تاریخ جهان

مقالاتی در باره تاریخ!

تاريخ جهان History of World أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الأرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ وَأَشَدَّ قُوَّةً وَآثَارًا فِي الأرْضِ فَمَا أَغْنَى عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَكْسِبُونَ قرآن كريم؛ سوره 40.غافر؛آيه 82 تاريخ معلّم انسان‌ها است. امام خميني رحمة‌اللّه عليه
فرماندهان ضد اسکندر
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کليدي: تاریخ اروپا ، تاریخ اسلام و ایران پس از اسلام

از ساتی برزن تا اسپیتامن

منبع: نشریه همشهری دانستنیها شماره 35


پس از مرگ داریوش سوم در330 قبل از میلاد، اسکندر مقدونی که خود را وارث بلامنازعه امپراتوری کوروش بزرگ می دانست، برای گسترش دامنه متصرفاتش راهی شرق شد. مشرق ایران همواره از جمله نواحی مشکل ساز برای پادشاهان هخامنشی و حتی قبل از آنان برای مادها بود. قبایل و اقوام ساکن در این منطقه چه آنان که از ریشه آریایی بودند یا آن دسته که از بومیان اصلی به شمار می آمدند، هرگز نتوانستند کاملاً تحت انقیاد پادشاهان ماد و پارس قرار بگیرند، حال قبول تسلط بیگانگی از سرزمینی دور با عقاید و باورهای بسیار متفاوت چگونه می توانست آسان باشد. آنان سرکش، جنگاور و استقلال طلب بودند و از سویی دیگر سپر محافظتی فلات ایران در برابر مهاجمان خارج از فلات محسوب می شدند.
گذشته از همه اینها، مشرق ایران زادگاه دین زرتشت و عقاید یکتاپرستی بود. بی اعتنایی به این عقاید از سوی اسکندر و سربازانش و ممانعت از اجرای برخی آداب مذهب زرتشتی و شایعه آتش زدن قسمت هایی از اوستا توسط آنان با وجود تلاش های اسکندر برای ایرانی جلوه دادن خود، مسلماً در شکل گیری حرکت های ضد هلنیسیم در شرق ایران بی تأثیر نبوده است. پس از مرگ داریوش، قاتل او بسوس - والی باختر که فرماندهی سپاهیان باختر و سغد و هندی ها را در سپاه داریوش بر عهده داشت - با دستیاری دو تن دیگر از سرداران داریوش، یعنی ساتی برزن والی هرات و برازاس والی رخج و سیستان به باختر گریخته و به نام اردشیر چهارم اعلام پادشاهی کرد. اسکندر که از قبل نقشه ادامه حرکت به سوی شرق را کشیده و خود را آماده تصرف هند کرده بود، با آگاهی از این ماجرا به سرعت راهی سرکوب بسوس شد. او می دانست چنانچه طغیان بسوس به سرعت خاتمه نیابد، شرق ایران پایان آرزوهای او برای سروری بر تمام دنیا خواهد بود. بسوس هرچند به عنوان قاتل شاه مورد نفرت مردم قرار داشت اما طغیان او می توانست آغازی برای یک سلسه آشوب های منطقه ای باشد. این پیش بینی زیاد هم دور از واقعیت نبود زیرا خیلی زودتر از آنچه اسکندر تصور می کرد، ابتدا سرداران هخامنشی با تکیه بر اقوام ساکن شرق و پس از آنان پارت ها بر این مهاجمان بیگانه تاختند. طغیان بسوس هنوز در ابتدای راه بود که اسکندر با شورش ساتی برزن روبه رو شد. او که پس از اظهار انقیاد و اطاعت از اسکندر داوطلب دستگیری بسوس شده بود. در نیمه راه فرمانده کماندارانی را که اسکندر به همراه او فرستاده بود با تمام نیروهایش کشته و خود پس از شوراندن هراتیان علیه مقدونی ها، به قصد پیوستن به بسوس عازم باختر شد. اسکندر با شتاب هرچه تمام تر راهی هرات شد، ولی ساتی برزن به سیستان گریخت و پس از آگاهی از عزیمت اسکندر به سیستان، مجدداً راهی هرات شد. در هرات میان ساتی برزن و نیروهای اسکندر جنگ درگرفت. در اثنای جنگ، یکی از فرماندهان مقدونی به نام اریگیوس ضربتی به صورت ساتی برزن زده و او را سرنگون کرد. ساتی برزن با وجود آنکه مجروح شده بود، به جنگ ادامه داد ولی در نهایت شکست خورد. پس از شکست ساتی برزن، اسکندر یکی دیگر از فرماندهان ایرانی به نام اسپیتامن را که قبلاً به او پیوسته