تاریخ جهان

مقالاتی در باره تاریخ!

تاريخ جهان History of World أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الأرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ وَأَشَدَّ قُوَّةً وَآثَارًا فِي الأرْضِ فَمَا أَغْنَى عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَكْسِبُونَ قرآن كريم؛ سوره 40.غافر؛آيه 82 تاريخ معلّم انسان‌ها است. امام خميني رحمة‌اللّه عليه
یادی از یک قهرمان ملی
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کليدي: تاریخ معاصر ، اشخاص

گفتگو با بازماندگان شهید رئیس علی دلواری در خصوص ابعاد شخصیتی ایشان

منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 52


از ابتدایی که تهیه این گزارش را به عهده گرفتم حس خاصی داشتم، حس نزدیک شدن به یک تعریف بزرگ، یک تعریف متفاوت از زندگی. حقیقتاً چه چیزی باعث به وجود آمدن مرزی با این گستره بین دو مفهوم مرگ و شهادت می شود.
در طول دو روزی که به بوشهر سفر کرده بودم با استادان مختلفی که هر یک چندین جلد کتاب در خصوص حماسه قیام شهید رئیس علی دلواری نوشته بودند دیدار و گفت و گو کرده بودم. گفت و گوهایی که اگر چه موضوعی واحد را مطرح می کرد اما به هیچ وجه بوی تکرار و خستگی در آن ها وجود نداشت. با این حال وقتی بعد از ظهر روز سه شنبه به اتفاق همکارم و آقای یگانه از بنیاد شهید استان بوشهر همراه شدیم تا به دلوار برویم و با بازماندگان شهید رئیس علی دلواری دیدار کنیم، قلبم در سینه آرام نمی گرفت. گل اندام شهیدی فرزند بهادرخان، تنها فرزند شهید اسطوره رئیس علی دلواری است!
خیابان های شهر را یک به یک پشت سر گذاشتیم تا به جاده ای رسیدیم که به سمت دلوار می رفت. جاده و مناظری که هنوز بکر و دست نخورده به نظر می رسید. میان راه، «یگانه» برای ما از موقعیت منطقه می گفت؛ این که سرتاسر منطقه باز و مسطح بود و این خصیصه جنگ و گریز را تا چه حد مشکل می کرد، آن هم جنگ با ارتشی که از قدرت های روزگار خود بود و تا بیخ دندان مسلح. حقیقتاً همین طور بود. همه جا تخت و مسطح بود. تصور این که در چنین جایی، سوار بر اسب، و در تعدادی کاملاً محدود، رو در روی ارتشی با نفرات بسیار و با سلاح های نامحدود ایستادن و جنگیدن چه شجاعت و ایمانی می خواهد، مو بر بدن راست می کرد. به تدریج که جلوتر رفتیم، یگانه از دور قلعه ای را بر بلندایی نشان مان داد. این قلعه جایی بود که به هنگام جنگ، زن ها و بچه ها را به آن جا می بردند. قلعه هنوز نمایی از قلعه را داشت و حکایت از تفکر جنگی تنگستانی ها می کرد. بالاخره به اولین میدان رسیدیم. اولین میدانی که بر آستان دلوار قرار دارد و پیکره ای از رئیس علی دلواری، سوار بر اسب و تفنگ در دست، در آن دیده می شود. از یگانه خواستم ماشین را در گوشه ای متوقف کند تا به اتفاق همکارم بهرام از پیکره ی سرداری که هیچ عکسی از او یافت نمی شود اما آثار جان فشانی او باقی مانده، چند عکس بگیریم. دور میدان می چرخیدیم. از زوایای مختلف عکس می گرفتیم. صدای یک موتورسیکلت را شنیدم اما مشغول عکاسی بودم. موتورسیکلت ایستاد و جوانی از آن پیاده شد. هنوز داشتم از ویزور دوربین به پیکره نگاه می کردم و کادر عکس را تنظیم می کردم که گرمی دو دست را بر بازوانم حس کردم. جوان، با محبت و صمیمیت بسیار بوسه ای بر کتفم زد و با زبان محلی، در حالی که لبخندی گرم بر چهره داشت گفت: «خیلی خوش آمدی. عکس می اندازی؟ خسته نباشی. خیلی با حالید. این رئیس علی مایه [ما است]، مرد بزرگ تنگستون و دلوار، اصرار داشت به خانه شان برویم و چای بخوریم اما توضیح دادم که با نوه رئیس علی قرار دیدار دارم. بلافاصله گفت: «گل اندام خانم! سلام ما رو برسونید. بگید نوکرت سلام رسوند.»
