تاریخ جهان

مقالاتی در باره تاریخ!

تاريخ جهان History of World أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الأرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ وَأَشَدَّ قُوَّةً وَآثَارًا فِي الأرْضِ فَمَا أَغْنَى عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَكْسِبُونَ قرآن كريم؛ سوره 40.غافر؛آيه 82 تاريخ معلّم انسان‌ها است. امام خميني رحمة‌اللّه عليه
دژى در دامنه البرز (مرورى بر جنبش حسن صباح)
ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کليدي: تاریخ اسلام و ایران پس از اسلام

نیمه دوم سده دوم هجرى، شرایط را براى جهت گیرى نهضت هاى انقلابى فراهم آورد. عباسیان که در سال ۱۳۲ / ۷۵۰ توانستند به قدرت برسند موجب تحولات مهمى در جهان اسلام به ویژه در منطقه شرق شدند. پیشتر در همان اوان قدرت گیرى عباسیان قیام هایى رخ نموده بود اما با تبدیل تدریجى خلافت به نوعى امپراتورى، بستر براى شکل گیرى این نهضت ها هموارتر گشت. با رشد تجارت و صنعت در امپراتورى عباسى در اواخر قرن سوم و سرتاسر قرن چهارم هجرى، مسائل اجتماعى از اهمیتى خاص برخوردار شد و نهضت هایى که نماینده بى نظمى و آرمان گرایى اجتماعى بودند، اهمیت بسیارى یافت.


نخستین شورش هشدارآمیز ، شورش زنج - بردگان سیاه - بود که در نمکزارهاى باتلاقى بین النهرین کار مى کردند و سپس در سال ۲۷۹ / ۸۹۲ نخستین اخبار از قیام قرامطه به گوش رسید. اصطلاح قرامطه به معناى خاص کلمه به گروه هاى متمردى از اعراب و «نبطیان» اطلاق مى شد که پس از جنگ بردگى زنج از سال ۲۶۴ / ۸۷۷ در بین النهرین سفلى براساس نوعى سیستم اشتراکى پا گرفت، این جامعه سرى با تبلیغات شدیدى که راه انداخت پایگاه گسترده اى بین توده هاى مردم، دهقانان و پیشه وران به دست آورد. اما قرامطه در مفهوم عام خود نهضت عظیم اصلاحات اجتماعى بود که عدالت را براساس برابرى دنبال مى کرد.
این نهضت تحت نظر خاندان سلسله اسماعیلى که در سال ۲۹۷ / ۹۱۰ خلافت فاطمى ضدعباسى را تشکیل دادند، درآمد و در جهان اسلام از قرن سوم تا ششم هجرى (نهم تا دوازدهم میلادى) تحولات مهمى را سبب شد. پس از روى کار آمدن عباسیان، دیگر فرصتى براى به دست گیرى قدرت براى شیعیان نمانده بود به ویژه اینکه در فاصله سقوط نهایى امویان و قدرت گیرى آل عباس، جعفر بن محمد (علیه السلام) - متوفى در ۱۴۸ / ۷۶۵ - ششمین امام شیعى تمام تبلیغات براى رسیدن به قدرت و برقرارى یک حکومت اسلامى که مقام خلیفه و امام (از نظر شیعه) را ترکیب کند، مسکوت گذاشته بود. پس از جعفر بن محمد(علیه السلام)، عده اى بر فراز فرزندش موسى الکاظم(علیه السلام) گرد آمده و او را به عنوان امام پذیرفتند و عده اى پیرامون اسماعیل فرزند ارشد وى جمع آمدند. پیروان موسى الکاظم(علیه السلام) به عنوان شیعیان اثنى عشرى شناخته مى شوند اما افرادى که به دنبال اعلام امامت اسماعیل یا فرزند او محمد بودند، اسماعیلیه نام گرفتند.