بود، مأمور دستگیری بسوس کرد. اسپیتامن که فرمانده سواران سغدی بود، از این فرصت به خوبی استفاده کرد. او که در زمره سرداران ممتاز سپاه داریوش بود، با قبول این مأموریت می توانست دور از چشم اسکندر و با جلب اعتماد وی نقشه اصلی خود را به مرحله اجرا درآورد. معروفیت این سردار داریوش آن قدر بود که اسکندر در مراسم جشن عروسی دسته جمعی ای که در شوش ترتیب داد و سردارانش را وادار به ازدواج با دختران نجیب زادگان ایرانی کرد، دختر اسپیتامن به نام اپامه را برای سردار معروفش، سلوکوس که بعدها پایه گذار حکومت سلوکیان در ایران شد انتخاب کرد. اسپیتامن در حالی به دنبال دستگیری قاتل پادشاه رفت که سغدی ها را برای شورشی بزرگ علیه اسکندر آماده می کرد. بسوس که به سکاها پناهنده شده بود، به زودی دستگیر شد. می گویند اسکندر دستور داد تا اعضای بدن او را به شاخه های چند درخت که به هم نزدیک کرده بودند، بستند و سپس آنها را رها کردند و اعضای بدن بسوس پاره پاره شد. برخی نیز معتقدند که اسکندر دستور داد تا او را در همدان به دار آویزند. کشته شدن بسوس و ساتی برزن نه تنها منجر به فروکش کردن طغیان در سیستان و هرات نشد بلکه دامنه این سرکشی ها را در شرق بیشتر کرد. بلخ (باختر)، سراسر سغد تا سیر دریا (سیحون) و همچنین زرنگ و سیستان صحنه نبردها و سرکشی های پی درپی شده بودند. اسکندر که تلاش بسیار برای ایجاد امنیت در نواحی مرزی در شرق امپراتوری داشت، نزدیک به دو سال از وقت خود را صرف آرام کردن این طغیان ها و خصوصاً طغیان مردم سغد به رهبری اسپیتامن کرد اما مشکلات اسکندر تنها محدود به همین سرکشی ها نبود. تغییر رفتار او و بی اعتمادی به سردارانش و تصمیمات ناگهانی و جنون آمیزی که می گرفت باعث شد تا مقدونی های خسته که خود را در سرزمینی با مردم ناشناخته گرفتار می دیدند نیز دست به تحریکاتی علیه اسکندر بزنند. اسکندر بی توجه به عواقب سیاسی که در پیش گرفته بود، هرجا با مخالفتی روبه رو می شد به شدت با آن برخورد می کرد. دیگر از آن شاگرد احساساتی و قانونمند ارسطو اثری باقی نمانده بود. ازدواج مجدد او به رغم سنت یونانی ها با دختر یکی از بزرگان بلخ و کشتارهایی که از ایرانی ها و مقدونی ها می کرد، کم کم همراهانش را که همیشه در این سفر سخت جنگی یاورش بودند از او نا امید کرد. اسکندر در سیستان و سمرقند دستور قتل دو تن از نزدیک ترین یارانش را داد و خسته از آشوب هایی که هر لحظه در گوشه ای شعله می کشید و با آگاهی از طغیان و سرکشی اسپیتامن عازم سغد شد. در این شهر دستور داد تا گروهی از یونانیان را که برانخیدها نامیده می شدند و از زمان خشایارشا در آن ناحیه سکونت داشتند، به اتهام توهین اجدادشان به معبد آپولون، از بزرگ و کوچک قتل عام کنند. او سپس به مرکند که برخی آن را با سمرقند منطبق می دانند و در آن سوی جیحون قرار دارد، عزیمت کرد و از آنجا عازم شهر کوروش در کنار سیحون شد. اسکندر در این شهر هم دست به خونریزی و کشتار مردم زد. فاتح مقدونی که در این زمان خود را کاملاً همسطح پادشاهان هخامنشی می دانست دستور داد تا پس از نابودی شهر کوروش در نزدیکی آن شهر دیگری به نام اسکندریه یا اسکندریه دور بنا کنند. او در همین منطقه بود که از شدت گرفتن شورش اسپیتامن آگاهی یافت. با علنی شدن مخالفت اسپیتامن با اسکندر گروهی از امرای محلی که از ترس نیروها و ساتراپی های اسکندر در پناه کوهستان پنهان شده بودند به اسپیتامن پیوستند.
