تاریخ جهان

مقالاتی در باره تاریخ!

تاريخ جهان History of World أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الأرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ وَأَشَدَّ قُوَّةً وَآثَارًا فِي الأرْضِ فَمَا أَغْنَى عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَكْسِبُونَ قرآن كريم؛ سوره 40.غافر؛آيه 82 تاريخ معلّم انسان‌ها است. امام خميني رحمة‌اللّه عليه
آیا تاریخ معنا دارد؟
ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کليدي: فلسفه تاریخ- آموزشی

معنای «معنا»

افسانه ها و اسطوره ها تأثیر شدیدی بر اذهان کسانی دارند که به آنها باور دارند. قوّت این تسلط، ربط اندکی با صدق دارد ـ به همین دلیل، افسانه های تاریخی متداول مشکلاتی را برای مورخان به وجود آورده اند. بنابراین، تأثیر و نفوذ اسطوره بیشتر به معنای آن بر می گردد، تا به صدقش. بی تردید، مورخان هر قدر که از روی وظیفه شناسی در پی صدق باشند، نسبت به معنا بی تفاوت نخواهند بود. که چگونه بافت و زمینه ها، معنای تاریخی را روشن می کنند. اما معنا چیست؟
«معنا» مفهومی بسیار پیچیده است که به بحثهای فلسفی بسیاری انجامیده است. بگذارید از داخل شدن به این ورطه بپرهیزیم. فعل «معنی دادن» به طور کلی، یا در معنای «دلالت داشتن بر»، (مثلاً چراغ قرمز معنی توقف می دهد)، یا در معنای «قصد و منظور داشتن» به کار می رود (مثلاً از آن کار چه منظوری داری؟ یا الآن قصد انجام چه کاری را داری؟) البته مورخان، مانند دیگران، هر دو معنای فوق الذکر را در سخنان و نوشته های خود استفاده می کنند. با این همه، این واژه معنای سوم و مبهم تری نیز دارد که باید در اینجا در نظر گرفته شود. برخی اوقات ما در مورد رابطه یا تجربه معنی دار صحبت می کنیم. گه گاه درباره معنای زندگی، یا (نه به طور یکسان) درباره معنای جهان، سؤال می کنیم. ممکن است پی ببریم که فعالیتی که زمانی از آن لذت می بردیم، معنای خود را از دست داده است. این نوع از معنی چیست؟ چرا وقتی به نظر می رسد فاقد چنین چیزی هستیم، احساس ناراحتی می کنیم؟ به این معنای سوم است که می خواهم به معنی در تاریخ و معنی یا معانی تاریخ بپردازم. سرنخی که این مثالها به ما می دهند، این است که آنچه برای ما معنی دار است، امری روح بخش، پربار و مثبت است و در مقابل، هر آنچه برای ما بی معنی است، امری بی روح، ناامید کننده و منفی است .