گروهى که از اسماعیل پس از جعفر بن محمد(علیه السلام) تبعیت کردند به دو گروه تقسیم مى شوند:
آنهایى که مرگ اسماعیل را در زمان حیات پدرش انکار مى کردند و مى گفتند که او به وسیله خود امام جعفر(علیه السلام) مخفى شده است. ایشان تبلیغ مى کردند که اسماعیل امام قائم است و غیبت کرده و روزى رجعت خواهد کرد. این افراد به اسماعیلیان خالص ( الاسماعیلیه الخالصه) معروف شده اند و عده اى که امامت محمد بن اسماعیل را پذیرفته اند، معتقدند که اسماعیل در زمان حیات پدرش به امامت رسید و پس از مرگ وى امامت به پسرش محمد منتقل شد. ایشان را اعتقاد بر این است که امامت غیر از امام حسن و امام حسین، از برادر به برادر به ارث نمى رسد. مجلسى در بحارالانوار که از آثار متاخر است از سه گروه نام مى برد، الف - گروهى که معتقد بودند اسماعیل القائم المنتظر است و مرگ او دروغ است. ب - گروهى که مى گفتند اسماعیل در زمان حیات پدر فوت شد لیکن پسر او محمد به عنوان جانشین او انتخاب شد. اینها قرامطه یا مبارکیه «القرامطه و هم المبارکیه» بودند. نام قرامطه از اسم یک نفر از اهالى سواد به نام قرمطویه و نام مبارکیه از اسم یکى از موالى اسماعیل سرچشمه گرفته است. وى عنوان مى دارد که قرامطه جانشین مبارکیه بودند « و القرامطه اخلف المبارکیه سلفهون». ج - گروهى که اعتقاد داشتند محمد توسط خود امام صادق انتخاب شده است. این سه گروه اسماعیلیه را تشکیل مى دادند. (مجلسى، ج نهم، ص ۱۷۵)
عده اى که براى گسترش مذهب اسماعیلى فعالیت مى کردند به عنوان داعیان اسماعیلى خوانده مى شدند. ایشان به مردم اطمینان مى دادند که مهدى موعود یکى از اخلاف اسماعیل خواهد بود که اینک در خفا به سر مى برد اما به زودى با فتح و پیروزى در عالم ظاهر خواهد شد. اکنون مومنان مى بایست در حال تقیه به سر برند و دوستى و بیعت خود را نسبت به امام موعود از حکمرانان زمان بپوشانند. لیکن در آفریقا امام موعود اسماعیلى از پرده خفا بیرون آمد و نیروى عظیمى را بنیاد نهاد طورى که اخلافش طى کمتر از یک قرن مصر را فتح کردند و قاهره را براى نشان دادن عظمت و شوکت خود بنیاد نهادند.
سلسله اسماعیلى مصر به مناسبت آنکه فاطمه زهرا(سلام الله علیها) دختر پیغمبر را جده خود مى شمردند، به فاطمى شهرت یافتند. امیدها و آرمان هاى اسماعیلیان پس از اینکه قدرت آنها در سال ۳۵۷ / ۹۶۹ در مصر به پیروزى رسید و سلسله خلفاى فاطمى ایجاد شد، اعتلا یافت. چندى نگذشت که تمام اسماعیلیان حول محور فاطمیان گرد آمدند. آنان در سراسر ایران فاطمیان را ائمه واقعى علوى اعلام کردند که از اعقاب اسماعیل هستند و اظهار داشتند که تمام مسلمین باید از آنها به دلیل اینکه جانشین روحانى پیامبرند، اطاعت کنند. در این زمان کل نهضت اسماعیلیان در قاهره، در دربار فاطمیان متمرکز شده بودند که تحت رهبرى داعى کبیر آنجا قرار داشت. تلاش هایى نیز براى جلب اظهار اطاعت حکام محلى که شیعه بودند، انجام شد تا از حمایت آنها براى عملیات نظامى به نفع امام بهره گیرند.
