اسلام ناچار به خروج از مدینه و جلاى وطن گردیدندـبه شرحى که پیش از این گذشتـدر صدد انتقام از محمد(ص)بر آمده و سفرى به مکه و نزد قریش رفتند و آنها را بر ضد مسلمانان و پیغمبر اسلام تحریک کرده و به آنها اطمینان دادند که اگر شما به جنگ او بروید ما همه گونه کمک و مساعدت به شما خواهیم کرد،تا آنجا که نوشته‏اند:وقتى قریش حال بنى النضیر را از ایشان پرسیدند آنها در پاسخ گفتند:

بنى النضیر در میان خبیر و یثرب چشم به راه شما هستند تا بر محمد و یارانش هجوم برید و آنان به کمک شما بشتابند.چون از حال بنى قریظهـکه هنوز در مدینه سکونت داشتندـجویا شدند گفتند:آنها نیز منتظر هستند تا چه وقت شما به شهرشان برسید و آن وقت پیمان خود را با محمد بشکنند و به یارى شما بشتابند.

قرشیان که در اثر مبارزات طولانى با مسلمانان تا حدودى خسته به نظر مى‏رسیدند و از طرفى تدریجا عقایدشان نسبت به مراسم دینى قریش و آیین بت پرستى سست شده و به حال تردید در آمده بودند،براى اطمینان خاطر نسبت به مرام و آیین خود از آنها که جزء بزرگان یهود و اهل کتاب به شمار مى‏رفتند سؤال کردند:راستى!شما که اهل کتاب هستید و از آیین ما و محمد اطلاعات کافى دارید به ما بگویید:آیا آیین ما بهتر است یا دین محمد؟

یهودیان در اینجا روى دشمنى با پیغمبر اسلام(ص)و عناد با آن بزرگوار از یک حقیقت مسلم و قطعى دست برداشته و براى خوشایند و تحریک آنها آشکارا حق کشى کرده و پاسخ دادند:مطمئن باشید که شما بر حق هستید و آیین شما از دین او بهتر است. (1) قرآن کریم در مذمت آنان بسیار زیبا گوید:

«الم تر الى الذین اوتوا نصیبا من الکتاب یؤمنون بالجبت و الطاغوت و یقولون للذین کفروا هؤلاء اهدى من الذین آمنوا سبیلا،اولئک الذین لعنهم الله و من یلعن الله فلن تجد له نصیرا» (2)

آیا ندیدى آنان را که بهره‏اى از کتاب داشتند به جبت و طاغوت مى‏گروند و به کافران گویند:راه شما به هدایت نزدیکتر از راه مؤمنان است،آنهایند که خدا لعنتشان کرده و هر که را خدا لعنت کند یاورى براى او نخواهى یافت. و از برخى از تواریخ نقل شده که یهودیان براى اطمینان قریش به مسجد الحرام آمده و در برابر بتهاى مشرکین سجده کرده و خواستند با این رفتار عملا نیز حقانیت آیین آنها را ثابت کنند.

قریش مکه با این جریان از نصرت یهود مطمئن شده و با سخنان آنها به آیین باطل خود دلگرم گشته و آمادگى خود را براى جنگ با مسلمانان اعلام کردند.

حیى بن اخطب و دیگر بزرگان یهود وقتى قرشیان را آماده کردند به نزد قبایل دیگرى که در حجاز سکونت داشتند مانند قبیله غطفان،بنى مره و بنى فزاره و هر کدام که روى جهتى با پیغمبر و مسلمانان عداوت و دشمنى داشتند آمده و آنها را نیز با سخنانى نظیر آنچه به قریش گفته بودند براى جنگ با مسلمانان تحریک و آماده کرده و پس از گذشتن چند روز دسته‏هاى مختلف از میان قبایل به مکه آمده و با قریش ائتلاف کرده به سوى مدینه حرکت کردند.ریاست قریش با ابو سفیان بود و قبایل دیگر نیز هر کدام تحت ریاست و فرماندهى یکى از بزرگان خویش حرکت کردند و ریاست همه سپاه را نیز به ابو سفیان واگذار کردند،و چنانکه گفته‏اند :وقتى از مکه خارج شدند متجاوز از ده هزار سپاه بودند.