معنی در تاریخ

اجازه دهید به چند مثال از معنی در تاریخ اشاره کنیم تا ببینیم آیا این مثالها می توانند سرنخهای بیشتری را (و شاید مهم تری را) برای این نوع معنی فراهم سازند.
الف) تاریخ به مثابه اسطوره: اهمیت این بحث، در این است که ارتباطی را با گذشته (متفاوت با «زمان رؤیایی» و « عصر خلقت» انسانهای اولیه) طرح می کند که تا زمان حال ادامه می یابد. برای آنها، گذشته، مدلی جاودانه و ازلی از زندگی بود، در حالی که برای ما، گذشته تنها مرحله ای کهن تر در زندگی است.
ب) تاریخ به مثابه امری مقدس: دیدگاه مبتنی بر کتاب مقدس یا بینش مسیحی ـ یهودی درباره تاریخ، بر این باور است که خدا خودش را در تاریخ نشان می دهد. این دیدگاه با دیدگاه تاریخ به مثابه اسطوره تفاوت دارد، چرا که در اینجا صدق اهمیت اساسی دارد. این تفاوت به این دلیل است که مشیت و قصد خداوند در ضمن وقایع و رخدادها خود را نشان می دهد. مهم ترین ویژگیهای آموزه عهده عتیق در این باره عبارت اند از:
1. خداوند فقط در ابتدای خلقت جهان را خلق نکرده، بلکه او در هر لحظه به بقای این جهان کمک می کند و اهدافش را در این جهان عملی می سازد.
2. اغراض خداوند بر قوم اسرائیل آشکار شده است، اما آنها از خدا نافرمانی کردند و به عذاب اخلاقی گرفتار آمدند.
3. خداوند تنها خدای قوم یهود نیست، بلکه خدای تمام ملتهاست؛ به همین جهت، غرض او برای قوم یهود یک غرض تبلیغی بوده است.
4. به همین دلایل، ضروری است که هم واقعیتهای تاریخی کشف شوند و هم ما به تفسیرهای صحیحی از تاریخ برسیم.
بنابراین، مطالعه تاریخ در تمدن غرب، بسیار مهم بوده است، تمدنی که بسیاری از آن مبتنی بر دو فرهنگ دینی مسیحی و یهودی است. اگر «تاریخ به مثابه اسطوره» دستخوش تحریف و دستکاری شده باشد، تاریخ به مثابه امری مقدس نیازمند تلاشی جدی برای دستیابی به صدق است. این نگرش درباره تاریخ است که، شاید در مقایسه با دیگر نگرشها، معنای عمیق تر و ژرف تری به تاریخ می دهد.
ج) تاریخ به مثابه سنت: سنت نیز از قدرت و نفوذ ویژه ای برخوردار است. همین واژه به انتقال آنچه ارزش حفظ و نگهداری (برای نسلهای بعدی) دارد، اشاره می کند. یکی از فیلسوفان جدید، اظهار می دارد که:
ما بیشتر تغییرات را مورد توجه قرار داده ایم تا سنتی که بر آن ایستاده ایم... به همین دلیل، نگرشهایی که از تجربه تغییر تاریخی به دست می آیند، همواره در معرض خطر تحریف اند، زیرا آنها برخی امور تغییر ناپذیر مخفی را نادیده گرفته اند (Gadamer, 1979, pp. xiii-xiv).
یکی از توجیهات مشهور در باب سنتهای سیاسی، کتاب ادموند برک است به سال 1790 با عنوان تأملاتی بر انقلاب فرانسه. او می نویسد:
اگر کسانی که هم اینک قدرت را در دست دارند، نسبت به «آنچه از اجدادشان به ارث برده اند یا نسبت به آنچه قرار است به آیندگان بدهند، بی تفاوت باشند... زنجیره کلی و پیوسته جامعه شان قطع خواهد شد... و بشر چندان فضیلتی در مقایسه با مگسهای تابستان نخواهند داشت (E. Bruk, 1910, pp. 91-2)».