با ظهور سلجوقیان در صحنه سیاسى جهان اسلام به ویژه ایران، اطمینان از سوى قاهره رو به تقلیل رفت. در ایران برخى از حکام محلى که در ایام آل بویه ایجاد شده بودند جاى خود را به یک قدرت مرکزى قوى دادند که از مذهب تسنن هوادارى مى کرد و به شدت نسبت به خلیفه بغداد اظهار اطاعت مى نمود. در زمان خلافت مستنصر (۴۸۷ - ۴۲۷) بود که اسماعیلیه بزرگترین انشقاق درونى خود را تجربه کرد. خلافت فاطمى در ایام اوج خود به وسیله یک دیوان سالارى کشورى که در راس آن وزیر قرار داشت، تحت نظارت عالى امام روحانى و مذهبى اداره مى شد. با ورود بدر الجمالى فرمانده ارمنى که از سوى سوریه براى کنترل امور مصر آمده بود، تمام قدرت در قاهره به دست او و سپاهیانش افتاد. در آن سو در بغداد خلفاى عباسى به دست ترکان به صورت ملعبه اى درآمده بودند و در سویى دیگر فاطمیان نیز آلت دست عده اى از امراى نظامى شده بودند.
با مرگ مستنصر گمان مى رفت استیلاى نظامیان در قاهره از میان برود اما فوت او بحران جانشینى وى را به میان آورد. در سویى «نزار» قرار داشت که قبلاً از سوى مستنصر جانشین اعلام شده بود و رهبران اسماعیلى نیز خلافت وى را پذیرفته بودند و در سویى دیگر برادر او «مستعلى» قرار داشت که به دلیل نبود هواداران و حامیانى در گرد او، بر افضل پسر بدر جمالى متکى شد.
بدر به منظور دستیابى به قدرتى فزونتر ، مقدمات ازدواج دختر خود با مستعلى را فراهم کرد و بدین ترتیب آن اطاعت و فرمانبردارى پیشین اسماعیلیان سرزمین هاى شرقى از خلافت فاطمى مصر ، از میان رفت به طورى که اسماعیلیان ایران تحت رهبرى «حسن صباح» از شناسایى خلافت مستعلى سرباز زدند و وفادارى خود را نسبت به نزار و جناح او اعلام کردند و روابط خود را با تشکیلات فاطمیان مصر قطع کردند. جهان اسلام در قرن پنجم هجرى دچار ضعف داخلى شدیدى شد که حاصل یک سلسله تهاجمات خصوصاً تهاجمات ترکان سلجوقى بود که امپراتورى نظامى جدیدى از آسیاى میانه تا بین النهرین ایجاد کردند. قیام هاى اجتماعى در چنین دوره اى ، ناگزیرانه بود. نزاریان در همان ایامى که بدر جمالى پایه هاى خط مشى سیاسى خود را در مصر محکم مى ساخت و نظام الملک با آزادى تمام مذهب اهل سنت را در سراسر سرزمین هایى که قدرت سلجوقى در آن نقاط در اوج اعتلا بود اشاعه مى داد، خود را براى شورش و طغیان علیه سلجوقیان آماده مى ساختند.
طبقه حاکمه جدید - سلاجقه - نظامیان ترک نژادى بودند که جاى زمینداران و دیوان سالاران عرب و ایرانى را که زمانى عنصر برتر بودند گرفته بودند. از ماهیت تبلیغات اسماعیلیان برمى آید که آنها از دیدگاه هاى حقارت آمیز و خشک نمایندگان شریعت اسلامى که در مدارس سنى برآمده بود - مدارسى که به ابتکار خواجه نظام الملک وزیر تواناى سلجوقیان با هدف ترویج فقه شافعى و کلام اشعرى تاسیس شده بود - در رنج و عذاب بودند. در چنین فضایى، اسماعیلیان ایران که همچنان از خلافت نزار تبعیت مى کردند به رهبرى حسن صباح، فعالیت خود را براى ترویج تبلیغات اسماعیلى و خنثى کردن برنامه هاى سنت محور سلجوقیان آغاز کردند. حسن صباح در بخشى از زندگینامه خود مى گوید که در دامان خانواده اى که بر طریق شیعه امامیه مى رفته پرورش یافته بود و تصور مى کرد مذهب اسماعیلیه تنها فلسفه اى الحادى است تا اینکه دوستى که نزد وى محترم بود او را متقاعد ساخت که امام اسماعیلى تنها امام راستین است.