سغدی ها مکرراً با اسکندر و ساتراپی های او درگیر شدند. هربار که شکست می خوردند تغییر موضع داده و در جای دیگری در مقابل نیروهای اسکندر ظاهر می شدند. سرعت عمل و آشنایی آنان با راه های کوهستانی و پر برف منطقه عامل مهمی برای مقاومت در برابر نیروهای اسکندر بود. از جمله در جنگی در اطراف سمرقند، در ناحیه نورا و همچنین در نبرد دیگری در محلی به نام گابازه، نیروهای اسپیتامن تعداد بسیاری از نیروهای اسکندر را در برف و بوران گرفتار کرده و از پای درآوردند. اسکندر که سودای رسیدن به هند و ثروت هایش را داشت، برای تحریک سربازانش جهت سروسامان دادن و سرکوب هرچه سریع تر ناآرامی ها در سغد، آنچه می توانست از غنایم به دست آمده از خزانه پادشاهان هخامنشی را به آنان می بخشید. شاهی که یک روز داریوش و سپاهیانش را به دلیل استفاده از تجملات به باد تمسخر گرفته بود، اینک نه تنها خودش بلکه تمامی سپاهیانش را غرق در طلای پارسی کرده بود. اسکندر سعی داشت هر طور که شده قبل از عزیمت به هند خیالش را از شورش های سغد و باختر و پارت آسوده کند، به همین دلیل با تطمیع مقدونی ها و برخی امرای خائن محلی، آنان را وادار به شدت عمل هرچه بیشتر علیه اسپیتامن می کرد. در این میان اسپیتامن با یاری و کمک امرای خوارزمی و نیروهای مردمی، شدت حملات خود به نیروهای مقدونی را افزایش داده و برای مدت دو سال رهبری حرکت مردمی علیه اسکندر را در دست داشت. در این مدت بسیاری از قلعه های نظامی یونانی ها به دست آنان تصرف شده و سربازانش کشته شدند. تأثیر حملات اسپیتامن به مقدونی ها آن قدر بود که اسکندر مجبور شد حتی در رفتار خود با امرای محلی تجدید نظر کرده و ملاطفت بیشتری از خود نشان دهد. ایرانیان ساکن در باختر و سغد و پارت به دلیل نبردهای طولانی با تورانیان حتی پیش از قدرت گیری مادها و پارس ها بسیار ورزیده و مقاوم بودند. زندگی سخت در مناطق کوهستانی، آنان را در شرایطی متفاوت با مادها و پارس ها که با زندگی اشرافی خود کرده بودند، قرار می داد. پناهگاه های بیابان و کوهستان و همچنین اتحاد با اقوام چادرنشین و بیابانگرد که دارای منافع مشترکی با آنان بودند، این امکان را به آنان می داد که به راحتی از چشم نیروهای اسکندر پنهان شوند. ایستادگی و دلاوری اسپیتامن و یارانش دو سال دوام آورد و در نهایت او نیز به سرنوشت آریوبرزن دچار شد. اسپیتامن که برای جمع آوری کمک و نیروی تازه نفس به میان ماساژت ها - یعنی همان اقوامی که کوروش در جنگ با آنان کشته شده بود - رفته بود با خیانت حاکم آنان روبه رو شده و ناجوانمردانه به قتل رسید. حاکم ماساژت ها سر اسپیتامن را برید و برای اسکندر فرستاد اما این پایان کار ایرانیان نبود. جالب اینجاست که پس از مرگ زود هنگام اسکندر، میراث ایرانی او به دست سردارش سلوکوس افتاد. همسر سلوکوس، اپامه، دختر اسپیتامن، ملکه ایران و مادر آنتیوخوس اول، فرزند سلوکوس بود. در واقع خون این دلاور ایرانی در رگ های پادشاهان سلوکی زنده باقی ماند. تقدیر چنان بود تا پرچمی که در سال 327 قبل از میلاد از دستان اسپیتامن بر زمین افتاد، کوتاه زمانی بعد توسط ایرانیانی آریایی از قوم پارت برافراشته شود. حدود سال 239 قبل از میلاد که سلوکیان درگیر جنگ های داخلی و خارجی بودند، دیودوتوس، حاکم بلخ علیه پادشاه سلوکی عصیان کرده و دولت خودمختار بلخ را به وجود آورد. این حرکت، فرصت مطلوبی در اختیار پارت ها که هرگز نتوانسته بودند اطاعت سلوکیان را بپذیرند، قرار داد. ارشک، حاکم قوم پارت به همراه برادرش تیرداد به قلمروی پارت ها که در دست حکام سلوکی بود حمله کرده و پس از پیروزی بر عامل دست نشانده این منطقه، هیرکانی یا گرگان را تصرف کرد و اساس حکومت اشکانیان را به وجود آوردند. از این پادشاهان سلوکی بیشترین ایام حکومت خود را به جنگ با امرای اشکانی گذراندند و در نهایت نیز به دست آنان منقرض شده و پس از 148 سال خورشید استقلال ایران زمین از شرق و از میان قومی ایرانی و آریایی تابیدن گرفت.


 
 
 
 

سرور و قالب: پرشین بلاگ
تمامي حقوق اين وبلاگ متعلق به بلاگ تاريخ جهان است.