بسیاری از امور دیگر نیز هستند که این پیوستگی را میان نسلها حفظ می کنند ـ عنصر خانواده، خانه، کتاب یا اثر هنری، حتی یک بازی مثل شطرنج یا کریکت. در تمام این موارد، آگاهی از این پیوستگی باعث ایجاد معنی و مفهوم می شود.
د) تاریخ به مثابه اتفاق و تصادف: به طور کلی برخی از مردم اعتراف می کنند که کمتر معنی و مفهومی را در تاریخ می یابند. اچ.ای.ال. فیشر، مورخ اروپایی، اظهار می دارد که هیچ گونه طرح، نظم یا سرنوشت مقدری را در تاریخ نیافته است:
هیچ قانون تعمیم یافته ای نمی تواند وجود داشته باشد، تنها قاعده مطمئن برای مورخ این است که مورخ باید در خلال مطالعه تحولات سرنوشت انسان، نقش امور تصادفی و پیش بینی نشده را کشف کند (Fisher، 1936, preface).
از نظر گیبن، تاریخ، چیزی بی از «ثبت جرایم، بلاهتها و مصیبتهای بشری» نیست (Gibbon, 1910, vol.I, ch. 3, p. 77). نگرش پوزیتیویستی تاریخ را علمی می داند که با استفاده از قوانین کلی و واقعیتهای متقن به مطالعه و تحقیق می پردازد. حتی بری، یکی از معدود مورخان انگلیسی که به طور جدی به فلسفه تاریخ اندیشیده است، ناگزیر سلطه «امور تصادفی و پیش بینی نشده» را بر تاریخ تصدیق می کند. مورخ دیگری می گوید که بری:
می توانست توضیح دهد که چرا پیاده روی رئیس جمهور در خیابان اتفاق افتاد و همچنین، او می توانست توضیح دهد که براساس قوانین علمی، اگر آجری در سقف لق شود، این امکان وجود دارد که در زمان خاصی بر زمین بیفتد؛ اما نمی تواند تصادم و برخورد این دو واقعه را توضیح دهد ـ این واقعیت که رئیس جمهور باید درست آنجا می‌بود تا به خاطر افتادن آجر کشته می‌شد ـ با این حال، تصادم این دو واقعه است که ویژگی بسیار مهم این داستان است (Mclntire, 1977, p. 198)
آر. جی. کالینگوود هم در مورد این موضوع، در کتاب اندیشه تاریخ (Collingwood, 1961, pp. 149-51) بحث کرده است. اگر فردی، همچون بری و فیشر، به این نتیجه برسد که مسائل بشری را به طور عمده، بخت و اقبال هدایت و کنترل می کند، چطور می توانیم معنی و مفهومی را در تاریخ دریابیم؟
هـ) تاریخ به مثابه روایت: علی رغم این واقعیت که بخش اعظم تاریخ به شکل روایی نوشته شده است، می توان گفت که تمام تاریخ، به طور کلی، خصلت روایی دارد. پل ریکور اظهار می دارد که حتی تاریخ، که باید خالی از هیئت روایی باشد، در بند فهم روایی ماست. تاریخ، همچنان مستلزم توانایی اساسی ما در دنبال کردن یک روایت است. دلیل این امر آن است که فهم تاریخی و تعقیب یک داستان، هر دو به «عملیات شناختی» (1) واحدی ـ یعنی راههایی که به شناخت یک چیز منتهی می شود ـ نیازمندند (Ricoeur, 1984, vol. I, p. 91). فردریک الافسون به نفع «نظریه محوریت روایت در کل تاریخ» استدلال آورده است. همان طور که دیدیم، وی معتقد است که «ساختار عقلانی اعمال، همان روایت است» (Olafson, 1979, pp. 133-151). به نظر عده ای، روایت نه بعد از روی دادن عملی، بلکه در خلال آن اتفاق می افتد. ما برای خود قضیه پردازی می کنیم تا به اعمال و کنشهای خود معنا و مفهوم ببخشیم. به همین دلیل، روایت تاریخی به وقایعی که روایت می کند معنی و مفهوم می بخشد، چه این معنا همان معنای مورد نظر عامل تاریخی باشد، چه نباشد.