شخصى امیره ضراب نام دیدم به عقیدت خلفاى مصر احیاناً فایده اى فرمودى ... گفتم مرا هرگز در مسلمانى شک و شبهت نبوده است در آنکه خدایى هست قائم و قادر و پنداشتم که دین و اعتقاد این است که عوام دارند ، خصوصاً شیعه و هرگز گمان نبردم که حق در خارج مسلمانى بباید طلبید و مذهب اسماعیلى فلسفه است و حاکم مصر متفلسف است. امیره ضراب ، مردى نیکواخلاق بود. نخست که با من مطارحه مى کرد گفت اسماعیلیان چنین گویند گفتم اى یار سخن ایشان مگوى که خارج دایره اند و مخالف عقیدت است و او عقیدت مرا جرح و کسر مى کرد و من مسلم نمى داشتم اما در دلم آن سخنان موثر بودى. (رشیدالدین فضل الله، از ص ۹۷ به بعد)
حسن پس از پذیرش مذهب اسماعیلى با عبدالملک عطاش - رئیس مذهب اسماعیلى در سراسر کوهپایه هاى غربى ایران - آشنا مى شود و مورد توجه او قرار مى گیرد و از سوى وى راهى مصر مى شود. در سال ۴۷۱ / ۱۰۷۸ وارد مصر مى شود. مهمترین انگیزه اى که حسن صباح را به مسافرت برانگیخت، از هم گسیختگى شیرازه اسماعیلیان بود. مصر مدت زیادى بود که از اغتشاشاتى که قبل از وزارت بدر جمالى رخ نموده بود، بهبود یافته بود. با قدرت گیرى بدر آرامشى نسبى در حوزه خلافت فاطمى پدید آمد. این سکون و قرار تا مرگ مستنصر پابرجا بود اما مسئله جانشینى وى بار دیگر نابسامانى هایى را در قلمرو متصرفات قاهره موجب شد. روابط حسن با بدر جمالى در پى نزاع بر سر جانشینى مستنصر رو به تیرگى نهاد و از افتراق میان آن دو نهضت دعوت اسماعیلیان به پشتیبانى نزار از اسماعیلیان مصر جدا گردید. ابن اثیر آورده است که مستنصر شخصاً به حسن گفت که پس از او جانشینش نزار است:
حسن صباح به عنوان داعى دیلمستان انتخاب شده بود و چون این ناحیه از مناطقى بود که اکثر مردم آن مذهب تشیع داشتند از اهمیت بسیارى برخوردار بود. وى در پى مسافرت به بلاد غربى ایران به منظور اشاعه جنبش نزارى در پى یافتن پایگاهى بود تا از آنجا بتواند به این مهم نائل آید. حسن توجه خود را معطوف قلعه الموت در رودبار که در دامنه کوه هاى البرز در شمال قزوین واقع شده ، ساخت و آنجا را دژى مناسب براى شروع جنبش قرار داد. حسن صباح پس از سال ۴۸۵ / ۱۰۹۲ زمانى که نزاع هاى خانگى سلجوقیان در اوج خود بود ، الموت را به صورت قلعه اى غیر قابل دسترسى درآورد و بر استحکامات آن افزود. ضرورى ترین اقداماتى که وى بدان ها دست یازید، تقویت جنبه دفاعى قلعه مانند حفر چاه و قنات و استوار ساختن دژها و حراست آن در برابر قواى سلجوقى بود. زمانى که الموت محکم شد و قهستان مستقل گردید قیام به سرعت گسترش یافت. یک سال قبل از مرگ ملک شاه سلجوقى، صنم کوه در نزدیکى ابهر در کوه هاى غربى قزوین نیز محاصره شد و به تصرف اسماعیلیان درآمد. در زمان مرگ ملک شاه جنگ هاى خانگى بین برکیارق و تتش درگرفت و این شرایط ، فرصتى براى اسماعیلیان فراهم آورد تا از موقعیت استفاده کرده و وارد عمل شوند و به آرمان هاى خود در خصوص مقاومت در برابر حکام ترک نژاد ، جامه عمل بپوشانند.