رسیدن خبر به مدینه و دستور حفر خندق

خبر حرکت لشکر قریش به رسول خدا(ص)رسید و براى مقابله با این لشکر جرار در فکر فرو رفتند و چاره‏اى جز آنکه در مدینه بمانند و حالت دفاعى به خود گیرند ندیدند،اما باز هم براى حفظ شهر از حمله دشمن،تدبیرى لازم بود،از این جهت پیغمبر اسلام با اصحاب خود در این باره مشورت کرد و سلمان فارسى که در آن وقت از قید بردگى آزاد شده بودـبه شرحى که در جاى خود مذکور شدـو مى‏توانست در جنگها شرکت کند پیشنهادى داد که مورد تصویب قرار گرفت و قرار شد بدان عمل کنند.

سلمان گفت:اى رسول خدا در شهرهاى ما اهل فارس معمول است که چون لشکر زیادى به شهر هجوم آورند که مردم آن شهر را تاب مقاومت با آنها نباشد اطراف خود را خندقى حفر مى‏کنند و راه حمله را بر دشمن مى‏بندند،اینک به نظر من خوب است دستور دهید آن قسمت از شهر مدینه را که سر راه دشمن مى‏باشد خندقى حفر کنند.رسول خدا(ص)این نظریه را پسندید و قرار شد قسمت زیادى از شمال و بخصوص شمال غربى مدینه را به صورت هلالى خندق بکنند،و روى هم رفته قسمتى را که پیغمبر دستور حفر خندق در آن قسمت داد قسمت شمالى مدینه بود که شامل ناحیه احد مى‏شد و تا نقطه‏اى به نام راتج را مى‏گرفت،چون در قسمت جنوب غربى و جنوب،محله قبا و باغستانهاى آنجا بود و در ناحیه شرقى نیز یهود بنى قریظه سکونت داشتند و لشکر دشمن ناچار بود از همان ناحیه شمال و قسمتى از شمال غربى به مدینه بتازد و از این رو فقط همان قسمت را براى حفر خندق انتخاب کردند.

پیغمبر خدا دستور داد براى این کار خطى در آن قسمت ترسیم کنند و هر ده ذراع و یا چهل ذراع و یا به گفته برخى بیست گام و سى گام را میان ده نفر از مهاجر و انصارتقسیم کرد،براى خود نیز مانند افراد دیگر قسمتى را معین کرد تا در ردیف مهاجرین آن قسمت را به دست خود حفر کنند.

فضیلتى از سلمان

سلمان با اینکه طبق روایاتى که در شرح حال او گذشت عمرى طولانى داشت،مردى نیرومند و کارگر خوبى بود که در هر روز به اندازه چند نفر کار مى‏کرد و از این رو میان مهاجر و انصار درباره او اختلاف افتاد و هر دسته او را از خود مى‏دانستند،مهاجرین مى‏گفتند:سلمان از ماست و انصار مى‏گفتند:از ماست؟

رسول خدا(ص)که چنان دید فرمود:

«السلمان منا اهل البیت»

سلمان از ما خاندان است.

سختى کار

پیش از این اشاره شد که ائتلاف احزاب و داستان جنگ خندق در وقتى اتفاق افتاد که در مدینه خشکسالى شده بود و مردم شهر از نظر آذوقه و مواد خوراکى در فشار و مضیقه بودند و از این رو وقتى خبر حرکت آن سپاه عظیم و مجهز به مردم مدینه رسید سخت به وحشت افتادند،منتهى آنان که ایمان محکمترى داشتند دل به نصرت خدا بسته و این حادثه را آزمایشى براى خود مى‏دانستند ولى آنها که پایه ایمانشان سست و یا در دل نفاق داشتند نمى‏توانستند اضطراب و وحشت خود را پنهان کنند و همه جا سخن از سقوط شهر مدینه و اسارت زنان و کودکان به دست دشمن به میان آورده و پس از ورود لشکریان قریش و مدت محاصره نیز به بهانه‏هاى مختلف از فرمان رسول خدا(ص)و توقف در کنار خندق سرپیچى کرده و فرار مى‏کردند،و سخنان ناهنجارى که موجب ترس و دلسردى دیگران نیز بود به زبان آورده و نفاق باطنى و بى‏ایمانى خود را همه جا آشکار مى‏ساختند،به شرحى که در جاى خود مذکور خواهد شد.