و) تاریخ به مثابه ساختار: این نگرش تاریخی، کمابیش در مقابل نگرش تاریخ به مثابه روایت قرار می گیرد. این نگرش بیشتر به حوزه علوم اجتماعی و به مکتب مورخان آنال تعلق دارد. از نظر آنها، اغلب تاریخ، بیشتر از آنکه بر یک دیدگاه «عمودی» روایی مبتنی باشد، بر دیدگاهی «افقی» استوار است: تاریخ، دیدن توالی اتفاقات در خلال زمان نیست، بلکه بیشتر مطالعه وضع امور در زمانی واحد است. با این همه، مفهوم تاریخ به مثابه یک ساختار، مفادی بیش از این دارد. و من پیش از این، کتابی را در مورد ساختارها در تاریخ نوشته ام (Stanford, 1990). بر اساس تعریف فرهنگ لغات، «ساختار: مجموعه ای نظام یافته یا ترکیبی از اجزاء و عناصر با ارتباط دو سویه است». جسم انسان مثال روشنی در این باره است. بنابراین، برای تاریخ دارای ساختاری مناسب، می توان شرایط ذیل را در نظر گرفت: اولاً، موضوع باید یک کل منسجم باشد؛ ثانیاً، تمام اجزاء باید توصیف شوند، و نه فقط آن اجزائی که مورخان آن را مناسب می یابند؛ ثالثاً، باید کاملاً روشن شود که چطور هر جزء با بقیه اجزاء ارتباط دارد. با در نظر گرفتن این شرایط، این امکان پدیدار می شود که هر جزء مفروضی از تاریخ را در کل ساختار مشاهده کرد. و بر اساس این نگرش، این معنا از نوعی است که تاریخ واجد آن است ـ یعنی همان کل ساختاری. تاریخ به مثابه روایت، از درون معنی می دهد؛ در حالی که تاریخ به مثابه یک ساختار از بیرون معنا می دهد. همچنان که بارت اشاره می کند، قابل فهم بودن مهم ترین شاخصه نگرش ساختاری تاریخ را تشکیل می دهد.
ز) تاریخ به مثابه تکامل: من در اینجا از واژه تکامل، این دیدگاه را قصد کرده ام: «نظریه ای که بر مبنای آن، اشکال بالاتر حیات به طور تدریجی از اشکال پایین تر حاصل می شوند». کاربرد تاریخی و زیست شناختی این نظریه بسیار قدیمی است، اما مفهوم مدن این واژه از منشأ انواع (1859)، اثر چارلز داروین، اخذ شده است. صرف نظر از زیست شناسی، در مجموع هنوز جای این سؤال باقی است که آیا، بنا به تعریف مذکور، تاریخ نشان از تکامل دارد؟ به نظر می رسد پاسخ این باشد که تکامل بشری با نظر به زیست شناسی، آشکارا از حدود 40 یا 50 میلیون سال پیش، یعنی میان اولین میمونها تا اولین انسانها به طول انجامیده است. اولین انسانها تقریباً حدود 40 هزار تا 50 هزار سال پیش به وجود آمدند. از آن زمان تاکنون، اشکال زیست شناختی به تدریج در طول زمان تغییر یافته اند، اما جوامع تکامل قابل ملاحظه ای را از اشکال بسیار ساده تا اشکال پیچیده تر طی کرده اند. در اینجا دو سؤال طرح می شود:
1. آیا این فرایند در همه موارد، مراحل مشابهی را طی می کند یا برخی از مراحل آن را می توان حذف کرد یا نادیده گرفت؟
2. آیا این فرایند در تمامی موارد اجتناب ناپذیر است، یا ممکن است با توقف، رکود یا زوال دوره ای مواجه شود؟