•مسئله تعلیم

یکى از آموزه هاى اسماعیلیه آن بود که مسلمین در حل و فصل مسائل مذهبى از خود اختیارى ندارند بلکه باید آنچه را که مرجع خاصى به ایشان دستور مى دهد، بپذیرند و انجام دهند و استدلال مى کردند که آدمى را آن حد نیست که در امور الهى دخالت کند، اگر بود دیگر چه جاى داشت که خداوند پیامبرى را به راهنمایى خلق مبعوث نماید؟
به تصدیق همه تنها پیامبر با توانایى و قدرتى که خدا به او داده بود مى توانست بناى دین اسلام را نظام بخشد. اصحاب سنت مدعى بودند که پیشواى جماعت مسلمانان را پس از رحلت پیامبر، خداوند برنمى گزیند بلکه این خود مسلمانان هستند که باید براى خویش رهبر و مقتدایى انتخاب کنند اما شیعیان را اعتقاد بر این بود که همان جهل و نادانى که در آغاز ، لزوم بعثت پیامبران را براى تاسیس دین اقتضا مى کرد، نیز ایجاب مى کند که خداوند براى نگهدارى و حفظ آن از نسلى به نسلى دیگر کسانى را برگزیند. عقیده به راى و قیاس که اهل سنت از آن پیروى مى کردند مورد پذیرش شیعیان قرار نگرفت و چنین ادعا شد که علم به راى و قیاس براى آدمى حاصل نمى شود بلکه از تعلیم معلم صادق حاصل مى گردد. مسئله تعلیم از مسائلى بود که از سوى «حسن» پرورانده شد و به ابزارى برنده براى معتبر و قانونى ساختن وضع و موقع اسماعیلیان تبدیل شد. حسن صباح در نوشته خود چهار اصل را عنوان مى کند:
نخست آنکه شخص براى دانستن حقیقت غایى یا به معلم نیاز دارد یا خیر ، اگر محتاج معلم نیست هیچ موجباتى براى ترجیح نظر خود بر نظر دیگرى ندارد. دوم اینکه اگر پذیرفته شود که نیاز به معلم وجود دارد ، یا معلم مورد نیاز باید صالح باشد یا آنکه هر معلمى صلاحیت تعلیم دارد. اگر هر معلمى صلاحیت تعلیم داشته باشد در چنان وضعى قرار مى گیریم که گویى اصلاً معلم نداریم چرا که مبنایى براى ترجیح معلمى بر معلم دیگر نداریم. سوم اینکه یا باید صلاحیت معلم صالح ثابت گردد یا هر معلمى را باید به عنوان صالح پذیرفت که در این صورت ما را به جایى که اول بودیم برمى گرداند. حسن در اصل چهارم نشان داد که چگونه شناخت صلاحیت معلم از راه معرفت میسر مى شود. هر معرفت راستینى مستلزم دو عامل متضاد است که این دو عامل از طریق یکدیگر قابل شناخت است. از این رو ما مى توانیم «ضرورت» ارسطویى را تنها با مقایسه با آنچه امکان دارد تصور کنیم و «ممکن» را تنها در تقابل با آنچه که ذاتاً واجب است مى توان شناخت. وحدانیت خدا را تنها از راه وحى پیامبر مى توان شناخت چنانکه مفهوم و تصور نبوت، مستلزم تصور خداست.