و به عبارت روشنتر به دنبال خبر حرکت لشکر احزاب وحشت سرتاسر مدینه رافرا گرفت با این تفاوت که افراد با ایمان با علم به اینکه آزمایش سختى در پیش دارند از این وحشت داشتند که آیا بتوانند بخوبى از عهده آزمایش برآیند یا نه؟و افراد سست عقیده و منافق از سرنوشت خود و زن و بچه و اموال و داراییشان وحشت داشتند،اینان در کار حفر خندق نیز سستى مى‏ورزیدند و تا جایى که مى‏توانستند شانه از زیر کار خالى کرده فرار مى‏کردند و در عوض مردمان با ایمان با کمال جدیت و علاقه و کوشش کار مى‏کردند.

اگر احیانا احتیاجى ضرورى پیدا مى‏کردند که دست از کار کشیده و سرى به خانه و زن و فرزند خود بزنند از رهبر بزرگوار خود اجازه مى‏گرفتند و با موافقت آن حضرت بسرعت به خانه آمده و باز مى‏گشتند و بر عکس منافقان و افراد سست ایمان براى فرار از کار،نا امن بودن شهر و خانه را بهانه قرار داده و یا به بهانه‏هاى مختلف دیگر بیشتر وقت خود را در خانه مى‏گذراندند و بلکه گاهى دیگران را نیز به فرار وا مى‏داشتند.

خداى تعالى درباره مؤمنان آیه ذیل را به پیغمبر نازل فرمود:

«انما المؤمنون الذین آمنوا بالله و رسوله و اذا کانوا على امر جامع لم یذهبوا حتى یستأذنوه إن الذین یستأدنک أولئک الذین یؤمنون بالله و رسوله فاذا استاذنوک لبعض شأنهم فأذن لمن شئت منهم و استغفر لهم الله ان الله غفور رحیم» (3)

جز این نیست که مؤمنان حقیقى کسانى هستند که به خدا و رسولش ایمان کامل دارند و هر گاه در کارهاى عمومى که حضورشان لازم باشد حاضر شوند تا اجازه نگیرند از نزد وى بیرون نروند کسانى که از تو اجازه گیرند همان کسانى هستند که به خدا و رسولش ایمان آورده‏اند و چون از تو براى بعضى کارهاشان اجازه خواستند به هر کدامشان که خواستى اجازه بده و براى ایشان آمرزش بخواه که خدا آمرزنده و مهربان است.

و درباره منافقان نیز در دو آیه بعد فرموده: «...فلیحذر الذین یخالفون عن امره أن تصیبهم فتنة او یصیبهم عذاب الیم» .

باید کسانى که از امر خدا مخالفت مى‏کنند بترسند از اینکه دچار فتنه‏اى گردند یا به عذاب دردناکى دچار شوند.

و نیز فرموده:

«و إذ قالت طائفة منهم یا اهل یثرب لا مقام لکم فارجعوا و یستأذن فریق منهم النبى یقولون ان بیوتنا عورة و ما هى بعورة ان یریدون الا فرارا» (4)

آن گاه که گروهى از ایشان گفتند اى مردم یثرب جاى ماندن شما نیست باز گردید و گروهى از ایشان از پیغمبرشان اجازه خواسته و مى‏گفتند خانه‏هاى ما بى‏حفاظ است!خانه‏هاشان بى‏حفاظ نبود و جز فرار کردن قصد دیگرى نداشتند.

و بخصوص وقتى شنیدند یهود بنى قریظه نیز پیمان شکنى کرده و با احزاب و دشمنان ائتلاف کرده و مى‏خواهند از پشت بر آنها حمله کنند،این ترس و اضطراب خیلى شدیدتر شد.