از نگاه بسیاری از مردم، این دیدگاه در باب تاریخ به مثابه تکامل (چه درباره انسان به صورت یک کل و چه درباره ملتی خاص) است که به تاریخ برای آنها معنی می بخشد. اما اینکه ما به چه نوع از تکامل باور داریم، ارزش بررسی موشکافانه دارد.
ح) تاریخ با آینده ای معین: اگر چه تاریخ موضوعی معطوف به گذشته است، نباید اهمیت آینده را از یاد برد. بسیاری بر این باور بوده اند (و برخی هنوز هستند) که آینده از پیش تعیین شده است و مقصدی حتمی و اجتناب ناپذیر وجود دارد که همه چیز به سوی آن به پیش می رود و حرکت می کند. این باور در دو امر ریشه دارد: یکی کتاب مقدس، به ویژه اسفار عهد عتیق و کتاب مکاشفات (که شهود است نه پیش گویی)؛ ریشه دیگر آن، فلسفه آلمانی است که بیشتر با مارکس و انگلس شناخته می شود. اگر چه عقاید و آرای مارکس و انگلس پیش از کتاب داروین شکل گرفته بود، اما آنها در نظریه تکامل زیستی داروین تأیید مطلوبی برای آرای خود در مورد تکامل تاریخی یافتند. در سال 1888، انگلس اظهار داشته که نبردهای طبقاتی «یک رشته تکاملها» را شکل می دهد. انگلس افزود «این قضیه... مقدّر است که آنچه نظریه داروین در مورد زیست شناسی انجام داده است، در مورد تاریخ نیز انجام دهد... (Marx and engels, 1969, p. 46)». همان گونه که دیدیم، از دید نظریه مارکسیستی، آینده مشخص و معین است: پیروزی کمونیسم.
ط) تاریخ با آینده ای باز: این نظر که سختیها و محنتهای بشر، هر آنچه هست در آخر پایانی خوش خواهد داشت، برای بسیاری جالب و جذاب بوده است. با این حال، برخی دیگر این نظر را مشمئز کننده و ناخوشایند دانسته اند. تصور پایانی معین به نظر آنان، آزادی انسان را به حساب نمی آورد. مانند بچه ها، همواره سایه سنگین دایه ای مهربان، ولی مصمم و قاطع ـ خدا، تاریخ، تقدیر یا امر مطلق ـ بر سر ماست.
اعتراض دیگری که به نظریه پایان معین و مشخص تاریخ وارد گشته، این است که این نظر از اهمیت رخدادهای تاریخی می کاهد. اگر تاریخ معلوم و مشخص باشد، فرقی نمی کند که بجنگیم یا سر تسلیم فرود آوریم. پس چرا تلاش و کوشش می کنیم؟ اگر اعمال و افعال ما هیچ تأثیری بر جریان تاریخ نداشته باشد، همه قدر و اعتبار خود را از دست می دهیم. نویسندگان اعلامیه استقلال (1766) و حقوق انسان و شهروند (1789) بر این باور بودند که تلاشهایشان جامعه ای بهتر و جهانی بهتر را به وجود می آورد. آنان انتظار نداشتند که نیرویی ناشناخته و غیبی این کار را برایشان انجام دهد. کارل پوپر قویاً از این عقیده که تاریخ باید آینده ای نامعلوم داشته باشد، دفاع کرده است. پوپر به طور مشخص و دقیق ثابت نمی کند که تاریخ آینده ای نامعلوم و مشخص دارد، بلکه با نشان دادن نتایج و اثرات مصیبت بار و فاجعه آمیز ناشی از نظریه مقابل، ما را متقاعد می کند که به نظریه تاریخ با آینده ای باز باور داشته باشیم. از این حیث، این باوری مفید است ـ ما نمی توانیم حقیقت را بفهمیم. بنابراین، آنهایی که معتقدند تاریخ تعیّن یافته نیست و تلاشهای مردان و زنان است که تاریخ را می سازد، در مقایسه با گروه مخالف، معنای بسیار متفاوتی را درک می کنند.