دوباره به عکس گرفتن مشغول شدم. دور میدان می چرخیدم و زاویه ای متفاوت پیدا می کردم که ناخودآگاه متوجه چند گونی پر از ماسه شدم که به عنوان نمادی از یک سنگر انفرادی روی هم چیده بودند و نوشته ای بر آن نصب کرده بودند. پارچه نوشت، هفته دفاع مقدس را یادآور شده بود. ناخواسته از هشتاد سال پیش تا امروز در ذهنم ترسیم شد و حماسه ای که پس از سال ها، دوباره تکرار شد. یاد رئیس علی هایی افتادم که بعد از سال ها همچنان مردانه و دلیرانه رو به روی دشمن ایستادند و حماسه آفریدند. یاد جوان هایی که این بار نصف سن رئیس علی را داشتند، وقتی پشت خاکریزها فریاد الله اکبر سر می دادند. به راستی چه رازی در فریاد الله اکبر است که در هر زمان و در هر مکانی که سرداده می شود، ناخودآگاه تن ظالم به لرزه می افتد و حقارت خود را به نمایش می گذارد و رسوا می شود؟
به راه افتادیم و از کوچه ها و خیابان هایی که رنگ و بوی شهرهای مدرن را به خود گرفته بود عبور کردیم. از چند جوان محلی آدرس منزل گل اندام خانم را پرسیدیم، یکی از آن ها زیر لب گفت: «نوه رئیس علی؟!» و به چالاکی روی موتورسیکلت خود پرید و گفت: «دنبالم بیایید.» از کوچه پس کوچه هایی گذشتیم که برخلاف خیابان های اصلی هنوز رنگ و بوی قدیمی خود را حفظ کرده بودند. خانه ها معماری خاص جنوب و به خصوص استان بوشهر را داشت که از فرهنگ اصیل این منطقه برآمده بود و مانندی در هیچ جای دیگر نداشت. جوان موتور سوار، جلو در منزلی ایستاد و گفت :«این جاست. سلام منو به گل اندام خانم رسونید. بگید نوکرت سلام رسوند.»
یگانه در را کوبید و به انتظار جواب ماند. فضا من را با خود به سال ها پیش برده بود و تمام آن چه شنیده بودم تصویری شده بود که پیش چشمانم نقش بسته بود. در این بین متوجه صدای کودکی شدم به سمت در ورودی که رفتم دختر بچه بازیگوش و زیبایی را دیدم که با یگانه صحبت می کرد. بعد متوجه شدم آن دختر بچه شیرین نبیره رئیسعلی است و «اقلیما» نام دارد. خیلی زود توسط بزرگترها به داخل دعوت شدیم. خانه ای قدیمی که بازماندگان شهید رئیس علی دلواری در آن زندگی می کردند. داخل که شدیم، بعد از لحظاتی گل اندام خانم وارد شد. زنی سالخورده، اما با همان صلابتی که از نوه حماسه سازی چون رئیس علی انتظار می رفت. چادر نماز ساده ای به سرداشت و خوش آمدگویان داخل شد. پای راستش را که درد می کرد بسته بود و کمی می لنگید، اما لبخند مهربانی بر لب داشت. بچه های پرویز، پسرش، لحظه ای از او جدا نمی شدند. در طول مدتی که معارفه انجام شد مدام به این فکر بودم که سؤالاتی را که در ذهن دارم چگونه در این گفت و گو بگنجانم. بالاخره برای شروع گفتم، گل اندام خانم اول از خودتان برای ما بگویید!
چی بگم؟من گل اندام، نوه رئیس علی هستم همین.