به هر صورت مسلمانان به کار حفر خندق مشغول گشته و هر کس روى سهمى که برایش مقرر شده بود به حفارى مشغول شد و با تمام مشکلاتى که براى آنها داشت کار بسرعت پیش مى‏رفت.

چنانکه بیشتر مورخین نوشته‏اند کار حفر خندق شش روزه به پایان رسید و علت عمده این سرعت عمل و پیشرفت کار هم آن بود که خود پیغمبر اسلام نیز مانند یکى از افراد معمولى کار مى‏کرد و مسلمانان که مى‏دیدند رهبر عالى قدرشان نیز با آن همه گرفتارى و مشکلات و بلکه گرسنگى و نخوردن غذاى کافى به اندازه یک مسلمان عادى کلنگ مى‏زند و سنگ و خاک به دوش مى‏کشد به فعالیت و کار تشویق مى‏شدند و موجب سرعت عمل آنها مى‏گردید.

مسلمانان براى سرگرمى و رفع خستگى خود ارجوزه‏هایى مى‏خواندند و گاهى به صورت سرود دسته جمعى همگى با هم،همصدا مى‏شدند و رسول خدا(ص)نیز گاهى‏در همه سرود و گاهى در جمله آخر و قافیه آن با آنان همصدا مى‏شد.از جمله این رجز بود که با صداى بلند مى‏خواندند و عبد الله بن رواحه آن را سروده بود:

لا هم لو لا انت ما اهتدینا 
و لا تصدقنا و لا صلینا 
فانزلن سکینة علینا 
و ثبت الاقدام ان لاقینا 
ان الاولاء قد بغوا علینا 
اذا ارادوا فتنة ابینا

صدور چند معجزه از پیغمبر خدا(ص)در حفر خندق

پیش از این گفته شد که یکى از نشانه‏ها و علایم نبوت که پیغمبر صادق را از کاذب متمایز و جدا مى‏سازد«معجزه»است،معجزه عبارت است از آن عملى که از نظر عقلى انجام آن محال نباشد ولى افراد عادى هم از انجام آن عاجزند،و پیغمبران الهى داراى انواع معجزات بوده‏اند و از پیغمبر اسلام نیز معجزات زیادى در مکه و مدینه به ظهور پیوست که برخى از آنها در بحثهاى گذشته مذکور شد.در جنگ خندق چند معجزه آشکار از آن حضرت دیده شد که مورخین بخصوص براى آنها بابى جداگانه باز کرده‏اند از آن جمله«نرم شدن سنگ از برکت دعا و آب دهان پیغمبر»بود که ابن هشام و بخارى و دیگران نوشته‏اند و از جابر نقل کنند که گفت:

در قسمتى از خندق،سنگ بزرگى ظاهر شد که کار کندن خندق را مشکل ساخت جریان را به رسول خدا(ص)گزارش دادند،حضرت ظرف آبى طلبید و مقدارى از آب دهان خویش در آن انداخت سپس دعایى بر آن خوانده پیش رفت و آن آب را بدان سنگ پاشید و فرمود:اکنون بکنید!

جابر گوید:به خدا سوگند،آن سنگ سخت،از برکت آب دهان و دعاى پیغمبر،مانند خاک نرم شد و با بیل و کلنگ به آسانى آن را کندند.

برکتى که در خرما پیدا شد

بشیر بن سعد از کسانى بود که حفر خندق مى‏کرد و شوهر خواهر عبد الله بن رواحه بود که اشعارى از او ذکر شد.دختر همین بشیر گوید:روزى مادرم مقدارى خرما در دامان من ریخت و گفت:اینها را براى پدرت بشیر و داییت عبد الله ببر!به گفته مادرم خرماها را به کنار خندق آورده و براى اینکه پدر و داییم را پیدا کنم به این طرف و آن طرف مى‏رفتم،در این میان رسول خدا(ص)مرا دید و به من فرمود:دخترک نزدیک بیا ببینم چه در دامن دارى؟گفتم :اى رسول خدا مقدارى خرماست که مادرم داده تا براى چاشت پدرم بشیر و داییم عبد الله بن رواحه ببرم.