جمع بندی:

آیا می توان در تمامی معانی گوناگون «معنا» که مورد بحث قرار دادیم، رشته مشترکی یافت؟ شاید این رشته مشترک، مسئله «ارتباط و پیوند» باشد. هنگامی که معنایی (از این نوع سوم) کشف می کنیم، به این دلیل است که احساس می کنیم این معنا ـ از نظر عقلانی، عاطفی یا روحی ـ با چیزی عمیق و اساسی در درون ما ارتباط و پیوند دارد. ارتباط و پیوند، مشخصه دو کاربرد دیگر و رایج‌تر «معنا» نیز هست. زیرا نماد با واقعیت، و قصد با عمل مرتبط است. من به این نتیجه می‌رسم که معنا مفهوم رابطه حیاتی است.
با این حال، نمی توانیم با تعریف کلیفورد گیرتز مردم شناس، که بسیار نقل می شود، موافق باشیم:
اگر بپنداریم... که انسان حیوانی است معلّق در میان تارهایی از معنا که او خود تنیده است، به باور من، فرهنگ، همان تارهاست... و بنابراین، تحلیل آن باید... تحلیلی تفسیری در جستجوی معنا باشد (Geertz, 1975, p. 5).
زیرا تصور نمی کنم که فرهنگ، چه از نظر مردم شناس، چه از نظر مورخ ـ آن طور که گیرتز مدعی است ـ مسئله ای نشانه شناختی باشد؛ (نشانه شناسی نظریه نشانه هاست). معانی ای که باید در این موضوع («تارهای معنایی» گیرتز) کشف شود، مطمئناً انسانی را با انسان دیگر ارتباط می دهد. با این همه، نمی توان باور داشت که کل تاریخ ـ و حتی کمتر از این، زندگی یک انسان ـ تماماً شامل ارتباط برقرار کردن بشر با همسانان خود می شود، همان طور که نمی توانم بپذیرم که تاریخ، به گفته گیبن، صرفاً «جنایات، حماقتها و مصایب» باشد. زیرا این مشخصه هر معنایی است که بر امری دیگر دلالت می کند. (همان گونه که گ ـ ر ـ ب ـ ه، به گربه ای که در دامن شما نشسته است، دلالت می کند). اما تاریخ بشر به چه چیز «دیگری» اشاره و دلالت می کند؟ اگر روح بشر در یک سر ارتباط و پیوندی باشد که آن را معنا می نامیم، چه کسی یا چه چیزی در سر دیگر این ارتباط قرار دارد؟
کل مسئله پیچیده معنا، از نظر ارتباطات متنوعی که با تاریخ دارد، نیازمند تفکر بسیار بیشتری است. مقاله ویلیام بوزما تحت عنوان «از تاریخ اندیشه ها تا تاریخ معنا» در کتاب راب و راتبرگ (1982)، نقطه آغاز خوبی برای این موضوع است.
فروپاشی و شکست کمونیسم، مارکسیسم را زیر سؤال برد. از آنجا که عقاید مارکس به کلی بی اعتبار نیست، می توان با پیش داوری کمتری به ارزیابی و بازنگری آن پرداخت. مارکس، به عنوان یک پیشگو یا مورخ، خالی از اشتباه نبود، ولی تقریباً در شناخت و درکی که از اروپا و افکار اروپایی (حداقل اروپای دهه 1840) داشت، بی همتا بود. گذشته از این، فهم و سوءفهم نسلهای بعد از عقاید مارکس چیزهای زیادی درباره 150 سال گذشته به ما می‌آموزد. اگر کسی مایل باشد می تواند از کتاب کارور (1920)، گراهام (1992) یا کولاکوفسکی (1981) در این باره استفاده نماید.
ثالثاً، بر خلاف تلاش پوپر در بی اعتبار ساختن عقاید هگل در کتاب جامعه باز و دشمنان آن (2) به سال 1945، هنوز کار ما با عقاید هگل تمام نشده است. می‌گویند خود عقیده مسئول کسانی که به آن عقیده باور دارند نیست. به رغم موجود ماتریالیسم، فایده باوری و تجربه گرایی در سبکها و شیوه های غالب تفکر و عمل دوران معاصر ـ که تمامی آنها میراث عصر روشنگری است ـ بسیاری از ما هنوز به مسائل آزادی و طبیعت، (حالا «محیط زیست» خوانده می شود)، که از انقلاب فرانسه و پیروان مکتب رمانتیسم به ارث برده ایم، علاقه مندیم. هگل این مسائل را به شیوه هایی غیر از شیوه های مارکس فهمید و درک نمود. می توان اثر چارلز تیلر (1979) را نیز برای بررسی بیشتر این مسئله مطالعه کرد.

پی نوشت ها :

1. cognitive operation
2. مشخصات کتاب شناختی ترجمه این اثر: کارل پوپر، جامعه باز و دشمنان آن، ترجمه عزت الله فولادوند، تهران: خوارزمی، چاپ دوم، 1377.

منبع: استنفورد، مایکل؛ (1384)، درآمدی بر تاریخ پژوهی، مسعود صادقی، تهران: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها (سمت)، مرکز تحقیق و توسعه علوم انسانی، دانشگاه امام صادق (ع) معاونت پژوهشی، 1385.

نقل از راسخون


 
 
 
 

سرور و قالب: پرشین بلاگ
تمامي حقوق اين وبلاگ متعلق به بلاگ تاريخ جهان است.