با خود م گفتم همین؟! این که چیز کوچکی نیست. بعد سؤال کردم، شما از همسر رئیس علی مدینه خانم هستید دیگه؟

ها! بابام(رئیس علی) چهار تا زن داشت اما فقط از مادر من بچه دار شد.

الان چند سال دارید؟

هفتاد سالمه.

نتوانستم ذوقم را پنهان کنم و سؤالی را که شاید باید بعد از چند سؤال دیگر می پرسیدم خیلی زود مطرح کردم. از رئیس علی برای مان بگویید. از خاطراتی که بزرگترها برای تان تعریف کردند!

خب، آقام(بهادرخان) سه سالش بود که بابام(رئیس علی) شهید شد. اما خاطره زیاد تعریف می کرد. اصلا مردم این جا، همه، مخصوصاً اون دوره، هر وقت دور هم می نشستند ماجرای رئیس علی و تفنگچی هایش را تعریف می کردند، اما من بچه بودم و بازیگوش، برای همین پای صحبت بزرگترها زیاد نمی نشستم.

پس به طور کلی از دوران پدر چیزی یادتان نمی آید از وقتی بزرگتر شده بودید چطور؟

یادم هست و یادم نیست. من الان 70سالمه، خیلی سال گذشته.

حق داشت. چروک های صورتش هر یک حکایت از رنجی ناگفته داشت. تمام اشتیاق و تمام سؤال هایم، سردرگم، دور خودم می چرخیدند. برای این که بتوانم به همه چیز نظم بدهم باید موضوعی را مطرح می کردم که کمتر کسی از یاد می برد. برای همین از مادر بزرگش مدینه خانم سؤال کردم. حدسم درست بود، سرصحبتش باز شد که:

گل اندام خانم.، مادر بزرگم یک دنیا مرد بود. شیرزنی بود که لنگه اش را ندیدم. اصلا تمام زن های اصحاب رئیس علی کم از مرد نداشتند خواهر رئیس علی اصلاَ توی مجلس زنانه نمی نشست. می گفت من حرف زنانه ندارم.

پس حتماً این شیرزن ها وقتی کنار هم می نشستند حرف های زیادی از حماسه رئیس علی تعریف می کردند. بیشتر به چه چیزهایی اشاره داشتند؟

از همه چیز می گفتند، از شجاعتش، نترسی اش، از ایمانش، با خدا بودنش. از جنگ رفتن ها و از جنگ برگشتن هاش می گفتند، اما همیشه به شهادتش می رسیدند. به زمانی که جنازه اش را از تنگک آوردند. مادر مادر من خواهر رئیس علی بود. اونم مثل مدینه شیرزنی بود. اون خیلی از رئیس علی می گفت. کاش یادم بود برای تان می گفتم.

برای این که کمی حال و هوایش را عوض کنم پرسیدم نوه رئیس علی بودن چه حالی دارد؟ لبخندی زد و گفت:

حال خوبی داره؛ احترام داره، افتخار داره، اما خب سخت هم هست. باید همیشه یادت باشه از پشت کی هستی و چطوری باید باشی.

مردم به شما سر می زنند؟

همه سر می زنند، هم مردم، از هم از طرف بالا، حتی آقای احمدی نژاد هم آمد و صحبت و احوال پرسی کرد. بقیه آقایان هم سر می زنند...

به مشکلات تان هم رسیدگی کردند؟ کمکی دریافت کردید؟
نه، این اواخر آقای مشایی به من سرزدند و پنجاه میلیون تومان کمک مالی کردند.

منزل رئیس علی تبدیل به موزه شده است. شما تا چه زمانی در خانه پدری تان زندگی کردید؟

تا وقتی ازدواج کردم، یعنی سال 1344.

منزل تخلیه شد؟

مادر و آقام بودند تا سالی که انقلاب آمد و مادرم فوت کرد.

پس مادرتان سال 1357فوت کردند.

بله.

و رو می کند به محمد علی، دیگر پسرش، تا ذهنش را یاری کند.

محمد علی: بله، سال 1357ایشان به رحمت خدا رفتند.

و همان سال خانه، میراث فرهنگی معرفی می شود؟

بله، بعد از اینکه آقای خامنه ای تشریف آوردن و از ما دیدن کردن خانه به عنوان میراث فرهنگی ثبت شد.

آیت الله خامنه ای در چه خصوص با شما دیدار داشتند؟

ایشان احترام زیادی برای رئیسعلی قائل بودند، خیلی احترام می گذاشتند.

حالا که منزل به موزه تبدیل شده برای بازدید میروید؟

نه زیاد. حال درست درمانی پیدا نمی کنم. جانش هم نیست. خیلی کم میروم. اما پسرم الان رئیس موزه است.

آقا پرویز؟

ها! پرویز رئیس موزه است.

دستی به سر وگوش دخترهای پرویز می کشد که مشغول بازی با ضبط صوت در حال ضبط من هستند و نگرانی من از اینکه مبادا آن را خاموش کنند.

از بهادرخان بگویید، چطور مردی بود؟

آقام مرد خوبی بود. خیلی خوش اخلاق و با خدا. دائم عبادت میکرد و قرآن می خواند. خیلی مهربان بود.

بهادرخان کدخدا محسوب می شدند؟

اسماً آره اما بیشتر مثل بابا و فرزند با مردم رفتار می کرد.

به یاد دارید بهادرخان چه سالی به تهران سفر کرد؟

آقام مریض بود برای همین هر سال برای معالجه به تهران می رفتیم.

منظورم سالی است که از طرف دولت دعوت شده بود.

من یادم نمیآد از طرف دولت دعوت شده باشیم.

برخی میگویند چون بهادرخان جلو کالای حرام را در بندر می گرفت با دولت وقت درگیر شد و دولت برای برخورد با این رفتار او را به تهران دعوت کرد.