فرمود:آن را پیش بیاور.

من نزدیک رفتم و خرماها را در دستهاى پیغمبر ریختم و چندان نبود که دستهاى آن حضرت را پر کند،پس رسول خدا(ص)دستور داد پارچه بزرگى آوردند و آن را پهن کرد.خرماها را روى آن ریخت،آن گاه به مردى فرمود:اهل خندق را خبر کن تا همگى براى غذاى چاشت بیایند.

آن مرد فریادى زده مردم را به خوردن چاشت دعوت کرد ناگاه تمام کسانى که مشغول حفر خندق بودند دست کشیده اطراف آن چادرى که پهن شده بود نشستند و شروع به خوردن کردند.

دختر بشیر گوید:من ایستاده بودم و با کمال تعجب دیدم که همگى از آن خرما خوردند و رفتند و باز هم در آن پارچه خرما بود!

برکت غذاى جابر

داستان برکت غذاى جابر را محدثین شیعه و سنى و اهل تاریخ مختلف نقل کرده‏اند و اجمال داستان که در مجمع البیان طبرسى و صحیح بخارى و کتابهاى دیگر آمده این است که جابر گوید :روزى از آن روزها که مسلمانان به کار حفر خندق مشغول بودند به سراغ رسول خدا(ص)رفتم و آن حضرت را در مسجدى که در آن نزدیک بود مشاهده کردم که رداى خود را زیر سر گذارده و به پشت خوابیده و براى آنکه گرسنگى در او اثر نکند و خالى بودن شکم او مانع از کار حفر خندق نشودسنگى به شکم خود بسته است. (5)

جابر گوید:آن وضع را که دیدم به فکر افتادم تا غذایى تهیه کرده و آن حضرت را به خانه ببرم،از این رو به خانه رفتم و بزغاله‏اى را که در منزل داشتم و از نظر اندام متوسط بودـنه چاق و نه لاغرـذبح کردم و از زنم پرسیدم:چه در خانه دارى؟گفت:یک صاع (6) جو،بدو گفتم:این بزغاله را بپز و جو را نیز آرد کن و نانى بپز تا من امشب رسول خدا(ص)را به خانه بیاورم.زن قبول کرد و من کنار خندق آمدم و دوباره پس از ساعتى از آن حضرت اجازه گرفته بازگشتم و دیدم بزغاله پخته شده و چند قرص نان نیز پخته است.به نزد رسول خدا(ص)رفتم و چون شام شد و مردم دست از کار کشیده و خواستند به خانه‏هاى خود بروند از آن حضرت دعوت کردم تا شام را در خانه ما صرف کند.رسول خدا(ص)پرسید:چه در خانه دارى؟من جریان بزغاله و یک صاع جو را عرض کردم.حضرت دستور داد جار بزنند تا همه افرادى که در حفر خندق کار مى‏کردند شام را در خانه جابر صرف کنند.

و در نقل دیگرى است که خود آن حضرت فریاد برداشت:

«یا اهل الخندق ان جابرا صنع لکم شوربا فحی هلاکم»

اى اهل خندق جابر براى شما شوربایى ساخته همگى بیایید!

جابر گوید:خدا مى‏داند در آن وقت چه بر من گذشت و با خود گفتم:«انا لله و انا الیه راجعون»،زیرا مى‏دیدم آن گروه بسیار(که طبق مشهور بیش از هفتصد نفر بودند)همگى به راه افتادند و به فکر فرو رفتم که چگونه از آن اندک غذا مى‏خواهند بخورند و سیر شوند،از این رو بسرعت خود را به خانه رسانده به همسرم گفتم:اى زن!رسوا شدم،رسول خدا با همه مردم به خانه ما مى‏آیند!