پیوستگى و ارتباط تقابل ها، سرچشمه معرفت غایى را معلوم مى سازد، رابطه میان شخص خاص که مى خواهد بداند و معلم صالحى که وى باید او را بیابد. عقل نمى تواند حقیقت غایى را براى خود پیدا کند و نیز قادر نیست تشخیص دهد که کدام تعلیم را به کار بندد. آنچه که استدلال فرد انجام مى دهد نه نشان دادن امام به او بلکه نشان دادن نیاز او به امام و تعلیمات امام است. تنها هنگامى که تعقل به این مرحله رسیده باشد امام مى تواند خویشتن را در مقام برآورنده این نیاز مبرم عرضه دارد؛ آنگاه امامى راستین است که براى اثبات امامت خویش دلایل عارضى و خارجى نمى آورد بلکه تنها وجود خود او به عنوان برآورنده نیاز و تنها آن نیاز که تعقل ما مى تواند بنمایاند، حقانیت وى را تنفیذ مى کند. (به نقل از شهرستانى ، از ص ۱۳۰ به بعد) حسن صباح در خاتمه اعلام مى کند که این امام، امام اسماعیلیان است.
چنین استدلالى نشان مى دهد که در این میان واقعیتى وجود دارد که مجرد و غایى است و از روى عقل غیرقابل اثبات است. این فرضیه اى بود که متصوفه در روزگار حسن صباح با آن درگیر شدند. با توجه به این محیط فکرى، رد این استدلال دشوار مى شد همچنین اگر این استدلال با تصور کلى شیعه از تعلیم مقایسه گردد، آموزه ناب تعلیمى حسن از نظر منطقى دقیق تر نیز مى نمود. این تعلیم موقعیت امام را منبعث از شأن و مرتبه پیامبر نمى دانست بلکه نبوت پیامبر را منتج از مقام امام مى دانست که تعلیم او تنها دلیل اثبات اعتبار نبوت را به دست مى داد. از این رو آئین اسماعیلى براساس اصطلاحات و عبارات وضع شده، مستقل از هرگونه آموزه اى که در جامعه سنى مورد پذیرش بود، تقویت شد. دقت و خودبسندگى این آموزه با سختى و خشونت جدیدى که یک جنبش در حال قیام و فعال بدان نیاز داشت، منطبق بود. در حقیقت تکیه و تاکید این آموزه بر خود جنبش بود نه بر هدفى که قیام براى آن بود. امام خود بى نیاز بود و نهضت براى اثبات صلاحیت خود قائم به ذات و منتظر نبود تا پیامدهاى عملى معینى آن را توجیه کند. براى مردمى که در تقلاى طغیانى فراگیر بودند تنها وفادارى به نهضت که به صورت وفادارى به امام به عنوان پیشواى آن بیان مى شد، اهمیت داشت. همین که به قیام موظف مى شدند دیگر فرصتى براى اندیشیدن درباره پرسش هایى که ممکن بود میان آنان شکافى اندازد و یا در آن میان افکار را مشتت سازد، باقى نمى ماند. آموزه هاى کهن اسماعیلى همچنان تعلیم داده مى شد اما این آموزه «تعلیم» که توسط حسن صباح، بیان شد به خوبى توانست وحدت و انضباط بخشیدن به جنبش را سریعاً حاصل آورد.