دعوت نبود. اما با کالای حرام و مشروب مخالف بود و نمی گذاشت وارد بشود. میگفت تا پای جانم میایستم و اجازه نمی دهم حرام وارد بشود.

ماجرای فوت ایشان در بیمارستان چه بود؟ واقعاً کشته شدند؟

خب، این را خدا میفهمد اما می گفتند این طور بوده.

یعنی ثابت نشد؟

هم شد هم نشد. شوهرم همراهش بود.

ایشان فوت کردند.

آره! محمد، حاجی چه سالی به رحمت خدا رفت؟
محمد: ده یازده سال پیش.

ایشان چه میگفتند. ماجرای فوت بهادرخان در بیمارستان را چطور توصیف کردند؟

میگفت حالش خوب شده بود و سرپا بود. قرار شد لباس بپوشد تا از بیمارستان بیرون بیاییم. دکتر آمد معاینه کرد و یک آمپول به او زدند. هنوز دستش توی دست دکتر بود که حالش دوباره خراب شد. به دکتر گفته بود یک دردی توی سینه اش پیچیده. بعد هم به رحمت خدا رفت.

کجا دفن اش کردید؟

بلاد خودمان. مادرش عمه اش، همه، اینجا دفن شدند. اما رئیعسلی نه، او توی قبر اول رئیس علی خوابیده.

یعنی رئیسعلی اول اینجا دفن شده بود؟

پیکرش اینجا امانت بود. بعد پدرش گفت میبرمش جایی که وصیت کرده. مردم گفتند جنازه پوسیده، نمیشود جابه جا کرد، اما او مردم را از کازرون، شیراز، گناوه، همدان، خرمشهر، اهواز و جاهای دیگر دعوت کرد تا جنازه رئیسعلی را در بیارن. خواهر بزرگ رئیسعلی تعریف می کرد وقتی جنازه را در آوردند هنوز کفن تازه بود و خون از پس سرش، جایی که گلوله خورده بود بیرون میزد. میگفت بابام به مردم گفت: «آی مردم اینم جنازه رئیسعلیتان.» مردم هیاهویی کرده بودند.

بعد به عراق می برند و آنجا دفن می کنند.

ها! در نجف. همه مردم بلاد رفتند سرخاکش.

خیلی جاها به دنبال عکس از رئیسعلی بودیم آیا خود شما عکسی از ایشان ندارید؟

من یک عکس از سفارت انگلیس توی کویت گرفته بودم که وقتی آقای خامنه ای آمدن دادم به ایشان.

ایشان خودشان عکس رئیسعلی را خواستند؟

بله، ایشان خیلی رئیسعلی را دوست داشتند. عکس را که دیدن گفتند میتوانم ببرم منم گفتم بله.

تا چه حد فکر می کنید عکس چهره واقعی رئیسعلی بود؟

عکس خودش بود.
محمد علی: عکس از سفارت انگلیس به مادر داده شد. ممکن است اصل باشد، ممکن است نباشد، به هر حال در دورانی که رئیسعلی قیام می کند بوشهر پر از نیروی اجنبی می شود. همه جا جنگ بوده. رئیسعلی و یارانش در برابر ارتش انگلیس خیلی کم تعداد بودند. بابام میگفت وقتی رئیس علی و تفنگچیهایش از جنگ برمی گشتند برایشان کمین گذاشته بودند تا رئیسعلی را دستگیرکنند. اما در مرام آنها اسیرشدن نبود برای همین 7-8 نفری جلو آن همه ارتش انگلیس میایستند. خب در این شرایط جای عکس گرفتن نبوده، آنها مدام در حال جنگ بودند.

آقا محمد شما در حال حاضر مشغول چه کاری هستید؟

کار آزاد میکنم. با ماشین کار می کنم.

شما هم نتیجه رئیسعلی محسوب می شوید. چه حسی دارید روی شما چه تأثیر میگذارد؟

محمد: من میدانم که آنها خیلی شجاع و دلیربودند. واقعاً دلیران تنگستان بودند که با آن شرایط جلو یک ارتش قوی ایستاده بودند. من وقتی به جبهه ها نگاه میکردم وقتی جوانها را می دیدم که با چه عشقی برای وطن شهید می شدند وقتی آن همه شجاعت و دلیری را می دیدم با خود می گفتم خون رئیسعلی هنوز به جوشه.
گل اندام: ها! هر کدوم یک رئیس علی بودند. این جوانان با ایمان و پر از شجاعت بودند. خون رئیسعلی پایمال نشده. بعد انقلاب رئیسعلی رو زنده نگه داشتند.

 


 
 
 
 

سرور و قالب: پرشین بلاگ
تمامي حقوق اين وبلاگ متعلق به بلاگ تاريخ جهان است.