زن گفت:آیا پیغمبر از تو پرسید چه در خانه دارى؟

گفتم:آرى

همسرم گفت:پس ناراحت نباش خدا و رسول او به جریان داناتر هستند و براستى آن زن با همین یک جمله اندوه بزرگى را از دل من دور کرد،و بخوبى مرا دلدارى داد.

در این وقت پیغمبر وارد شد و یکسره به سوى مطبخ آمد و سر دیگ و تنور رفت و دستور داد پارچه‏اى روى دیگ و پارچه‏اى نیز روى تنور نان انداختند و خود ایستاد و فرمان داد مسلمانان ده نفر ده نفر بیایند و براى هر دسته مقدارى نان از زیر پارچه از تنور بیرون مى‏آورد و با دست خود در کاسه‏هاى بزرگى که تهیه شد،ترید مى‏کرد.سپس به دست خود ملاقه را مى‏گرفت و سر دیگ مى‏آمد و آبگوشت روى نانها مى‏ریخت و قدرى گوشت هم روى آن مى‏گذارد و به آنها مى‏داد و در هر بار پارچه‏اى را که روى دیگ و تنور بود دوباره روى آن مى‏انداخت و بدین ترتیب همه آن جمعیت بسیار را سیر کرد و پس از همه ما نیز با خود او غذا خوردیم و به همسایه‏ها نیز دادیم.

و در نقل دیگرى است که گوید:خانه ما هم تنگ بود و حضرت با دست خود به دیوارهاى اطراف اشاره مى‏کرد و آنها به عقب مى‏رفت و همه مردم را در خانه بدین ترتیب جاى داد.

برقى که از سنگ جهید

عمرو بن عوف گوید:سهم من،سلمان،حذیفه،نعمان و شش تن دیگر از انصار چهل ذراع شده بود و مشغول کندن آن قسمت بودیم که ناگهان سنگ سختى بیرون آمد که کلنگ در آن کارگر نبود و چند کلنگ را هم شکست ولى خود آن سنگ شکسته نشد،ما که چنان دیدیم به سلمان گفتیم:

پیش رسول خدا برو و ماجراى این سنگ را به آن حضرت بگو تا اگر اجازه‏مى‏دهد از پشت سنگ حفر نموده و راه خندق را کج کنیم و گرنه دستور دیگرى به ما بدهد.زیرا ما بدون اجازه او نمى‏خواهیم راه را کج کنیم،سلمان خود را به آن حضرت رسانده و جریان را معروض داشت .پیغمبر از جا برخاست و در حالى که همه آن نه نفر کنار خندق ایستاده بودند تا سلمان دستورى بیاورد پیش آنها آمد و کلنگ سلمان را گرفت و وارد خندق شد و با دست خود کلنگى به آن سنگ زد و قسمتى از آن سنگ شکسته شد و برقى خیره کننده جستن کرد که شعاع زیادى را روشن نمود،همچون چراغى که در دل شب فضاى مدینه را روشن سازد.پیغمبر بانگ به تکبیر(الله اکبر)بلند کرد و مسلمانان دیگر نیز بانگ الله اکبر برداشتند،سپس رسول خدا(ص)کلنگ دوم را زد و قسمت دیگرى از سنگ شکسته شد و مانند بار اول برق زیادى جستن کرد و دوباره پیغمبر تکبیر گفت و مسلمانان نیز تکبیر گفتند و براى سومین بار کلنگ زد و برق جستن نمود و همگى تکبیر گفتند.

سنگ شکست و رسول خدا(ص)دست خود را به دست سلمان گرفت و از خندق بیرون آمد و چون سلمان ماجراى آن برقهاى زیاد و خیره کننده و تکبیر آن حضرت را به دنبال آنها پرسید؟پیغمبر (ص)در حالى که دیگران نیز مى‏شنیدند فرمود:کلنگ نخست را که زدم و آن برق جهید،در آن برق قصرهاى حیره و مداین را که همچون دندانهاى نیش سگان مى‏نمود مشاهده کردم و جبرئیل به من خبر داد که امت من آن کاخها را فتح خواهند کرد،در دومین برق کاخهاى سرخ سرزمین روم برایم آشکار شد و جبرئیل به من خبر داد که امت من بر آنها چیره مى‏شوند و در سومین برق قصرهاى صنعا را دیدم و جبرئیل مرا خبر داد که امتم آن قصرها را مى‏گشایند،پس بشارت باد شما را!