فتح الموت در سال ۴۸۳ / ۱۰۹۰ صورت گرفت. دو سال پس از آن، ملک شاه سلجوقى بدرود حیات گفت و قواى سلجوقى به دسته هاى متخاصمى تقسیم شدند. سپس در سال ۴۸۷ / ۱۰۹۴ مستنصر وفات یافت و پسرانش بر سر امامت با یکدیگر به نزاع پرداختند. در سال ۴۸۸ / ۱۰۹۵ نزار که اسماعیلیان ایران پشتیبان و خواهان به تخت نشستن او بودند از برادر خود مستعلى شکست خورد. همین که طى چند سال عیان گشت که دعوت مصر همچنان در دست مستعلى باقى خواهد ماند و قدرت یافتن نزار ناممکن خواهد بود، اسماعیلیان ایران بر سر دوراهى سازش دگرباره با قاهره و یا جدایى همیشگى از آنها قرار گرفتند. به موازات اینکه قواى مصر با به تخت نشستن مستعلى از پیشرفت بازمانده بود، اسماعیلیانى که در قلمرو حکومت سلجوقیان بودند گام هاى بلندى برمى داشتند و نیل به اهداف متعالى را وجه همت خود ساخته بودند و نیازى به اتکا به حکومت مصر احساس نمى کردند. از سویى دیگر رنجش و آزردگى اسماعیلیان از حکومت بیگانه و نظامى بدر جمالى که نه تنها امیرالجیوش مصر بلکه پیشواى دعوت اسماعیلى نیز محسوب مى شد، در اعلام انشقاق از قاهره موثر بود. بیشتر سپاهیانى که قوه نظامى بدر را تشکیل مى دادند مانند سلجوقیان، ترک بودند و اسماعیلیان که نفرت خاصى از سربازان ترکى که آن زمان بر شرق میانه استیلا یافته بودند، در دل داشتند نیز مزید بر علت شد. نزاریانى که مانند دیگر اسماعیلیان وجود امام حاضرى را در دین امرى اساسى و ضرورى مى دانستند، با این مسئله مواجه شدند که امامشان کیست و در کجاست. در برخى از منابع اسماعیلیان نزارى ( آثارالبلاد زکریاى قزوینى) عنوان شده است که پس از شکست نزار از مستعلى وى در قلعه اى در مصر به قتل رسید اما نوه او به ایران گریخت و در الموت تحت نظر حسن صباح تربیت یافت. اگر به سبب قرابت منابع مزبور به اسماعیلیان ایران به منقولات ذکر آمده اعتمادى نشود، به هرسان چنین ادعایى از سوى حسن اعلام گشته بود و به وى عنوان «حجت اعظم» اطلاق شده بود. ذکاوت و زیرکى حسن صباح وى را یارى داد تا با استعانت از ملاقات خویش با امام زنده، در این ایام پر از نفاق و حساس خود را به عنوان حجت امام در میان مردم معرفى کند به طورى که تمام نیروى نهضت نزارى معطوف به مرجعیت و اقتدار او گشت. حسن صباح با تلاش هایى که انجام داد صرف نظر از اینکه قصد آن داشته باشیم کوشش هاى وى را منحصر به قدرت گیرى شخص وى قلمداد کنیم، سبب شد تا نهضت اسماعیلى پس از مرگ امام مستنصر و داعیه دارى نظامیان و استیلاى ایشان بر خلافت قاهره، تداوم یابد و مسیر رو به رشد خود را، نه در شمال آفریقا که در مجاورت خلافت بغداد و در سرزمین هاى سلاطین سلجوقى که سخت به بقاى خاندان عباسى وابسته بودند، با حفظ استقلال از فاطمیان طى کند.
منابع :
۱-محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، جلد نهم
۲-رشیدالدین فضل الله، جامع التواریخ، قسمت اسماعیلیان، به کوشش محمدتقى دانش پژوه و محمد مدرسى زنجانى، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران ۱۳۳۸
۳-عزالدین بن اثیر، الکامل فى التاریخ، ت: ابوالقاسم حالت و على هاشمى حائرى، محمدبن عبدالکریم شهرستانى، ملل و النحل، به اهتمام جلال نائینى، تهران ۱۳۳۵
4- روزنامه شرق

 

منبع: سایت راسخون


 
 
 
 

سرور و قالب: پرشین بلاگ
تمامي حقوق اين وبلاگ متعلق به بلاگ تاريخ جهان است.