گروهى از منافقان که این سخن را شنیدند از روى تمسخر به هم گفتند:آیا از این مرد تعجب نمى‏کنید!و این نویدهاى دروغ او را باور مى‏کنید؟وى مدعى است که از یثرب قصرهاى حیره و مدائن را مى‏بیند و وعده فتح آنها را به مردم مى‏دهد و شما اکنون از ترس به دور خود خندق مى‏کنید و جرئت بیرون رفتن از آن را ندارید!

کار حفر خندق در شش روز به انجام رسید و رسول خدا(ص)براى رفت و آمد از آن،هشت راه قرار داد که فقط از آن هشت راه رفت و آمد به خارج خندق مقدور بود،و در مقابل هر راهى که به خارج خندق متصل مى‏شد یک نفر از مهاجر و یک تن از انصار را با گروهى از سربازان اسلام گماشت تا از آن نگهبانى و محافظت کنند.سپس به داخل شهر آمده ابن ام مکتوم را در مدینه به جاى خود گمارده و زنها و بچه‏ها را در قلعه‏هاى شهر جاى داد و برج و باروى شهر را نیز محکم کرده با سه هزار نفر از مردان مسلمان براى جنگ با احزاب قریش حرکت کرد و تا جلوى خندق آمد و صفوف مسلمانان را طورى قرار داد که کوه«سلع» (7) پشت سرشان قرار داشت و کوه احد در برابرشان بود و خندق میان آنها را با دشمن جدا مى‏کرد،و پیش از اینکه لشکر قریش به مدینه برسد تمام این کارها سروصورت پیدا کرده و انجام شده بود. (8)

اگر علی علیه السلام نبود...

اگر امام علی علیه السلام به میدان دشمن نرفته بود و عمروبن عبدود را از پای درنمی آورد، در هیچ یک از مسلمانان، جرئت مبارزه با دشمن متجاوز نبود و بزرگ ترین ننگ برای یک ارتش مبارز این است که به ندای مبارزه طلبیِ دشمن متجاوز پاسخ مثبت ندهد و ترس، روح و روان سپاهیان را فرا گیرد. حتی اگر عَمرو از نبرد صرف نظر می کرد و بازمی گشت، داغ این ننگ، تا ابد بر پیشانی تاریخ دفاعی اسلام باقی می مانْد.

اگر امام علی علیه السلام به میدان نمی رفت یا می رفت و شهید می شد، واقعه احد یا حُنین تکرار می شد که جز چند نفر انگشت شمار، کسی در میدان نبرد استقامت نورزید و از جان پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله دفاع نکرد. همه پا به فرار گذاشتند و پیامبر را تنها رها کردند.

سروده امام علی علیه السلام درباره احزاب

پس از جنگ احزاب یا خندق، که با پیروزی غرورآفرین مسلمانان به پایان رسید و کافران هم، مفتضحانه صحنه نبرد را ترک کردند، امام علی علیه السلام ، چند بیتی درباره این جنگ سرود که خلاصه ترجمه آن چنین است: «او (عَمروبن عبدود) از بی خردی، سنگ (بُت) را یاری کرد و من از دُرست رأیی، پروردگار محمد صلی الله علیه و آله را. او را همچون شاخ درخت خرما بر روی خاک ها وا گذاشتم. به جامه های او ننگریستم، اما اگر او مرا کشته بود، جامه هایم را بیرون می آورد. ای گروه احزاب! مپندارید خدا، دین خود و پیغمبر خود را خوار می کند.»

مولوی و نبرد احزاب

مولوی در دفتر اول مثنوی معنوی خود، ابیات 3721 تا 3810، به تفصیل، جریان نبرد امام علی علیه السلام و عمروبن عبدود را آورده است. در اینجا، فقط به چند بیت از آن شعر بلند اشاره می کنیم:

از علی آموز اخلاص عمل

شیرحق را دان مُنزّه از دغل

در غزا بر پهلوانی دست یافت

زود شمشیری برآورد و شتافت

او خدو انداخت بر روی علی

افتخار هر نبی و هر ولی

در زمان انداخت شمشیر آن علی

کرد او اندر غزایش کاهلی

گشت حیران آن مبارز زین عمل

وز نمودن عفو و رحمت، بی محل

گفت برمن تیغ تیزافراشتی

از چه افکندی مرا بگذاشتی

گفت من تیغ از پی حق می زنم

بنده حقم نه مأمور تنم

شیر حقّم، نیستم شیر هوا

فعل من بر دین من باشد گوا

که نیم، کوهم ز حلم و صبر و داد

کوه را کی در رباید تند باد

تیغ حلمم گردن خشمم زده است

خشم حق بر من چو رحمت آمده است

پى‏نوشتها:

1.محمد حسنین هیکل در تاریخ خود به نام حیات محمد از یکى از نویسندگان یهود به نام دکتر اسرائیل و لفنسون که کتابى به نام تاریخ یهودیان و عربستان نگاشته نقل مى‏کند که وى در اینجا به همکیشان خود خرده گرفته و رفتار آنها را که بت پرستى قریش را بر توحید ترجیح دادند ناروا مى‏شمارد و در این باره چنین مى‏گوید:

«لازم بود یهودان چنین خطایى را مرتکب نشوند و بر فرض آنکه بزرگان قریش هم تقاضاى آنها را رد مى‏کردند به آنها نگویند:بت پرستى بهتر از توحید است،زیرا بنى اسرائیل که قرنهاى زیادى در میان ملل بت‏پرست پرچمدار توحید بودند و به واسطه ایمان به خداى یگانه در دوره‏هاى مختلف تاریخ فلاکتها و بدبختیهاى بزرگ را تحمل مى‏کردند وظیفه داشتند در راه خوار ساختن مشرکان از جان خود نیز دریغ نکنند،از این گذشته پناه بردن به بت پرستان براى یهودیان مناسب نبود و این کردار ناروا با تعلیمات تورات که آنها را به دشمنى بت پرستان مى‏خواند مخالف بود.»

2.سوره نساء،آیه .51

3.سوره نور،آیه .62

4.سوره احزاب،آیه .13

5.از روایات چنین معلوم مى‏شود که در داستان حفر خندق به خاطر نبودن آذوقه کافى رسول خدا(ص)ـو مسلمانان گاهى چند روز به گرسنگى به سر مى‏بردند،از آن جمله شیخ صدوق در عیون الاخبار به سند خود از على(ع)روایت کرده که فرمود:ما با پیغمبر(ص)ـبه حفر خندق مشغول بودیم که فاطمه به نزد آن حضرت آمد و تکه نانى با خود آورده و به پیغمبر داد،رسول خدا از فاطمه پرسید:این تکه نان از کجاست؟عرض کرد:قرص نانى براى حسن و حسین پختم و این تکه را براى شما آوردم،پیغمبر فرمود:این نخستین غذایى است که پس از سه روز داخل دهان پدرت مى‏شود!

6.«صاع»سه کیلو است.

7.کوه«سلع»در قسمت غربى مدینه است و مسجد«فتح»که از جمله مساجد هفت‏گانه مورد بازدید زایران است در کنار همان کوه قرار گرفته و خندقى را که مسلمانان حفر کرده بودندـو گویند :هنوز هم آثارى از آن به چشم مى‏خوردـآن طرف این کوه بوده به طورى که خندق میان این کوه و کوه احد حفر شده بود.

8.به نقل برخى از محدثین سه روز پیش از رسیدن لشکر قریش رسول خدا(ص)از این کارها فراغت یافت.

منابع:

سایت های امام علی(ع) ،آفتاب و حوزه نت

 


 
 
 
 

سرور و قالب: پرشین بلاگ
تمامي حقوق اين وبلاگ متعلق به بلاگ تاريخ جهان است.